من الان آبادانم و امروز اومدم خونه دایی بزرگم یه سر بزنم و برگردم خونه بابای عروسک اما با اصرار ناهار نگهم داشتن، خونه بابای عروسک مودم و نت پرسرعت و اینا نداره،چون داداشش خیلی بازیگوشه و اگر نت دم دستش باشه دیگه همون یه ذره درسی که میخونه رو هم میذاره کنار و از صبح تا شب میخواد تو نت ول بچرخه و برنامه دانلود کنه و تو فیسبوک و واتزاپ باشه، همین الانش هم که نداره با نت خط زیاد وقت میگذرونه و ضمنا خونه بغلیشون یه پسره هم سن و سال خودشه ، یه گوشه از نشیمن کوچیکه خونشون با وای فای اون برد داره رفته پسورد رو از پسره گرفته و خیلی وقتا اگر بخواد کاری انجام بده میشینه همون نقطه و به وای فای اون وصل میشه

دلیل اینکه زن دایی نمیتونست بیاد این بود که اولا این شازده بابت همین بازیگوشیا 5 تا تجدید آورده و امتحاناش از اول شهریور شروع میشد،ضمنا دایی هم که کارمند شرکت نفته و خاله بزرگه منم که همیشه خونشونه و نیاز به مراقبت دارن- درباره خاله بزرگه قبلا یه مختصری گفته بودم ولی محض یادآوری این خاله شوهر و بچه نداره،سالها پیش شوهرش رو از دست داد و دیگه ازدواج نکرد-

عروسک ازم قول گرفت که برنگردم و پیشش بمونم ، هی نق میزنه و میخواد برگردیم خونه خودمون،از روزی که این اتفاق افتاد همه کارهاشو انجام دادیم و حتی لگن زیرش گذاشتیم،همش ناراحته،میگه این چه وضعیه بچه بیفته برام راحتتره تا اینجوری شماها اینکارا رو انجام میدین،خجالت میکشم

بهش میگفتیم خب تو هم عین نسرین چه فرقی داره،مگه برای اون این کارا رو انجام نمی دادیم؟ مگه تو خودت مراقب نسرین نبودی هر وقت که ما نمیتونستیم باشیم گفت خب آخه من واسه نسرین از این کارا نکردم

واسه خندوندنش بهش گفتم تو همونی هستی که پوشکتو جلو چشمام عوض میکردن یکی دوبار هم خودم پوشکتو عوض کردم،حالا با اون موقعت چه فرقی داری؟ فقط گنده شدی 

دکترها نظر درست و حسابی ای ندادن ،فقط میگن عادیه و گاهی پیش میاد!!! یکی به من بگه یه مشک خون غلیظ مثل قیر مذاب چطور میشه عادی باشه؟ تازه گفته این توده خونی ممکنه بازم ریزش کنه، چون هنوزم هست و اگر جذب نشه خارج میشه

از بعد از جریانات خواهرم دیگه به حرف هیچ دکتری اعتماد ندارم،حتی اینبار دیگه نگفتم پیش فلان دکتر برین یا نرین یا بگردم دنبال دکتر خوب، نشستم ببینم چی میشه،فقط متکی به تلاش خودمونم برای مراقبت ازشون

چند شب پیش خواب دیدم خواهرم باز حاملست، تو خواب ترسیدم،بیدار که شدم زنگ زدم بهش گفتم نکنه دور و برت خبریه؟ گفت نه چطور؟ جریان خواب رو بهش گفتم ، گفت تو اگر راست میگی خواب ببین سالم دنیا اومده -اشاره به سری دوم که خواب دیدم حاملست و بعد هم از روی حالتهاش تشخیص دادم ولی خودش میگفت نه بعد معلوم شد که هست-

مامان رو هم که به زور قرص سرپا نگه میداشتیم و خواهرمو گذاشته بودم مراقبش باشه، این مدت کلا موبایلها رو از عروسک دور نگه داشتیم ، تا خونه بودیم کسی حق نداشت با موبایل روشن بیاد طبقه بالا، خودمم که صبح تا شب اونجا بودم و یه وقت یه سری میومدم پایین واسه تعویض لباس و حمام فقط یه نگاه به گوشی مینداختم و اگر وقت داشتم جواب پیامها رو میدادم و اگر وقتی نداشتم فقط برنامه رو باز میکردم که هشدارها از رو تسک بار بالای گوشی محو بشن

یه سری خاله های عروسک اومدن دیدنش،من سریع رفتم پایین پله ها و گفتم اگر میشه موبایلهاتونو خاموش کنین اگر هم نه کیفهاتونو بدین به من بذارم طبقه پایین ولی با موبایل روشن بالا نیاین، خاله هاش بدشون اومد،گفتم من تمام تلاشم اینه که تو این وضعیت امواج ازش دور باشه،شما نمیتونین نیم ساعت یک ساعت بدون موبایل باشین؟

بعدش مامان اینا کلی باهام دعوا کردن،شدم بد ماجرا طبق معمول، گفتم من به فکر خودتونم اونوقت رفتارتون اینه؟ بذار آدم بده من باشم کسی که نمیگه شماها بی تربیت بودین ، میگن من بی تربیتم که ازشون خواهش کردم موبایل خاموش کنن،پس از چی می ترسین؟ 

اینجا هم که هستیم روز اول که اومدم زندایی و داییمو کشیدم کنار و بهشون گفتم باید این کارو انجام بدن و بی رودربایستی کسی ناراحت نشه وقتی میگم موبایلها ازش دور باشه،خونه دایی اینا اینجوریه که در ورودی دقیقا وسط خط سیر خونه قرار گرفته ، وقت وارد میشی یه لابی کوچیکه، سمت راست نشیمن کوچیک و سمت چپ نشیمن بزرگ، کنار نشیمن بزرگ به صورت L آشپزخونه قرار گرفته و منتها الیه نشیمن کوچیک هم باز به صورت L به یه لابی اندازه ورودی ختم میشه که از اون جا دو تا اتاق خواب و حمام و سرویس بهداشتی هست،عروسک رو بردیم تو اتاق خواب و موبایلها رو میذاریم تو آشپزخونه و البته خودشون دایورت کردن به شماره خونه و خود موبایل رو تا خونه هستن خاموش میکنن-کاری که بهشون گفتم ما تو خونه واسه داداشم انجام میدادیم چون بخاطر شغلش نمیتونه موبایلشو خاموش کنه-خط دایمم رو که زنگ خور زیاد داره خاموش کردم،ولی ایرانسلمو روشن گذاشتم چون تماس روش ندارم و پیامهای واتزاپی بیاد

فعلا که اینجا هستم ببینم اوضاع چطور میشه، یواش یواش دوره کاریم هم با شروع ترم دانشگاهی شروع میشه و باید سرکار برگردم و درسها هم هستن،نمیدونم بعدش باید چکار کنیم،عروسک باید اینجا بمونه یا میاد خونه خودمون،خودش که گفته من با تو برمیگردم،منم که اختیارم فعلا دست خودم نیست،نشستم ببینم چطور میشه ولی خب هفته سوم شهریور دیگه باید حتما برگردم و کل هفته رو کار و درس...

الان پسورد نت پسر دایی رو گرفتم و گفتم بنویسم، ببخشید که نظر ها رو بی جواب تایید میکنم چون وقتی ندارم، با تبلت دارم تند و تند می نویسم و میدونین که مثل کیبرد خود سیستم نمیشه باهاش مسلط تایپ کرد، از همتون ممنونم که این مدت اینجا یا از طریق پیام احوالپرسی کردین و عذرخواهی میکنم که دیر جواب میدادم یا نمیرسیدم جواب بدم البته اینم بگم که در کل سرعت نت خونه داییم اینا خیلی کمه، نمیدونم چرا، ولی هر وقت میایم آبادان همینجوریه ، واسه باز کردن یه صفحه کلی باید به جی پی آر اس گوشی التماس کنی، فقط قدری که پیامهای متنی واتزاپ و وایبر برسه بد نیست،حتی خیلی وقتا واسه ارسال پیام مشکل دارم

 



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 14:16 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نیم ساعت پیش نوبتش شد رفت واسه سونو،الان اومده بیرون گفت این کیسه خونیه دور بچست گفته خودش جذب میشه و یه سری چیزهای دیگه هنوز جواب خود سونو پرینت نشده- فعلا حوصله نوشتن طول و تفصیلش رو ندارم تو مطب هستیم -

بعدش باید بریم آزمایشگاه، زنداییم میخواست پاشه بیاد،بهش گفتیم نه هستیم خودمون، گفت بفرستینش اینجا میخوام خودم مراقبش باشم، اگر بخوان بفرستنش که پیش مامانش باشه باید با پرواز ببریمش ، و احتمالا خودم باید ببرم برسونمش حالا معلوم نیست ، ببینم تصمیم آخرشون چی میشه

در حال حاضر باید یه چشمم به مامان باشه که حمله بهش دست نده و یهو غش نکنه و یه چشمم به عروسک باشه، به معنی کامل کلمه مستأصل شدم تو این وضع



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 14:53 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

خونه به حالت فورس ماژور در اومده،صبح ساعت 5 عروسک بیدار شده بره دستشویی یه دفعه یه مشک خون ازش ریخته

اوضاع به هم ریختست، بستیمش به تخت،رو شکمش یخ گذاشتیم،داروهای خونگی دادیم،اعصابم به هم ریخته،میخواستیم بیاریمش پایین اما باز تصمیم عوض شده فعلا بالا نگهش داشتیم و یکی باید مدام پیشش باشه، فردا ببریم سونو و بعد دکتر ببینم چی میگه

امیدوارم دیگه ادامه پیدا نکنه...



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 13:14 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

صبح تازه چشمامو باز کرده بودم یواش یواش مغزم لود میشد ، ییهو  در باز شد و تا به خودم بجنبم یه توپ گرد نرم افتاد روم- خواهرم بود-  

گفت آجی پاسو پاسو - حدیث دختر خالم بچه که بود ش رو تلفظ نمیکرد مثلا به شیر میگفت سیر یا شمع میشد سمع، بعد چ رو هم ت تلفظ میکرد مثلا چنگال رو میگفت تنگال، حالا فکر کنین چکش چی می شه؟ 

Anyway گفت آجی پاسو فلش بهنام یه چیزیش شده نمیدونم چرا هی پیغام میده اسکنش کنم،گفتم فکر کنم بد سکتور شده ، وقتی این پیغام میده یعنی فلش به فنا رفته، هی تکونم داد گفتم بابا برو بیرون ناموسمو بپوشونم میام-همون جریان حفظ بهداشت و این صوووبتا-

خلاصه رفت فلش رو آورد سیستم رو روشن کردم ، حدسم درست بود ، اما بعد از یه دور پروسه فیکس بدسکتورها که فلش باز شد دیدم یه پوشه تو فلش هست و یه سری فیلم به مدد اطلاعات عمومی قشنگی که تازگیا از توییتر فراهم شده، تا اسم ویدئو رو دیدم زدم زیر خنده ، خواهرم گفت چیه؟ گفتم میدونی آل.ک.سیس.تگ.زاس کیه؟ گفت نه ، گفتم پو.رن استار تشریف دارن،ببین کل این فیلما مورد داره ، چشماش شد اندازه نعلبکی، گفت مطمئنم خبر نداره ، احتمالا یکی براش ریخته وگرنه اگر میدونست چیه بهم نمیگفت بیارم بدم به تو درستش کنی

خلاصه بگم که فلش کذایی بجز مشکل بد سکتور مشکل شناسایی داشت هی خود به خود قطع و وصل میشد و بهش گفتم ببر بنداز سطل آشغال این دیگه به درد نمیخوره

**پی نوشت

داشتم یه مطلب میخوندم از یه لینک به لینک دیگه میرفتم رسیدم به اینجا در مورد ماههای جور با هم

 متولدين شهريور ماه :

 ماه هاي جور با شما :

 ارديبهشت ماه (محافظه كار) ، تير ماه (عاشق خانه و زندگي) ، دي ماه (پر تكاپو) ، شهريور ماه (داراي علايق مشترك)

 ماه هاي ناجور با شما :

 آبان ماه (سلطه جو) ، آذر و مرداد (حسود) ، فروردين ماه (داراي احساس مالكيت)

 رابطه شما با متولدين ساير ماه ها رابطه اي ميانه است (نه خيلي خوب و نه خيلي بد)

 

تو اون قسمت ماههای ناجور نوشته آذر و مرداد (حسود) جالبه ، شیون متولد آذر و علف هرز متولد مرداد بودن



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 11:26 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

در مورد پست دیشب، تو خصوصی و عمومی گفته بودین شاید بابات نمیخواد مسئله تو تکرار بشه

یعنی میگین بابام اصلاح شده؟ متوجه شده چکار کرده؟ بهتون میگم نه اصلا اینطور نیست، جریان اینه که چون خواهرم مطیع شوهرشه بابام هم صداش در نمیاد، چرا؟ چون معتقده زن خوب باید مطیع باشه!!! یعنی اگر خواهرمم مثل من به قول خودش سر از خود بود احتمالا همون وضع من میشد؟ نمیدونم، کاری کرده که همیشه اینجور به نظر میاد که فقط مشکلش با شخص منه 

دقت کردین؟ دخترش مثل یه تیکه گوشت قربونیه تو اون زندگی ، اصلا براش اهمیت نداره که ظلم می شه بهش،فقط باید مطیع باشه، بعد میاد میشینه از اخلاق و رفتار داماد بد میگه که من این رفتارشو نمی پسندم و فلان و بیسار، البته بگم همه ما با رفتاراش مشکل داریم

مثلا خیلی بی نظم و بی برنامست،وقتی قراره جایی برن یا برنامه ای دارن که میگن فلان ساعت بریم،داماد هیچ وقت سر موعد حاضر نمیشه،همیشه تأخیر داره، این مسئله به جریان ناهار و شام هم سرایت میکنه ، ما دیگه معمولا میگیم همه ملت به صورت نرمال ساعت 1تا 1:30 ناهار میخورن، داماد با خیال راحت نزدیک 3 تشریف میاره،اوایل منتظرش می موندیم اما یواش یواش دیدیم داره پررو میشه ، خودمون میخوریم ، خواهرم اگر گرسنه باشه ممکنه اندازه گنجشک ته بندی بکنه تا شوهرش بیاد و با اون ناهار بخوره، اونم از وضع کارش که مدام نیست و دیر به دیر میاد و ...

اون داره کلا رفتار داماد و برخوردهای منفعلانه خواهرم رو به عینه می بینه اما ساکته ، فقط تو خونه جلو ما حرفشو می زنه، پس چرا واسه من این کارو نکرد، چرا همش میخواست نخود آش باشه؟ جریان به نظرتون کج و کوله نمیاد؟ چرا وقتی حرف این چیزا میشه هم خودش هم دکتر بر میگردن میگن اون هر رفتاری با زنش داره به خودش مربوطه و زنش!!! ولی کارهای دیگش -منظورشون سر موعد حاضر شدن سر سفره و قرار بیرونه- باید درست باشه

حالا من مگه زن مردم نبودم؟ مگه با این حرفشون رفتار من با شوهرم نباید به خودم مربوط می بود و کسی نباید توش دخالت میکرد؟ ضرب المثل داریم زن و شوهر دعوا کنند جاهلان باور کنند

اگر کسی یه نخود عقل داشته باشه تا زمانی که ازش نخواستن نباید تو مرافعه کسی وارد بشه،حالا این مرافعه مسئلش خاص بود، یه طرف مسئله دخترش بود و طرف دیگه دامادش و اون چکار کرد؟ طرف دامادش رو گرفت ، به وقتش میگم روز آخر تو دادگاه وقتی داشتم زیر صورتجلسه طلاق رو امضا میکردم بابام چی گفت اونوقت متوجه تمام حرفهایی که الان میگم می شید و شاید یه کم درک کنید این دل من از دست بابام چرا اینقدر خون شده 

**پی نوشت

لینک دانلود فیلم میس داوبت فایر برای مونس 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 0:3 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

سه روز اول هفته رو تو حیاط شروع کردم به دویدن ،حدود 20 دقیقه میدویدم بعد میومدم تو اتاق و نرمشهای نشستنی و دراز نشست انجام میدادم ، یه دوش گرم  میگرفتم و شب میخوابیدم، اما دیروز پاهام درد میکرد اصلا نمیتونستم راه برم،فلج شدم تقریبا، ماهیچه هام جام کردن ، یک سال بیشتره ورزش نکردم و این چند روز هم خیلی سنگین کار کردم ، شبها از بدن درد می میرم تا بخوابم ، این شد که به میمنت دو روزه ورزشم ترک شده،

خواهرم داره ذوق مرگ میشه ، بعد از مدتها یک هفته شوهر بالای سرش بوده!!! اون شب داماد شام برامون بیف استروگانف درست کرد،جاتون خالی خوشمزه بود،ولی از همه چیز جالب تر تشکرهای مدام و پشت سر هم و چندش آور خواهرم از شوهرش بود، ده بار گفت بهنام جون مرسی، بهنام جون دستت درد نکنه ، بهنام جون خیلی خوشمزه بود و یه جوری هم به شوهرش نگاه میکرد نمیدونم چرا داشتم بالا میاوردم

سریع زدم بیرون از خونشون و اومدم خونه هر چی گفتن بمون میوه ، هندونه و خربزه ، گفتم نه میخوام سریال مرداک رو ببینم اومدم خونه و حسابی گریه کردم

نمیدونم به حال کی؟ به حال خودم؟ یا برای خواهر بیچارم که اینجوری ناز شوهری رو میکشه که وظیفش بوده بعد از مدتها اومده و یک هفته اینجا مونده... البته مطمئنا بخاطر عقده نبود که گریه کردم ، ناراحت بودم که خواهرم اون مدلی حرف میزد، چیزی که تا الان از زندگی خواهرم دستم اومده اینه که شوهرش یه آدم تک رو و یک دندست که همه تصمیم ها رو خودش میگیره و کاری به حرف خواهرم نداره، خواهرمم در کل می بینم خیلی راحت وا داده و اصلا تو هیچ چیز زندگی و کارهای شوهرش نظر نمیده، اینه مشکل تفاوت سنی 13 سالی که من روز اول نگرانش بودم و کسی نفهمیدش،داماد خواهرمو عین یه بچه می دونه که چیزی حالیش نیست،حالا گاهی می شینه جلو من راجع به یه مسائلی اظهار نظر میکنه چشمام گرد میشه از چرت گفتناش ، خیلی زیر پوستی قهوه ایش میکنم که حساب کار دستش بیاد،ولی خب نمیشه مستقیم تو سینش در اومد

جالب اینجاست که بابام حسابی از نحوه زندگی و رفتار داماد شاکیه اما یک کلمه صداش در نمیاد، یک بار نکشیده کنار نصیحتش کنه، بالاخره مگه زندگی دخترش نیست؟ اونوقت زمانی که من شوهر داشتم ، اون عوضی فهمیده بود که میتونه از طریق بابام فشار بیاره ، یه کاری میکرد که بابام بره ازش بپرسه چتونه ، اینم ننه من غریبم در میاورد و مثلا نمیخواست حرف بزنه و جوری وانمود میکرد که بابام فکر کنه با زرنگی ازش حرف درآورده و خودش دور می نشست و از آتیشی که به پا کرده لذت میبرد و فکر میکرد میتونه امتیاز بگیره -شیطون رو درس میداد کثافت، چون مثل کف دست می شناختمش میدونم نقشه رو چطوری پیاده میکرد ولی هیچوقت نتونست نتیجه ای که میخواست و سرکوبم بود رو بگیره ، تنها چیزی که تونست انجام بده خراب تر کردن رابطه من و بابام بود -

AnyWay بابام -گاهی خودش تنها و گاهی دکتر رو هم با خودش همراه میکرد که مثلا جنگ به نفع اونا مغلوبه بشه- میومد میفتاد به جون من و نصیحت و فشار و پرخاش و این حرفها طوری که انگار مقصر همه این دروغها و اتفاقاتی که داماد وارونه برای بابام تعریفشون کرده بود منم، کاری که میکردم فقط تو سکوت نگاهشون میکردم و جواب نمیدادم

جواب چی رو میدادم؟ تمام اتفاقاتی که با زرنگی علیه من عنوان شده؟ جواب حماقت و غریبه پرستی و کینه ای که بابام ازم داشت و میخواست به هر نحوی شده منو مطیع شوهری کنه که هیچی از رفتارش خارج از دید خودش نمیدونست؟ از کجا میدونست وقتی من اصفهانم یا تو خلوت تو اتاق که تنها هستیم ، پشت تلفن و...، رفتارش باهام چطوره؟سکوت من از نظر اونا یعنی اینکه مقصر بودم و حرفی نداشتم بزنم،نمیفهمیدن اخلاقم اینه که وقتی بدونم یکی حماقت رو به نهایت رسونده، هیچ تلاشی برای بحث باهاش ندارم و کم محلش میکنم ، فقط بدی ماجرا این بود که بابا و داداشم طرفم میشدن مجبور میشدم به احترامشون فقط بشینم گوش کنم و زجر بکشم که چرا خانوادم اصلا یک ذره شناخت روم ندارن

هعععی بذارین تو ادامه ابتدای انتها همینها رو کامل تعریف کنم که همین بابای من چطور زندگیمو خراب کرد، حالا همون بابا هیچ عکس العملی برای دخالت تو زندگی خواهرم نشون نمیده، همیشه با خودم میگم اگر اون موقع هم این دخالتهای بیخود رو نکرده بود که شیون پررو نشه و فکر نکنه یه اهرم فشار داره ، آیا زندگیم به طلاق می کشید؟

راستی ، رابین ویلیامز کمدین اسکاری و بازیگر فیلمهای میس داوبت فایر و جومانجی خودکشی کرد، توی آخرین فیلمش نقش یه آدمی رو بازی کرد که تو سن 63 سالگی خودکشی کرده بود و حالا خودش دقیقا تو همین سن خودشو کشت!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 20:44 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نمیدونم چرا حرفدونم خالیه؟

از ظهر هی خواستم بیام یه چیزی بنویسم حتی یه شعر ، نتونستم 

بالاخره تصمیم گرفتم قدری که بدونین زندم یه چیزی بنویسم



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 23:47 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

خیال کن روزگارم رو به راهه
خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم کنار تو ازت زخمی نخورده
خیال کن هیچی بین ما نبوده
خیال کن خیلی ساده داری می ری
خیال کن بی خیال بی خیالم شاید اینجوری آرامش بگیری
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودم و زخماتو بستم
خیال کن که سرم گرمه عزیزم
خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال کن زمستونه ولی من توی شبهام شب سردی ندارم
خیال کن قلب من شکستنی نیست
خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من
شاید قدر تو رو هرگز ندونم
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودم و زخماتو بستم
کنارت بودم و زخماتو بستم

امروز تولد علف هرزه،فکر میکنم یه جوری منتظره بهش پیام بدم و تبریک بگم، شاید فکر میکنه مثل عید که تبریک گفتم بهش ، این مناسبت مهمی که اون دوسال از دست نمی دادمش بازم بهانست که نشون بدم به یادشم،من دیگه به تو هیچی نشون نمیدم بی لیاقت

جریان پست دیروز و مرضیه هم که پیش اومده ، باور کنم اتفاقیه؟

این ترانه کاملا گویای حال منه تو تمام روزهایی که از سر گذروندم...،خدا لعنتت کنه که کاری کردی الان که یه مرد خوب تو زندگیم اومده بود، نتونستم عاشقش بشم ، نتونستم بخاطرش هیچ گذشت و فداکاری ای بکنم که نگهش دارم

دانلود ترانه خیال کن



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 7:2 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

همون موقعها یعنی تابستون 91 یه دختره تو گروه آشپزی بود که میرفتم و بعد بهم درخواست دوستی داد و تاییدش کردم و جزو اولین کسانی بود که بردمش تو گروه خودمون،یواش یواش دیدم به به ، دختره سر و گوشش می جنبه و زیر پستهای علف هرز، اشعار عاشقانه سوزناک میذاره و خلاصه فکر میکردم کرم از اونه نه از درخت بغل دست خودم

اونم قسم و آیه و قرآن که من با این دختره کاری ندارم و اون آویزون شده و حتی مثلا رفته بود بهش گفته بود که رفتارشو درست کنه و به پر و پاش نپیچه که منی هم در کارم

اسمش مرضیه بود،اینطور که عکس گذاشته بود از خودش اصلا قیافه ای نداشت، اصلیت عرب عراقی که توی جنگ عراق و کویت خانوادش فرار میکنن میان ایران ، ساکن ورامین بود،اینجور که بعدها  تو چت برام تعریف کرد خانوادش خیلی بسته بودنش ،خب میخواست خودشو تبرئه کنه اما انگار خیلی جاها گند زده بود واسه همین شدیدا کنترلش میکردن ...

اینا رو گفتم که برسم به اینجا که یه بار شماره تلفنش رو بهم داد و منم یه تک زدم براش که شماره داشته باشه، یکی دو دفعه نمیدونم چی شد پیداش نبود که برای احوال پرسی بهش زنگ زدم جواب نداد،به علف  هرز هم گفتم که اینجوریه و این دختره مشکوک میزنه ، حتی یه سری که رفتم تهران از یه تلفن کارتی شمارشو گرفتم بازم جواب نداد، بیشتر مشکوک شدم، به علف هرز بازم گفتم ، یه بار یادم نیست به چه دلیلی خودش باهام تماس گرفت من جواب دادم باهام حرف زد ولی بازم قانع نشده بودم که چرا وقتی چندین بار و حتی با شماره ناشناس باهاش تماس گرفتم گوشی رو جواب نداد، همه اینا رو باز به علف هرز گفتم... بعد از اون دیگه یه اتفاقاتی افتاد کلا دختره رو بی محلش کردم تو گروه و اون هم سر وقت من نمیومد

روی گوشی یه بار نرم افزار Chat On فعال کردم بلافاصله یه پیام داد محل نذاشتم اما عجیب تر از اون اتفاقی بود که واسه تبلت افتاد با فعال کردن نرم افزار کذایی رو تبلت یه شکلک  از طرف اون برام اومد، خب میگین چرا عجیب؟ عجیب بودنش واسه اینه که روی تبلت سیمکارت رایتل من نصبه و هیچ کس جز علف هرز این شماره رو نداشت یعنی همین الان خانوادم هم شمارشو ندارن، ذهنم بد جور درگیر شد ، اون جواب ندادن ها به تماس ، اونوقت چطوری این دختر وقتی من با شماره رایتل نرم افزار فعال میکنم باید بهم پیام بده؟ مگر اینکه این شماره تو کانتکت لیستش موجود باشه... همه چیز مشکوک

حالا بعد از این همه مدت حدود دو هفته پیش نشسته بودم دیدم یهو شمارش افتاد رو گوشی یه تک زد انگار میخواست مطمئن بشه که گوشیم روشنه،بعد بلافاصله پیام داد نازنین جان؟ جواب ندادم

دیروز دوباره یه پیام داد که قهری که جواب نمی دی؟ فیسبوکت رو که حذف کردی

من نمیدونم چی پشت ماجرای این دخترست- حالا دیگه حتی شک دارم واقعا دختری در کاره؟ کیه اصلا؟ پسره؟ نکنه خود علف هرزه؟ ولی اگر خودش نباشه مطمئنا از طرف خودش آب میخوره، این قصه تمومی نداره ، فکر کنم دنبال اینه که به هر طریقی بفهمه کجا هستم و دارم چکار میکنم



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 15:3 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

یک ساعت پیش با خوشحالی دست همو گرفته بودن و سوار هواپیما شده بودن...

حالا هیچکدوم نیستن

هواپیمای ایران 140 شرکت ماهان نیم ساعت پیش به مقصد طبس به هوا بلند شد اما حوالی جاده مخصوص کرج سقوط کرد همه خدمه و 40 تا مسافر کشته شدن، چند کودک هم تو مسافرا بودن

از سازمان هواپیمایی کشور به مدیر عامل شرکت ماهان و هسا اخطار شده با هیچ رسانه ای مصاحبه نکنن

آتش سوزی مهار شده اما از بقیه تلفات منطقه مسکونی خبری در دست نیست ، چون به خبرنگارها اجازه تهیه گزارش رسمی و انتشار ندادن

گفته شده اکثر مسافران اعضای جهاد خودکفایی سپاه پاسداران بودن

 

 لازم به ذکره که بگم این هواپیمای ایران 140 همون هواپیمای آنتونوف 140 هست که ایران مونتاژ کرده 

 

 انرژی هسته ای که حق مسلممونه هنوز نتونسته یه لامپ 40 واتی رو روشن کنه ، ما نخواستیم این انرژی رو ، برای مملکت ناوگان جاده ای و هوایی مناسب تهیه کنین ، همه مردم دارن کشته میشن، یه هواپیما نتونستن مونتاژ کنن، اونوقت موندم چرا کل دنیا می ترسن اینا بمب اتم بسازن؟

من خبر رو از توییتر گرفتم اینم عکسی که یه نفر گرفته 

** پی نوشت

به گفته یک شاهد عینی هواپیما حدود 500 متر اونطرف تر از یه بازار روز سقوط کرده که در صورت سقوطش روی اون تلفات خیلی بیشتر میشد، محل دقیق سقوط تا این لحظه روی درختهای منطقه نظامی عنوان شده

پی نوشت 2

اخبار اعلام کرد که تا الان 39 نفر فوت شدن و 9 نفر مصدوم تو بیمارستان بستری هستن

  

 

 


برچسب‌ها: سقوط هواپیمای ایران 140 , سقوط هواپیمای شرکت ماهان , سقوط هواپیمای ماهان در منقطه مسکونی

تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 10:52 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.