من میدونم که با ارائه این متن سر کلاس دکتر  کوچیک ممکنه با احتمال هر چند نزدیک به صفر ، یه اتفاقاتی بیفته اما چاره ای ندارم ، تا اونجا که تونستم توصیفات از دکتر رو خلاصه کردم و خیلی به جزئیات نپرداختم، امیدوارم بتونم واکنش دکتر رو دقیق ارزیابی کنم و براتون بگم، گرچه دکتر کوچیک خوددارتر از این حرفاست  



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 16:43 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این سگ رانندگی میکنه ، ژست پشت فرمون نشستن و دور زدنش خداست 

ویدئو



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 14:28 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

 عروسک میگفت من دلم پسر میخواد و حس میکنم بچه پسر باشه،  من گفتم اما عمش باهاش صحبت کرده و گفته باید دختر در بیاد...  امروز بالاخره نی نی رضایت داد و جنسیتش تو سونو مشخص شد...،  دخمله  

 

عجق عمش، به حرفم گوش داد

به بابام گفتم به یاری خدا نسلت منقرض شد 

سمانه گفتی بده که تغییر کردم، این یه چیزی به ذهنم آورد، دلم میخواد بدونم از نظرتون تغییراتم چطور و تا چه حد بوده... 

چیزی هست که دلم میخواد دربارش اینجا صحبت کنم اما واقعیتش اصلا نمیدونم چرا دیگه مثل سابق اینجا احساس راحتی نمیکنم، و ضمنا مسیله کاملا معلقه و با خودم میگم گفتن نداره، یه کم دیگه صبر میکنم ببینم در مورد گفتنش باید چه تصمیمی بگیرم



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 16:35 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این مدت اخیر اتفاقای تکراری زیاد افتاده، مثلا کماکان پیام دادنهای ب ترک نشده ، هر از مدتی یه خودی نشون میده، از وایبر و واتزاپ بلاکش کردم، جالبه دیگه پیام مستقیم رو خط نمیفرسته، نرم افزار هایک رو به پیشنهاد یکی از دوستان نصب کردم بلافاصله بعد از رجیستر یهو ازش پیام اومد ، اینم یه دردسر این نرم افزارهاست که تا یکی از کانتکتها فعالشون میکنه پیام میده ، تو سکوت رد شدم از پیامهاش، متاسفانه بخاطر اینکه این شماره رو برای یه سری کارهای بانکی تو فرمهای تحویلی به بانک معرفی کردم و همچنین شماره برای پشتیبانی از ایمیلهای درسی و غیره لازم بود همینو ثبت کردم نمیتونم به راحتی خاموشش کنم و راحت شم،باید یه فکری به حال این مسئله کنم و کلا شماره رو خاموش کنم که دیگه همه چیز تمام شه

نامبرده هم که هر ماهی یه پیام میده کماکان با مزمون به یادتم و دلم تنگه و از این حرفا، حالا شماره ایرانسل رو خاموش کنم، این یکی که دیگه بخاطر دسته گل نیلو شماره دایمم رو داره

این دوتا و یه سری دیگه ،کاری کردن که فکر کنم تو یه تار عنکبوت گیر افتادم و با هر تقلا فقط تارها بیشتر دورم می پیچن و خلاصی سخت تر میشه ، باز خوبه دیگه خبری از دکتر ش نیست،نمیدونم چرا ته دلم اصلا دوست ندارم یه زمانی تو دانشگاه اتفاقی باهاش روبرو بشم،حسم بهش کاملا منفی شده، همون روزا که اومده بود و پیشنهاد داد حسم اینقدر بد نبود

تو حیطه فلسفه آموزش و پرورش دارم دنبال یه موضوع میگردم برای ارائه مقاله مروری، و دکتر کوچیک هم باز یه تکلیف توصیفی داده ، گفت این بار کلا مواجهه با یه مکان یا فرد رو برای اولین بار توصیف کنین، اون سری هیچ کدومتون اولین بار یه موضوع رو تشریح نکردین میخوام اینطوری بنویسین اصلا اولین جلسه همین درس رو توصیف کنین، گرچه سری پیش بقیه مثل من کار نکرده بودن و دکتر گفت چیزی که میخواستم رو فقط خانم فلانی در آورده ، ولی خب فکر کنم توقعش ازم رفته بالا، درحالیکه حالا بازم برای توصیف اولین جلسه کلاس موندم چی بنویسم، چون احساسات زنانه من رو دکتر کاملا تو نوشتم دید و همون سری بعد از اینکه متنم رو با صدای خودم تو کلاس خوندم یه اشاره کوچیک بهش کرد، حالا میترسم برای جاهایی که مجبورم خودش رو توصیف کنم تو کلاس یه جوی بوجود بیاد که ملت به سوتفاهم بیفتن، گرچه گاهی به ذهنم میاد دکتر کوچیک با شیطنت این تکلیف رو داده که ببینه چی دربارش می نویسم

هر وقت که بتونم گریز بزنم میام میخونمتون ، منتها تو سکوت ،خیلی جلو خودمو میگیرم که کامنت نذارم ، برای همه اینها هم دلیل دارم اما بذارین نگم فعلا ، میخوام بمونه پیش خودم 

دیشب افکارم خیلی به هم ریخته بود ، دیدم نمیتونم متمرکز باشم و بتونم سرچ بزنم یهو زد به سرم یه کاری بکنم که یه کم مغزم آرامش پیدا کنه ، کودک درونم گفت پاشو کاردستی درست کن



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 11:7 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من هیچ صحبت اضافه ای در مورد مسئله ریحانه جباری ندارم، چون اصل پرونده رو ندیدم، ما حقوقدانها تا در جریان اصل ماجرا نباشیم نظر دادن کاملا غیر مسئولانست، اما چند نکته هست که بگم

1- گذشتن از خون عزیز خیلی سخته و روح واقعا بزرگی میخواد این کار که از عهده هر کسی بر نمیاد

2- خبط بزرگ وکیل و خانواده ریحانه این بود که جریان رو رسانه ای کردن و این باعث شد خانواده سربندی برای حفظ آبروی ریخته مقتول راضی به گذشت از قصاص نشن، امروز قرار بود 3 اعدام در زندان رجایی شهر انجام بشه که اون دو نفر دیگه بدون جریان جنجال رسانه ای تونستند رضایت بگیرن و قصاص نشدن

3-تناقضات موجود در پرونده و گفته های ریحانه باعث شد که پرونده نهایتا به اینجا برسه، آیا کسی به اسم ش که ریحانه ازش اسم برده ولی حاضر به افشای هویتش نشده در ماجرا دخیل بوده؟ هیچوقت مشخص نشد دقیقا نقش این فرد در ماجرا چی بوده و چرا ریحانه تا اظهار اسمش پیش رفته و بعد کلا از بروز باقی واقعیات سرباز زده

 



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 16:46 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

امروز یه کنفرانس داشتم ، خوب ارائه شد، دکتر بزرگ خیلی راضی بود، ضمنا واسه برد مطالب خوبی تهیه می بینم و بخاطر همین جلو بقیه دانشجوها که همه ترم 1 هستن به علاوه ورودی های خودم که همون بهمن پارسال بودیم، بهم گفت برای هر کدوم از درسهایی که این ترم با من داری 1 نمره بهت می دم فقط یادم بیار ، خجالت کشیدم واقعا، گفتم دکتر برای برد من نمره نمیخوام، دکتر گفت وقتی بهت یه چیزی میگم فقط بگو چشم!!!

هیچی دیگه موندم گلابتون بفهمه آیا سکته ناقص نمی زنه؟

دو هفته پیش که کلاسها تشکیل نشد،جریانی پیش اومد، من یکشنبه همون هفته بابت مسئله ای به دکتر بزرگ زنگ زدم و باهاش صحبت کردم ، گفت من این هفته کلا نمیرسم بیام کلاس و به بچه ها هم بگو کلاسهای من تشکیل نمیشه، خب من کل درسهام با دکتر بزرگه و فقط یه درس با دکتر کوچیک و یه درس با خانم دکتر دارم ، که ساعت اول صبح پنجشنبه کلاس خانم دکتر تشکیل میشد و کلاس دکتر کوچیک هم روز جمعه بود، یعنی عملا جمعه رو فقط باید برای یه کلاس میرفتیم دانشگاه بنابراین فقط ساعت اول پنجشنبه رو رفتیم و بقیه کلا تعطیل شدن

AnyWay وقتی دکتر اینو گفت من پیام گذاشتم تو گروه آقای ح و به همه اطلاع دادم، چند دقیقه بعد دیدم گلابتون همونجا پیام گذاشته که آفرین گلم منم میخواستم الان پیام بدم و بگم که تو پیش دستی کردی!!!

بعدم یه خصوصی به خودم داد که تو از کجا فهمیدی دکتر نمیاد؟ خیلی برام عجیبه که چرا میخواد وانمود کنه مهمترین آدم کلاسه و دکترا خیلی روش حساب می کنن و خبرهای اینجوری رو جز اون به کسی نمیگن، دیگه جدی داره این کاراش حالمو به هم میزنه ، بابا تو مهم ترین آدم کلاس ، من که هیچ ادعایی ندارم واسه چی اینقدر خودتو ضایع میکنی؟ نمیدونم حتی یه لحظه هم فکر نمیکنه که این قدر تابلو داره این رفتارا رو نشون میده؟ خلاصه بهش گفتم با دکتر کار داشتم تماس گرفتم بهم گفته به بچه ها بگو 

حالا دیگه بهش نگفتم که دکتر کوچیک بهم گفت حواسم بهت بود که تابستون اصلا تو سایت من نظر نذاشتی ، و با خودم گفتم حتما به نت دسترسی نداره و ضمنا بهم گفت خیلی از اون متن خوشش اومده و کاملا خودشو تو اون فضا حس کرده و  فایل ورد اون رو براش ایمیل کنم میخواد داشته باشه ، یعنی اگر اینو بفهمه دیگه خودشو میکشه که چرا دکتر حواسش به بود و نبود اون نیست!!!

بگذریم یه خاطره بگم

چند سال پیش داشتم از بیرون برمیگشتم خونه یه پیرزن از روبرو میومد وقتی بهم رسید، برگشت گفت ماشالله عین هندیا هستی

اومدم خونه بعد داشتم اینو واسه مامان تعریف میکردم، دکتر یهو برگشت گفت ، پیرزنه وقتی این حرفو میزد عینکش رو چشماش بود؟ 

بعد از جریان خجالت آور لامپ که یه دختر مسئولش بود و جریان حلقه که اونم یه پسره حماسه آفرینی کرده بود و همه دنیا رو گرفت حتی سایتهای پورن خارجی هم اون ویدئوها رو لینک کردن و به عنوان منحرفین جنسی تو کل دنیا اسممون تو ردیف اول قرار گرفت حالا یه ویدئو دیگه در اومده که این یکی رو اینجا براتون لینک میکنم ، فقط قبلش بگم چیز چندش آوریه ، اما نمیدونم حماسه آفرینش مال کجاست البته از شواهد بر میاد که ایرانی نباشه

لینک

 



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 21:47 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این روزا درگیر تکلیفم طبق معمول

هفته پیش دوشنبه شب خواهرم و داماد رفته بودن بیرون،بعد که برگشتن خواهرم زنگ زد و گفت خونه رو دزد زده ، رفتیم اونجا طرف فکر میکنم تو کوچه رد می شده و دیده که داشتن میرفتن و خواهرم فقط قفل سوییچی رو زده و قفل کتابی رو نزده ، رفته شیشه رو شکسته و لنگرهای ورودی رو باز کرده و رفته تو ، مستقیم اولین اتاق که اتاق خواب باشه رو گشته و دیگه جایی نرفته ، لپ تاپ درپیت دفتر خدماتی و یه کیف بغل چرمی که خواهرم برای داماد دوخته بود رو برده ، خدا رو شکر همه طلاهاش تو خونه ما امانت بود ، نکته اینجا بود که یارو وقتی شیشه رو شکسته دستش بریده و به کمدها و کشوها که دست زده اثر انگشت از خودش به جا گذاشته ، اومدن انگشت نگاری کردن و چون تعطیل بود طرف تجهیزات کامل نداشت ، با دوربین خودم ازش عکس گرفتن و قرار شد فردا داماد ببره چاپ کنه و تحویل بده

فرداش که رفته کلانتری ، سرهنگ مملکت امام زمان گفته آقای ...، دزد هم نون شب میخواد ول کن جریانو!!!

اصلا براشون مهم نیست که امنیت مردم از بین رفته ، اگر خواهرم تنها تو خونه بود چی؟ تصورش وحشتناکه

حدود دو هفته هم بیمار بودم و حال درست و حسابی نداشتم ، هفته پیش رو که دیگه کلا 3 روز تو خونه بستری بودم، یعنی از یکشنه تا سه شنبه، دچار عفونت دستگاه گوارش شده بودم و غذا هم نمیتونستم بخورم،فقط ماست و سیر رنده شده و نعناع و زردچوبه، نهایتا با کمی کته، حالم از غذا خوردن به هم میخورد دیگه، همش هم بخاطر این بود که تو محیط کار یه سری تعمیرات انجام شده بود و وسایل قسمت ما رو جابجا کرده بودن و بعد همشون خیلی خاکی و کثیف بودن، واسه برگردوندن همه چیز سر جاش فقط قفسه ها و میز و صندلی ها رو برگدوندن،اما گذاشتن اسناد و مدارک و پوشه ها همه افتاد گردن خودم و همکارم،با اینکه دستکش هم دستم میکردم اما فکر میکنم ویروس از اونا بهم سرایت کرده چون محیط کارم بخاطر وجود سلف سرویس ، گربه و حتی موش و مارمولک و این چیزا زیاد توش دیده میشه، البته احتمال دیگه ای هم هست که اونم روبوسی با دخترداییم بود، چون شب قبل از اینکه بار اول حالم وخیم بشه اونا اومدن خونه از اونجا که عادت به روبوسی با کسی ندارم واسه خودم نشسته بودم که یهو سرشو آورد جلو و نمیدونم چطور زبونم نچرخید مثل بقیه مواقعی که اینجوری تو عمل انجام شده قرار میگیرم بگم ببخشید سرما خوردم !!! خلاصه روبوسی کردم و فردا صبحش حالم بد شد...، هر چی بود دو هفته داغونم کرد

رییس عقده ایمونم یه برخورد بیخود باهام کرد بخاطر همین که مرتب کردن اون قسمت به تعویق افتاده ، من اصلا تو محیط کار بروز نداده بودم که مریضم اما دکتر گفته بود تو در معرض یه ویروسی هستی که نمیذاره خوب بشی، خلاصه منم سعی کردم کمتر به اون وسایل دست بزنم تا کمتر گرد و خاک وسایل بلند بشه و بخوام تنفسشون کنم - عقل ناقصم نرسید حالا که دستکش استفاده میکنم ماسک هم ببرم با خودم - خلاصه بعد از برخورد بیجاش روز شنبه پیش منم نامردی نکردم و دوشنبه صبح رفتم سروقت حراست ، کاری که کسی جرأت نمیکنه چون معمولا حراست و رییس مراکز دستشون تو یه کاسست، ولی رفتم و ازش شکایت کردم، حراست گفت پیگیری میکنه

برای تحقیقم نیاز به تبدیل فایل پاورپوینت به ورد داشتم یه مطلبی رو پیدا کرده بودم و حوصله نداشتم خودم بشینم از اول تایپ کنم، ترفندها برای آفیس 2007 و 2010 بود اما من 2013 دارم و باهاش نمیخوند، حالا هر کس که این ورژن آفیس رو داره بدونه که فایل رو اول با پاورپوینت 2013 باز کنه بعد از گزینه فایل دنبال Export بگرده و بعد گزینه Create Handouts رو بزنه و بعد روی گزینه Outline Only کلیک کنه و OK و فایل با ورد باز میشه

بنا به یه دلیلی که تقریبا تو جریانش هستین - تو اون چند تا پست خاص گفته بودم- از این به بعد قسمت نظرات رو می بندم و فعلا نظری رو تایید نمیکنم ،اگر نتیجه نگرفتم کلا آدرس وب رو عوض میکنم 


برچسب‌ها: ترفند تبدیل پاورپوینت به ورد 2013 , تبدیل Power Point به Word آفیس 2013

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 18:27 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

انگار از تو مه اومدم بیرون ، مدتها هیچ نمیتونستم بنویسم و از ناراحتی کور شدن کل توانایی نوشتنم حتی نمی تونستم پنل مدیریت رو باز کنم، اما مجبورم دوباره بنویسم باز هم باید بتونم متنهای بلند رو به راحتی و بدون اینکه سر رشته کلام از ذهنم بیرون بره مثل وقتی که دارم کنفرانس ارائه میدم با یک دور نوشتن و بدون هیچ ادیت موضوعی ای ، بنویسم ، این ترم مدام باید مقاله ارائه کنم و ذهنم باید کاملا آماده پردازش اطلاعات و نوشتنشون به صورت سریع روی کاغذ باشه،چون داریم بدیعه پردازی رو تمرین میکنیم

دکتر کوچیک تو کلاس شیوه های کیفی بازم داره  بهمون سخت میگیره تا برای واحد پایان نامه و کلا موفق بودن تو این رشته آماده بشیم، این ترم باهاش همین یک درس رو دارم بقیه واحدهام همه با دکتر بزرگ و خانم دکتره،یک تکلیفی برای هفته پیش در نظر گرفته بود که باید یک متن می نوشتیم که توش یه واقعه یا مکان یا دیدار از یه شخص رو طوری به تصویر میکشیدیم که تمام خواننده یا شنونده های متن حس کنن تو صحنه و فضای اون اتفاق حضور دارن و من هر کاری میکردم نمیتونستم بنویسم، روزها می گذشتن و من موضوعات مختلفی رو تو ذهنم میاوردم اما دریغ از اینکه بتونم بین جملات توی مغزم ارتباطی برقرار کنم ، شانس آوردم و هفته پیش کلاس تشکیل نشد، و با بدبختی تونستم برای این هفته متن رو آماده کنم 

یه روز، دکتر بزرگ کلید برد بخش رو بهم داد و گفت تو که آدم شاد و سرزنده ای هستی باید برد رو اداره کنی و براش مطلب تهیه کنی،از این حالت مرده خارجش کن، برات نمره هم در نظر میگیرم، تو ذهنم سریع گذشت که دکتر از من دل مرده تر تو کلاس نیست ، به خنده هام نگه نکن، من فقط یه صورتک خندونم...

ولی در جواب از گلوم صدامو شنیدم که میگفت چشم دکتر ، بخاطر نمره نیست که قبول میکنم ، نیاز دارم به نوشتن و " باید " کسی مجبورم می کرد ، من این کارو براتون انجام میدم

و ماحصل ناتوانی من تو نوشتن اون تکلیف تو ادامه مطلبه، سعیمو میکنم بیشتر بنویسم ولی سنگینی درسهای این ترم واقعا منو به وحشت انداخته

برای تنوع و گذر از این دلمردگی موهامو رنگ کردم مامان اینا  که خیلی خوششون اومد این هم عکس



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 14:26 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
بچه که بودم به تقلید از فیلمای خارجی حوله می پیچوندم دور سرم میرفتم تو حموم  از اون وانا که نداشتیم، تو تشت پلاستیکی گردا میخوابیدم کلی هم شامپو میریختم که کف کنه،مثلا حموم میکردم و میومدم،مامانم که می فهمید می زد پس گردنم  به دو دلیل یکی چون شامپو حروم می شد و دوم اینکه درست حموم نمیکردم بعد برم میگردوند تو حموم که مثل آدم حموم کنم 

 سمانه بازم پس گردنی 



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 21:56 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نام: ندا

نام خانوادگی: فلانی زاده

فرزند: سوم!!!

این قسمت اول از فرم مشخصات یه دانشجوی جدیدالورود بود که تو چک کردن مدارک متوجهش شدم،نمیدونستم تو ستاد ثبت نام چطوری جلو خندمو بگیرم،آخرشم زارت زدم زیر خنده و آبروم جلو والدین و دانشجوهایی که تو صف ثبت نام جلوم ایستاده بودن رفت

یه مدت پیش اوایل شهریور که برگشتم خونه مامان گفت واسه ترمیم تاتوی ابروهام وقت بگیر-همون موقع که پارسال بردمش بعدش هرچی بهش گفتم واسه ترمیمش برات وقت بگیرم هی قر و اطوار اومد بعدش که اون میخواست بره من وسط امتحانای میان ترم و بعد پایان ترمم افتاد، هی مامان نق میزد وقت گرفتی؟ من میگفتم یادم رفت، یه روز بهش گفتم مامان اون موقع که وقت داشتم هی بهت گفتم نیومدی حالا وسط امتحانای من ویرت گرفته بری ابروهاتو ترمیم کنی؟ خلاصه که دیگه نشد تا اون موقع-

زنگ زدم براش وقت بگیرم بعد از صحبت با خانم آرایشگر، قرار شد دستیارش برام نوبت بزنه، اسم رو گرفت و نوبت رو داد بعد گفت : همراهم دارین؟

من: نه خودش تنهاست

منشی: عزیزم منظورم شماره موبایله!!! 

هیچی دیگه آبروم رفت

روز 20شهریور رفتیم واسه تاتو مامان،همینجور که مامان رو یونیت خوابیده بود و داشتن کارش رو انجام میدادن ، با خانم آرایشگر که زن عموی یکی از همکارهای سابقمونه که دیگه نمیاد صحبت افتاد و به محل کار و اینا رسید بعد منشیه رو کرد بهم و گفت شما همکار دارین؟ گفتم آره و شروع کردم داد سخن دادن در موردش

خانم آرایشگر میون شور حرفام گفت منظورش اینه که شما هم وقت تاتو داری؟

با خودم گفتم اگر سوتی سری قبلیم یادش مونده باشه میگه این دختره کلا تعطیله

مامانم اینا جمعه شب اومدن،در واقع قرار نبود اون روز بیان میخواستن تو برگشتن یه سر هم از راه یاسوج برن آبشار مارگون یاسوج و یکی دو روز هم اونجا اطراق کنن ولی نمیدونم چرا یه کله اومدن خونه،برادر زن عموم هم فوت شده بود یکشنبه دوباره رفتن واسه مراسم ختم اون، دوشنبه عصر برگشتن

مامان و بابای عروسک امروز صبح برگشتن آبادان،اما ...،یادتونه گفته بودم معصومه حتما میاد؟ خب حاج خانم هی منتظر بود خواهرم و داماد برن آبادان که یا قبلش بیاد اینجا و با اونا برگرده یا نه بذاره اونا برن و با اونا بیاد اینجا بالاخره از یه سرش ماشین در اختیارش باشه و نخواد با اتوبوس بیاد،دایی مامان و جریان آبغوره رو یادتونه؟ خب اونا هم نیومده بودن،معصومه متوجه میشه اونا کی میخوان بیان، قشنگ خودشو جل کرد با اونا اومد که باهاشون هم برگرده و الان خونه ماست،علی خیلی پر حرف شده و حرف گوش نکن ، ولی نکته جالب اینه که دیروز اومده به من میگه آجی؟ گفتم بعله؟ میگه هنوزم اون خانمه میره تو ظرفشویی ظرفا رو میشوره و میره؟ -پست عید رو یادتونه ؟ - شاخ در آورده بودم بعد از 6 ماه این بچه اون حرف رو یادشه؟ گفتم تو اینو واسه چی یادته؟ گفت واسه چی یادم نباشه؟ هیچی دیگه از حاضر جوابیش زبونم کوتاه شد 

زن دایی بزرگم که گفتم دنبال سر ما از آبادان با نوه هاش اومدن و خونه رو تبدیل به تیمارستان کردن رفته اما خبر جالب اینه که عروسش بازم حاملست،قبلا گفته بودم که اولش یه پسر دنیا آورد، پسره پنج ماهه بود که فهمیدن سه ماهه حاملست و یه دوقلوی دختر دنیا آورد- همون آتیش پاره ها که تو 6 ماهگی با هم فرگاز رو انداخته بودن زمین- خالا بعد از حدود 3 سال باز...!!! خواهرم وقتی شنید سرشو تکون داد و گفت قربونت برم خدا اون که نیاز نداره اینجوری منم اینجوری

اون خالمم که اینجاست یه جریاناتی داره که هعی هزار و یکشبی شده واسه خودش

درباره خواهرمم بعد می نویسم

جودی عزیزم منو دعوت کرده به چالش ده کتاب تأثیر گذار نمیدونم واقعا سلیقه هر کس خاص خودشه،شاید حتی قابل خوندن نباشن اما من یه نوستالژی در مورد کتابهایی که خوندم دارم و اونا روم تأثیر زیادی گذاشتن

اول از همه کتاب زیبای خفته که قصه های سوپر اسکوپ با نوار منتشرش کرده 

دوم در واقع قصه علیمردان خان بود که کتاب نیست اما برای من یه چیز خاصه

سوم کتاب خاطرات حسین فردوست که تو 11 سالگی خوندمش

چهارم کتاب هزار و یکشب که اونم تو همون حدود سن خوندم

پنجم کتابهای برجسته کلاسیک دنیای ادبیات نمیدونم کدومشون رو بگم اما با شناختی که ازم دارین فکر میکنم حدس زدنش سخت نباشه، برباد رفته به ترجمه شبنم کیانی البته دنباله اون رو به اسم اسکارلت تو دوره دانشجویی خوندم

ششم کتابهای الکس هیلی مثل ریشه ها 

هفتم کتابهای پائولو کوئیلیو و گابریل گارسیا مارکز،نیمدونم کدومشون رو از هم تمایز بدم و مقدم بدونم

هشتم کتابهای آگاتا کریستی که البته نمیشه گفت رتبه هشتم براش مناسبه ، من تو تمام دوران کتاب خوندنم بارها و بارها کتابهای مختلفش رو خوندم حتی با تکرار و تکرار و تکرار ، اما یادمه اولین کتابی که ازش خوندم دشمن پنهان بود این کتاب مال دختر عموم بود ، از همون روز بهش علاقه مند شدم، کتابهای آرتور کانان دویل بالاخص شرلوک هولمز رو هم میخوندم اما هیچی برای من آگاتا نمیشه

نهم کتابهای هری پاتر عاشق فضا سازی و شخصت پردازی این کتاب شدم ، و سه بار از اول تا آخر خوندمش ، ترجمه ویدا اسلامیه از این کتاب عالیه

کتاب خاطرات یک پرنسس مرده رو هم به عنوان آخرین کتاب معرفی میکنم که درباره زندگی یکی از آخرین سلطانه های عثمانیه

علاوه بر اینا کتابهای خواهران برونته،ایزابل آلنده، سیدنی شلدون و خیلی های دیگه هستن که هر کدومشون برام دنیایی هستن، باید یه یادی هم کنم از کتاب کلیدر دولت آبادی و کتابهای مسعود بهنود، چشمهایش، ورق پاره های زندان و بقیه کتابهای بزرگ علوی،واقعا نمیدونم شاید باید اینا رو اول میگفتم اما سعی کردم بر اساس بیشترین تاثیری که روم گذاشتن و همچنین با توجه به ترتیب خوندن اسم ببرم



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 20:1 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.