این مدت اخیر اتفاقای تکراری زیاد افتاده، مثلا کماکان پیام دادنهای ب ترک نشده ، هر از مدتی یه خودی نشون میده، از وایبر و واتزاپ بلاکش کردم، جالبه دیگه پیام مستقیم رو خط نمیفرسته، نرم افزار هایک رو به پیشنهاد یکی از دوستان نصب کردم بلافاصله بعد از رجیستر یهو ازش پیام اومد ، اینم یه دردسر این نرم افزارهاست که تا یکی از کانتکتها فعالشون میکنه پیام میده ، تو سکوت رد شدم از پیامهاش، متاسفانه بخاطر اینکه این شماره رو برای یه سری کارهای بانکی تو فرمهای تحویلی به بانک معرفی کردم و همچنین شماره برای پشتیبانی از ایمیلهای درسی و غیره لازم بود همینو ثبت کردم نمیتونم به راحتی خاموشش کنم و راحت شم،باید یه فکری به حال این مسئله کنم و کلا شماره رو خاموش کنم که دیگه همه چیز تمام شه

نامبرده هم که هر ماهی یه پیام میده کماکان با مزمون به یادتم و دلم تنگه و از این حرفا، حالا شماره ایرانسل رو خاموش کنم، این یکی که دیگه بخاطر دسته گل نیلو شماره دایمم رو داره

این دوتا و یه سری دیگه ،کاری کردن که فکر کنم تو یه تار عنکبوت گیر افتادم و با هر تقلا فقط تارها بیشتر دورم می پیچن و خلاصی سخت تر میشه ، باز خوبه دیگه خبری از دکتر ش نیست،نمیدونم چرا ته دلم اصلا دوست ندارم یه زمانی تو دانشگاه اتفاقی باهاش روبرو بشم،حسم بهش کاملا منفی شده، همون روزا که اومده بود و پیشنهاد داد حسم اینقدر بد نبود

تو حیطه فلسفه آموزش و پرورش دارم دنبال یه موضوع میگردم برای ارائه مقاله مروری، و دکتر کوچیک هم باز یه تکلیف توصیفی داده ، گفت این بار کلا مواجهه با یه مکان یا فرد رو برای اولین بار توصیف کنین، اون سری هیچ کدومتون اولین بار یه موضوع رو تشریح نکردین میخوام اینطوری بنویسین اصلا اولین جلسه همین درس رو توصیف کنین، گرچه سری پیش بقیه مثل من کار نکرده بودن و دکتر گفت چیزی که میخواستم رو فقط خانم فلانی در آورده ، ولی خب فکر کنم توقعش ازم رفته بالا، درحالیکه حالا بازم برای توصیف اولین جلسه کلاس موندم چی بنویسم، چون احساسات زنانه من رو دکتر کاملا تو نوشتم دید و همون سری بعد از اینکه متنم رو با صدای خودم تو کلاس خوندم یه اشاره کوچیک بهش کرد، حالا میترسم برای جاهایی که مجبورم خودش رو توصیف کنم تو کلاس یه جوی بوجود بیاد که ملت به سوتفاهم بیفتن، گرچه گاهی به ذهنم میاد دکتر کوچیک با شیطنت این تکلیف رو داده که ببینه چی دربارش می نویسم

هر وقت که بتونم گریز بزنم میام میخونمتون ، منتها تو سکوت ،خیلی جلو خودمو میگیرم که کامنت نذارم ، برای همه اینها هم دلیل دارم اما بذارین نگم فعلا ، میخوام بمونه پیش خودم 

دیشب افکارم خیلی به هم ریخته بود ، دیدم نمیتونم متمرکز باشم و بتونم سرچ بزنم یهو زد به سرم یه کاری بکنم که یه کم مغزم آرامش پیدا کنه ، کودک درونم گفت پاشو کاردستی درست کن



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 11:7 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من هیچ صحبت اضافه ای در مورد مسئله ریحانه جباری ندارم، چون اصل پرونده رو ندیدم، ما حقوقدانها تا در جریان اصل ماجرا نباشیم نظر دادن کاملا غیر مسئولانست، اما چند نکته هست که بگم

1- گذشتن از خون عزیز خیلی سخته و روح واقعا بزرگی میخواد این کار که از عهده هر کسی بر نمیاد

2- خبط بزرگ وکیل و خانواده ریحانه این بود که جریان رو رسانه ای کردن و این باعث شد خانواده سربندی برای حفظ آبروی ریخته مقتول راضی به گذشت از قصاص نشن، امروز قرار بود 3 اعدام در زندان رجایی شهر انجام بشه که اون دو نفر دیگه بدون جریان جنجال رسانه ای تونستند رضایت بگیرن و قصاص نشدن

3-تناقضات موجود در پرونده و گفته های ریحانه باعث شد که پرونده نهایتا به اینجا برسه، آیا کسی به اسم ش که ریحانه ازش اسم برده ولی حاضر به افشای هویتش نشده در ماجرا دخیل بوده؟ هیچوقت مشخص نشد دقیقا نقش این فرد در ماجرا چی بوده و چرا ریحانه تا اظهار اسمش پیش رفته و بعد کلا از بروز باقی واقعیات سرباز زده

 



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 16:46 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

امروز یه کنفرانس داشتم ، خوب ارائه شد، دکتر بزرگ خیلی راضی بود، ضمنا واسه برد مطالب خوبی تهیه می بینم و بخاطر همین جلو بقیه دانشجوها که همه ترم 1 هستن به علاوه ورودی های خودم که همون بهمن پارسال بودیم، بهم گفت برای هر کدوم از درسهایی که این ترم با من داری 1 نمره بهت می دم فقط یادم بیار ، خجالت کشیدم واقعا، گفتم دکتر برای برد من نمره نمیخوام، دکتر گفت وقتی بهت یه چیزی میگم فقط بگو چشم!!!

هیچی دیگه موندم گلابتون بفهمه آیا سکته ناقص نمی زنه؟

دو هفته پیش که کلاسها تشکیل نشد،جریانی پیش اومد، من یکشنبه همون هفته بابت مسئله ای به دکتر بزرگ زنگ زدم و باهاش صحبت کردم ، گفت من این هفته کلا نمیرسم بیام کلاس و به بچه ها هم بگو کلاسهای من تشکیل نمیشه، خب من کل درسهام با دکتر بزرگه و فقط یه درس با دکتر کوچیک و یه درس با خانم دکتر دارم ، که ساعت اول صبح پنجشنبه کلاس خانم دکتر تشکیل میشد و کلاس دکتر کوچیک هم روز جمعه بود، یعنی عملا جمعه رو فقط باید برای یه کلاس میرفتیم دانشگاه بنابراین فقط ساعت اول پنجشنبه رو رفتیم و بقیه کلا تعطیل شدن

AnyWay وقتی دکتر اینو گفت من پیام گذاشتم تو گروه آقای ح و به همه اطلاع دادم، چند دقیقه بعد دیدم گلابتون همونجا پیام گذاشته که آفرین گلم منم میخواستم الان پیام بدم و بگم که تو پیش دستی کردی!!!

بعدم یه خصوصی به خودم داد که تو از کجا فهمیدی دکتر نمیاد؟ خیلی برام عجیبه که چرا میخواد وانمود کنه مهمترین آدم کلاسه و دکترا خیلی روش حساب می کنن و خبرهای اینجوری رو جز اون به کسی نمیگن، دیگه جدی داره این کاراش حالمو به هم میزنه ، بابا تو مهم ترین آدم کلاس ، من که هیچ ادعایی ندارم واسه چی اینقدر خودتو ضایع میکنی؟ نمیدونم حتی یه لحظه هم فکر نمیکنه که این قدر تابلو داره این رفتارا رو نشون میده؟ خلاصه بهش گفتم با دکتر کار داشتم تماس گرفتم بهم گفته به بچه ها بگو 

حالا دیگه بهش نگفتم که دکتر کوچیک بهم گفت حواسم بهت بود که تابستون اصلا تو سایت من نظر نذاشتی ، و با خودم گفتم حتما به نت دسترسی نداره و ضمنا بهم گفت خیلی از اون متن خوشش اومده و کاملا خودشو تو اون فضا حس کرده و  فایل ورد اون رو براش ایمیل کنم میخواد داشته باشه ، یعنی اگر اینو بفهمه دیگه خودشو میکشه که چرا دکتر حواسش به بود و نبود اون نیست!!!

بگذریم یه خاطره بگم

چند سال پیش داشتم از بیرون برمیگشتم خونه یه پیرزن از روبرو میومد وقتی بهم رسید، برگشت گفت ماشالله عین هندیا هستی

اومدم خونه بعد داشتم اینو واسه مامان تعریف میکردم، دکتر یهو برگشت گفت ، پیرزنه وقتی این حرفو میزد عینکش رو چشماش بود؟ 

بعد از جریان خجالت آور لامپ که یه دختر مسئولش بود و جریان حلقه که اونم یه پسره حماسه آفرینی کرده بود و همه دنیا رو گرفت حتی سایتهای پورن خارجی هم اون ویدئوها رو لینک کردن و به عنوان منحرفین جنسی تو کل دنیا اسممون تو ردیف اول قرار گرفت حالا یه ویدئو دیگه در اومده که این یکی رو اینجا براتون لینک میکنم ، فقط قبلش بگم چیز چندش آوریه ، اما نمیدونم حماسه آفرینش مال کجاست البته از شواهد بر میاد که ایرانی نباشه

لینک

 



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 21:47 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این روزا درگیر تکلیفم طبق معمول

هفته پیش دوشنبه شب خواهرم و داماد رفته بودن بیرون،بعد که برگشتن خواهرم زنگ زد و گفت خونه رو دزد زده ، رفتیم اونجا طرف فکر میکنم تو کوچه رد می شده و دیده که داشتن میرفتن و خواهرم فقط قفل سوییچی رو زده و قفل کتابی رو نزده ، رفته شیشه رو شکسته و لنگرهای ورودی رو باز کرده و رفته تو ، مستقیم اولین اتاق که اتاق خواب باشه رو گشته و دیگه جایی نرفته ، لپ تاپ درپیت دفتر خدماتی و یه کیف بغل چرمی که خواهرم برای داماد دوخته بود رو برده ، خدا رو شکر همه طلاهاش تو خونه ما امانت بود ، نکته اینجا بود که یارو وقتی شیشه رو شکسته دستش بریده و به کمدها و کشوها که دست زده اثر انگشت از خودش به جا گذاشته ، اومدن انگشت نگاری کردن و چون تعطیل بود طرف تجهیزات کامل نداشت ، با دوربین خودم ازش عکس گرفتن و قرار شد فردا داماد ببره چاپ کنه و تحویل بده

فرداش که رفته کلانتری ، سرهنگ مملکت امام زمان گفته آقای ...، دزد هم نون شب میخواد ول کن جریانو!!!

اصلا براشون مهم نیست که امنیت مردم از بین رفته ، اگر خواهرم تنها تو خونه بود چی؟ تصورش وحشتناکه

حدود دو هفته هم بیمار بودم و حال درست و حسابی نداشتم ، هفته پیش رو که دیگه کلا 3 روز تو خونه بستری بودم، یعنی از یکشنه تا سه شنبه، دچار عفونت دستگاه گوارش شده بودم و غذا هم نمیتونستم بخورم،فقط ماست و سیر رنده شده و نعناع و زردچوبه، نهایتا با کمی کته، حالم از غذا خوردن به هم میخورد دیگه، همش هم بخاطر این بود که تو محیط کار یه سری تعمیرات انجام شده بود و وسایل قسمت ما رو جابجا کرده بودن و بعد همشون خیلی خاکی و کثیف بودن، واسه برگردوندن همه چیز سر جاش فقط قفسه ها و میز و صندلی ها رو برگدوندن،اما گذاشتن اسناد و مدارک و پوشه ها همه افتاد گردن خودم و همکارم،با اینکه دستکش هم دستم میکردم اما فکر میکنم ویروس از اونا بهم سرایت کرده چون محیط کارم بخاطر وجود سلف سرویس ، گربه و حتی موش و مارمولک و این چیزا زیاد توش دیده میشه، البته احتمال دیگه ای هم هست که اونم روبوسی با دخترداییم بود، چون شب قبل از اینکه بار اول حالم وخیم بشه اونا اومدن خونه از اونجا که عادت به روبوسی با کسی ندارم واسه خودم نشسته بودم که یهو سرشو آورد جلو و نمیدونم چطور زبونم نچرخید مثل بقیه مواقعی که اینجوری تو عمل انجام شده قرار میگیرم بگم ببخشید سرما خوردم !!! خلاصه روبوسی کردم و فردا صبحش حالم بد شد...، هر چی بود دو هفته داغونم کرد

رییس عقده ایمونم یه برخورد بیخود باهام کرد بخاطر همین که مرتب کردن اون قسمت به تعویق افتاده ، من اصلا تو محیط کار بروز نداده بودم که مریضم اما دکتر گفته بود تو در معرض یه ویروسی هستی که نمیذاره خوب بشی، خلاصه منم سعی کردم کمتر به اون وسایل دست بزنم تا کمتر گرد و خاک وسایل بلند بشه و بخوام تنفسشون کنم - عقل ناقصم نرسید حالا که دستکش استفاده میکنم ماسک هم ببرم با خودم - خلاصه بعد از برخورد بیجاش روز شنبه پیش منم نامردی نکردم و دوشنبه صبح رفتم سروقت حراست ، کاری که کسی جرأت نمیکنه چون معمولا حراست و رییس مراکز دستشون تو یه کاسست، ولی رفتم و ازش شکایت کردم، حراست گفت پیگیری میکنه

برای تحقیقم نیاز به تبدیل فایل پاورپوینت به ورد داشتم یه مطلبی رو پیدا کرده بودم و حوصله نداشتم خودم بشینم از اول تایپ کنم، ترفندها برای آفیس 2007 و 2010 بود اما من 2013 دارم و باهاش نمیخوند، حالا هر کس که این ورژن آفیس رو داره بدونه که فایل رو اول با پاورپوینت 2013 باز کنه بعد از گزینه فایل دنبال Export بگرده و بعد گزینه Create Handouts رو بزنه و بعد روی گزینه Outline Only کلیک کنه و OK و فایل با ورد باز میشه

بنا به یه دلیلی که تقریبا تو جریانش هستین - تو اون چند تا پست خاص گفته بودم- از این به بعد قسمت نظرات رو می بندم و فعلا نظری رو تایید نمیکنم ،اگر نتیجه نگرفتم کلا آدرس وب رو عوض میکنم 


برچسب‌ها: ترفند تبدیل پاورپوینت به ورد 2013 , تبدیل Power Point به Word آفیس 2013

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 18:27 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

انگار از تو مه اومدم بیرون ، مدتها هیچ نمیتونستم بنویسم و از ناراحتی کور شدن کل توانایی نوشتنم حتی نمی تونستم پنل مدیریت رو باز کنم، اما مجبورم دوباره بنویسم باز هم باید بتونم متنهای بلند رو به راحتی و بدون اینکه سر رشته کلام از ذهنم بیرون بره مثل وقتی که دارم کنفرانس ارائه میدم با یک دور نوشتن و بدون هیچ ادیت موضوعی ای ، بنویسم ، این ترم مدام باید مقاله ارائه کنم و ذهنم باید کاملا آماده پردازش اطلاعات و نوشتنشون به صورت سریع روی کاغذ باشه،چون داریم بدیعه پردازی رو تمرین میکنیم

دکتر کوچیک تو کلاس شیوه های کیفی بازم داره  بهمون سخت میگیره تا برای واحد پایان نامه و کلا موفق بودن تو این رشته آماده بشیم، این ترم باهاش همین یک درس رو دارم بقیه واحدهام همه با دکتر بزرگ و خانم دکتره،یک تکلیفی برای هفته پیش در نظر گرفته بود که باید یک متن می نوشتیم که توش یه واقعه یا مکان یا دیدار از یه شخص رو طوری به تصویر میکشیدیم که تمام خواننده یا شنونده های متن حس کنن تو صحنه و فضای اون اتفاق حضور دارن و من هر کاری میکردم نمیتونستم بنویسم، روزها می گذشتن و من موضوعات مختلفی رو تو ذهنم میاوردم اما دریغ از اینکه بتونم بین جملات توی مغزم ارتباطی برقرار کنم ، شانس آوردم و هفته پیش کلاس تشکیل نشد، و با بدبختی تونستم برای این هفته متن رو آماده کنم 

یه روز، دکتر بزرگ کلید برد بخش رو بهم داد و گفت تو که آدم شاد و سرزنده ای هستی باید برد رو اداره کنی و براش مطلب تهیه کنی،از این حالت مرده خارجش کن، برات نمره هم در نظر میگیرم، تو ذهنم سریع گذشت که دکتر از من دل مرده تر تو کلاس نیست ، به خنده هام نگه نکن، من فقط یه صورتک خندونم...

ولی در جواب از گلوم صدامو شنیدم که میگفت چشم دکتر ، بخاطر نمره نیست که قبول میکنم ، نیاز دارم به نوشتن و " باید " کسی مجبورم می کرد ، من این کارو براتون انجام میدم

و ماحصل ناتوانی من تو نوشتن اون تکلیف تو ادامه مطلبه، سعیمو میکنم بیشتر بنویسم ولی سنگینی درسهای این ترم واقعا منو به وحشت انداخته

برای تنوع و گذر از این دلمردگی موهامو رنگ کردم مامان اینا  که خیلی خوششون اومد این هم عکس



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 14:26 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
بچه که بودم به تقلید از فیلمای خارجی حوله می پیچوندم دور سرم میرفتم تو حموم  از اون وانا که نداشتیم، تو تشت پلاستیکی گردا میخوابیدم کلی هم شامپو میریختم که کف کنه،مثلا حموم میکردم و میومدم،مامانم که می فهمید می زد پس گردنم  به دو دلیل یکی چون شامپو حروم می شد و دوم اینکه درست حموم نمیکردم بعد برم میگردوند تو حموم که مثل آدم حموم کنم 

 سمانه بازم پس گردنی 



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 21:56 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نام: ندا

نام خانوادگی: فلانی زاده

فرزند: سوم!!!

این قسمت اول از فرم مشخصات یه دانشجوی جدیدالورود بود که تو چک کردن مدارک متوجهش شدم،نمیدونستم تو ستاد ثبت نام چطوری جلو خندمو بگیرم،آخرشم زارت زدم زیر خنده و آبروم جلو والدین و دانشجوهایی که تو صف ثبت نام جلوم ایستاده بودن رفت

یه مدت پیش اوایل شهریور که برگشتم خونه مامان گفت واسه ترمیم تاتوی ابروهام وقت بگیر-همون موقع که پارسال بردمش بعدش هرچی بهش گفتم واسه ترمیمش برات وقت بگیرم هی قر و اطوار اومد بعدش که اون میخواست بره من وسط امتحانای میان ترم و بعد پایان ترمم افتاد، هی مامان نق میزد وقت گرفتی؟ من میگفتم یادم رفت، یه روز بهش گفتم مامان اون موقع که وقت داشتم هی بهت گفتم نیومدی حالا وسط امتحانای من ویرت گرفته بری ابروهاتو ترمیم کنی؟ خلاصه که دیگه نشد تا اون موقع-

زنگ زدم براش وقت بگیرم بعد از صحبت با خانم آرایشگر، قرار شد دستیارش برام نوبت بزنه، اسم رو گرفت و نوبت رو داد بعد گفت : همراهم دارین؟

من: نه خودش تنهاست

منشی: عزیزم منظورم شماره موبایله!!! 

هیچی دیگه آبروم رفت

روز 20شهریور رفتیم واسه تاتو مامان،همینجور که مامان رو یونیت خوابیده بود و داشتن کارش رو انجام میدادن ، با خانم آرایشگر که زن عموی یکی از همکارهای سابقمونه که دیگه نمیاد صحبت افتاد و به محل کار و اینا رسید بعد منشیه رو کرد بهم و گفت شما همکار دارین؟ گفتم آره و شروع کردم داد سخن دادن در موردش

خانم آرایشگر میون شور حرفام گفت منظورش اینه که شما هم وقت تاتو داری؟

با خودم گفتم اگر سوتی سری قبلیم یادش مونده باشه میگه این دختره کلا تعطیله

مامانم اینا جمعه شب اومدن،در واقع قرار نبود اون روز بیان میخواستن تو برگشتن یه سر هم از راه یاسوج برن آبشار مارگون یاسوج و یکی دو روز هم اونجا اطراق کنن ولی نمیدونم چرا یه کله اومدن خونه،برادر زن عموم هم فوت شده بود یکشنبه دوباره رفتن واسه مراسم ختم اون، دوشنبه عصر برگشتن

مامان و بابای عروسک امروز صبح برگشتن آبادان،اما ...،یادتونه گفته بودم معصومه حتما میاد؟ خب حاج خانم هی منتظر بود خواهرم و داماد برن آبادان که یا قبلش بیاد اینجا و با اونا برگرده یا نه بذاره اونا برن و با اونا بیاد اینجا بالاخره از یه سرش ماشین در اختیارش باشه و نخواد با اتوبوس بیاد،دایی مامان و جریان آبغوره رو یادتونه؟ خب اونا هم نیومده بودن،معصومه متوجه میشه اونا کی میخوان بیان، قشنگ خودشو جل کرد با اونا اومد که باهاشون هم برگرده و الان خونه ماست،علی خیلی پر حرف شده و حرف گوش نکن ، ولی نکته جالب اینه که دیروز اومده به من میگه آجی؟ گفتم بعله؟ میگه هنوزم اون خانمه میره تو ظرفشویی ظرفا رو میشوره و میره؟ -پست عید رو یادتونه ؟ - شاخ در آورده بودم بعد از 6 ماه این بچه اون حرف رو یادشه؟ گفتم تو اینو واسه چی یادته؟ گفت واسه چی یادم نباشه؟ هیچی دیگه از حاضر جوابیش زبونم کوتاه شد 

زن دایی بزرگم که گفتم دنبال سر ما از آبادان با نوه هاش اومدن و خونه رو تبدیل به تیمارستان کردن رفته اما خبر جالب اینه که عروسش بازم حاملست،قبلا گفته بودم که اولش یه پسر دنیا آورد، پسره پنج ماهه بود که فهمیدن سه ماهه حاملست و یه دوقلوی دختر دنیا آورد- همون آتیش پاره ها که تو 6 ماهگی با هم فرگاز رو انداخته بودن زمین- خالا بعد از حدود 3 سال باز...!!! خواهرم وقتی شنید سرشو تکون داد و گفت قربونت برم خدا اون که نیاز نداره اینجوری منم اینجوری

اون خالمم که اینجاست یه جریاناتی داره که هعی هزار و یکشبی شده واسه خودش

درباره خواهرمم بعد می نویسم

جودی عزیزم منو دعوت کرده به چالش ده کتاب تأثیر گذار نمیدونم واقعا سلیقه هر کس خاص خودشه،شاید حتی قابل خوندن نباشن اما من یه نوستالژی در مورد کتابهایی که خوندم دارم و اونا روم تأثیر زیادی گذاشتن

اول از همه کتاب زیبای خفته که قصه های سوپر اسکوپ با نوار منتشرش کرده 

دوم در واقع قصه علیمردان خان بود که کتاب نیست اما برای من یه چیز خاصه

سوم کتاب خاطرات حسین فردوست که تو 11 سالگی خوندمش

چهارم کتاب هزار و یکشب که اونم تو همون حدود سن خوندم

پنجم کتابهای برجسته کلاسیک دنیای ادبیات نمیدونم کدومشون رو بگم اما با شناختی که ازم دارین فکر میکنم حدس زدنش سخت نباشه، برباد رفته به ترجمه شبنم کیانی البته دنباله اون رو به اسم اسکارلت تو دوره دانشجویی خوندم

ششم کتابهای الکس هیلی مثل ریشه ها 

هفتم کتابهای پائولو کوئیلیو و گابریل گارسیا مارکز،نیمدونم کدومشون رو از هم تمایز بدم و مقدم بدونم

هشتم کتابهای آگاتا کریستی که البته نمیشه گفت رتبه هشتم براش مناسبه ، من تو تمام دوران کتاب خوندنم بارها و بارها کتابهای مختلفش رو خوندم حتی با تکرار و تکرار و تکرار ، اما یادمه اولین کتابی که ازش خوندم دشمن پنهان بود این کتاب مال دختر عموم بود ، از همون روز بهش علاقه مند شدم، کتابهای آرتور کانان دویل بالاخص شرلوک هولمز رو هم میخوندم اما هیچی برای من آگاتا نمیشه

نهم کتابهای هری پاتر عاشق فضا سازی و شخصت پردازی این کتاب شدم ، و سه بار از اول تا آخر خوندمش ، ترجمه ویدا اسلامیه از این کتاب عالیه

کتاب خاطرات یک پرنسس مرده رو هم به عنوان آخرین کتاب معرفی میکنم که درباره زندگی یکی از آخرین سلطانه های عثمانیه

علاوه بر اینا کتابهای خواهران برونته،ایزابل آلنده، سیدنی شلدون و خیلی های دیگه هستن که هر کدومشون برام دنیایی هستن، باید یه یادی هم کنم از کتاب کلیدر دولت آبادی و کتابهای مسعود بهنود، چشمهایش، ورق پاره های زندان و بقیه کتابهای بزرگ علوی،واقعا نمیدونم شاید باید اینا رو اول میگفتم اما سعی کردم بر اساس بیشترین تاثیری که روم گذاشتن و همچنین با توجه به ترتیب خوندن اسم ببرم



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 20:1 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این چند روز بارها اومدم تو پنل مدیریت که بنویسم اما نتونستم،انگار کل حس نویسندگیم محو شده،نمیتونستم به افکارم نظم بدم برای نوشتن، دارم به این نتیجه میرسم کلا وبلاگ نوشتن رو بذارم کنار،اگر دیدین این پست خیلی پراکنده گویی داره علتش همینه

از شنبه تایم کاریم شروع شد،و هر روز میرفتم سرکار،اما نکته مهم مسئله اینه که مامان اینا با دایی و زندایی و غول مرحله آخر رو راهی کردیم برن مسافرت،بابام نمیخواست بره،طبق معمول انگار که من اگر نرم یه اتفاق وحشتناک صورت میدم ،اما چون از قبل می دونست من تاریخ شروع کارم چیه، دیگه به اینکه گفتم من نمیام گیر نداد و راضی شد و رفتن البته به طور معمول مامان و زندایی نباید به راحتی راضی میشدن اما چون می دونستن من هستم با خیال راحت راهی شدن، شب قبل از حرکتشون برادر عروسک یک برنامه ای در آورد بیا و ببین،این بچه واقعا نیاز به ادب کردن داره و زن دایی و دایی و خود عروسک از بچگی این بچه رو خیلی لوس و ننر بار آوردن،البته مامان منم یه نقش عظیمی تو بی تربیتی الان این بچه داره، هر چی این بچه میخواست براش فراهم کردن اونم وقتی که مثلا خواستش مناسب سنش نبود، یادمه یک سال و نیمش بود از آبادان زنگ میزدن احوال پرسی یا مامان زنگ میزد با اونم حرف میزد میگفت چی میخوای عمه برات بگیره؟ اونم هر چی میخواست میگفت و میدونست عمه براش فراهم میکنه یا با اتوبوس می فرستادن یا کسی میخواست بره اونجا،بعد هم که کار بدی میکرد اگر زندایی میخواست دعواش کنه،عروسک الکی پشیبانیشو میگرفت اگر عروسک میخواست دعواش کنه برعکس میشد، دایی هم که این وسط کاری نداشت،حالا رسیده به سن بلوغ و نوجوانی بچه از دست در رفته

اون شب بهش گفتن محمدرضا پاشو کمک کن وسایل رو بچینن تو ماشین، یک المشنگه و دعوای زرگری ای راه انداخت و چنان سوال جواب زندایی کرد و پررو بازی در آورد که صدای عروسک که اولش بازم به غلط داشت پشتیبانیشو جلو زنداییم میگرفت در اومد،واقعا از طرز تربیت این بچه متنفرم، همه اون ادا اطوارا برای این بود که کمک نکنه

این روزها هم که خبر بهم میدن و با خواهرم صحبت میکنم میگه مسافرت رو به دهن همه زهرمار کرده از بس نق میزنه یا قهر میکنه مثلا میره تو خاک و علف میخوابه ... اوف نگم بهتره ، اگر این بچه رو بدن دست من کاری باهاش میکنم که  سر یک ماه یه "آدم" ازش در بیاد

البته اینم بگم که خواهرم و شوهرش یک روز بعد از مامان اینا پشت سرشون رفتن،بازم خوب شد که یه مسافرت براشون جور شد، گرچه این مدت هر وقت داماد میومد بهش تذکر میدادم خواهرمو ببره بیرون بگردونه، یا به فکر باشه حتما مسافرت ببردش ، و بیشتر دلم میخواست دوتایی تنها برن مسافرت ولی همینم خوبه

همکارم رشته خودم قبول شد،با خودم میگفتم با شناختی که ازش دارم حالا دیگه هی بخاطر شیفت بیچارم میکنه،ترم پیش بخاطر درسهام هیچوقت نشد که بخوام شیفت رو به هم بریزم،اما مطمئن بودم که اون اینکارو میکنه با اینکه کلاسهامون دو روز آخر هفتست و با شیفت کاری تو هفتمون اصلا تداخل نداره اما خب آدمی مثل اون احتمالا بابت هر چیز کوچیکی میخواد جا به جایی بوجود بیاره

از طرف دیگه درگیر مسئله طلاقشه،هرچی بگم این دختر تو زندگی خنگ بازی در آورده کم گفتم،حالا بعد حوصله کنم درمورد جریانش می نویسم، و ضمنا از نظر هزینه هم مشکل داره و نمیتونه مطمئن باشه از پسش بر میاد یا نه،مخصوصا که وضعیت پرداخت حقوقمون سه چهار ساله خیلی خراب شده و حتی شده 9 ماه حقوق عقب افتاده و چون ما مثل هیات علمی ها بعد از پایان ترم حقوق میگیریم ببینین چه ضایعه عظیمی میشه وقتی این همه مدت عقب میفته،با اینکه اون قبلا کارمند همون دانشگاه آزادی بوده که خودم دارم توش درس میخونم نمیدونم چرا هیچ پس اندازی نداره،دانشگاه دو سال پیش یه سری نیرو تعدیل کرد این و یکی دیگه که قبل از این اون اومد و همکارم شد جزو اونا بودن،اون یک سال اومد برای بار دوم باردار شد و بعد از زایمان برای شروع سال تحصیلی پیش گفت نمیتونم دیگه بیام و شوهرم اجازه نداده و این رو جای خودش معرفی کرد و از مهر پارسال این  همکارم شد، اسمش سعیدست

یه مشکل بزرگی که سعیده داره،دم دمی مزاج بودنش تو تصمیماتیه که میخواد بگیره،یعنی با اون همه مشکلاتی که براش پیش اومده و افتاده تو خط طلاق الان گاهی در میاد میگه پشیمونم میخوام برم زندگی کنم!!! ولی شوهره نمیخواد اما از طرفی بامبول در میاره چون اول سعیده ترک زندگی کرده،داره اذیتش میکنه برای اینکه نتونه مهریشو بگیره، از سوی دیگه برای انتخاب رشته ارشد دمار از روزگار من در آورد از بس زنگ زد بهم که من چی ثبت نام کنم،یه روز میگفت تربیت بدنی میخوام اونو دوست دارم بهش میگفتم خب برو همون، دوباره میگفت خب اینجا که این رشته رو نداره ، اونوقت همین از نظر وقت و هزینه بیشتر بهم فشار میاره،میگفتم خب نرو، یه رشته انتخاب کن همینجا، عین منو گلابتون،فکر کردی ما رشتمون رو دوست داشتیم؟ نه برای ما فرقی نمیکرد چی میخونیم،برامون مهم بود همینجا باشه که کارمون رو نخوایم رها کنیم،راضی میشد ، دوباره فرداش زنگ میزد یه چیز دیگه میگفت یعنی تا روزی که ثبت نام کرد مدام نظرش عوض میشد

خنده دار اینجا بود که روزی که گفت قبول شده من تبریک گفتم باز جریان هزینه رو پیش کشید، بازم کلی نصیحتش کردم که اگر طلا داره بفروشه فکر نمیکنم ضرر داشته باشه طلا رو صرف ارتقا مدرکش کنه، گفت باشه،فرداش تو محل کار دوباره گفت نه معلوم نیست استخدام بشم یا نه چرا الکی هزینه کنم!!! فقط لبخند زدم،فرداش اومد گفت میگما به نظرت من کلا بی خیال این نشم و برم برای پرستاری بخونم و لیسانس پرستاری بگیرم؟!!! مونده بودم بهش چی بگم، آخر الامر گفت فردا میرم ثبت نام میکنم ولی برای شهریه یه مهلت میگیرم که وقتی حقوق رو دادن، بپردازم

فرداش رفتم محل کار دیدم اومده ، گفتم مگه تو مرخصی نگرفتی بری ثبت نام؟ گفت نه کلا منصرف شدم ، بابام میگه الکی هزینه نکن، این در حالی بود که من صبح همون روز قبل از ورود به قسمت کاری با حراست که از آشناهای دور همین سعیده هم هست صحبت کردم و گفتم میشه با رئیس صحبت کنین حقوقش رو زودتر بپردازن که بتونه شهریه رو پرداخت کنه؟ وقتی اومدم و سعیده این رو بهم گفت عجب بور شدم،گفتم ببین من رفتم برای این صحبت کردم حالا باز آبرومونو برد

این روزا گاهی تو حیاط می دوم،ولی نه به صورت منظم، کلا تنبل وار،نیم ساعت بیشتر نمیشه،در حالیکه برای نتیجه گرفتن باید یک ساعت وقت بذارم و تازه کار وحشتناک بعدش اینه که رژیم رو رعایت نمیکنم که انگار هیچ

یه روزهایی دلم بدجور میگیره،کارای خونه رو که میکنم و ظرفا رو میشورم و به عروسک میرسم و میام پایین، مثل جنازه میفتم جلو تلویزیون ، عین یه تیکه گوشت بی استخون، واقعا برای خودمم عجیبه چرا اینجوری شدم،هیچ علتشو نمی فهمم

اتفاق دیگه ای که این مدت افتاد این بود که میخواستم رام تبلت رو از 4.1.2 به 4.4.2 ارتقا بدم،قاعدتا باید مستقیم از روی خودش آپدیت میشد اما این اتفاق نیفتاد حدس میزدم به خاطر این بوده که روت کردم اما دختر خالم تبلتش عین مال منه اون روت نشده ولی اونم نمیتونست آپدیت کنه،خلاصه بعد از کلی تحقیقات تو نت و از دیدن کارهایی که همون آقایی که چند بار بخاطر جریان به هم ریختگی اون دفعه تبلت و تعویض رامش رفتم پیشش، به این نتیجه رسیدم که خودم رام رو عوض کنم ، چون چند دفعه رفتم پیش همون آقا و قرار شد فایل رام رو دانلود کنه تا تبلت رو ببرمو عوض کنه اما هر دفعه بهم گفت نمیدونم چرا تا نزدیکهای آخرش دانلود میشه ولی بعد یهو Fail میشه

خودم فایلش رو از نت گرفتم حدود 2 گیگا بایت بود و توضیحات رو از چندین مرجع معتبر تو نت و مخصوصا فرومهای خارجی خوندم شب ساعت 10 شروع کردم به عوض کردن رام، ولی نشد و ارور داد،یعنی به حال مرگ رفتم همون ساعت شماره اون آقا رو گرفتم با اینکه دیروقت بود ، بنده خدا جواب داد و راهنمایی کرد، نمیدونم میدونین یا نه ولی اگر حین تعویض رام مشکلی پیش بیاد ممکنه گوشی کلا به فنا بره یا بریک بشه که در  هر دو حالت یعنی کلا باید انداختش دور، دردسرتون ندم تا صبح ساعت 4 درگیرش بودم و بالاخره درست شد-ناگفته نماند تمام مدت که داشتم فرومها و مقالات خارجی و داخلی رو میخوندم ،اشکهام سرازیر بودن- خواهرم اومد و رنگ و روی سفید شده از ترسمو دید اولش گفت از بس این چیزا رو انگولک میکنی مگه مرض داری خب؟بعد رفت بیرون دوباره یک ساعت بعد اومد دید دارم گریه میکنم دلش سوخت گفت درست میشه نگران نباش ، کل نت رو زیر و رو کردم برای فهمیدن علتش، و یه نکته کوچولو این وسط مسئله رو حل کرد، تو یه فروم خارجی دیدم نوشته بود ممکنه که پورت رو عوض کنین درست بشه، منم کابل رو به پورت پشت کیس زدم و درایورهای یه ورژن جدیدتر رو هم که تقریبا میشه گفت فقط یه منبع ارائه کرده بود گرفتم و رام آپدیت شد

حالا دیگه یاد گرفتم و ترسی ندارم، امروز دوباره رام رو عوض کردم ، دیگه نه تنم لرزید و نه گریه کردم  حالا که یادم میاد چطوری اشک میریختم از خودم خجالت میکشم

بذارین برم ناهار رو سرو کنم عصر احتمالا میام دو سه تا سوتی این مدت رو هم براتون می نویسم جیگرتون حال بیاد

 

ببخشید نظرات پستهای قبل رو هم بعد تایید میکنم و جواب میدم

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 12:41 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
ظهر این پست رو کامل میکنم، هستم فقط مثل این اواخر خیلی بی حوصله، الان سرکارم



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 9:21 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من بچه که بودم اولین بار که کلمه جاکش رو شنیدم فکر میکردم اسم یه شغله ،یه شب هی رختخوابمو میکشیدم اینور و اونور داداشم گفت اه بسه دیگه چکار میکنی، گفتم جاکشی، مامانم شنید اومد یه پس گردنی بهم زد 😁😁😁



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 11:6 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.