ظهر این پست رو کامل میکنم، هستم فقط مثل این اواخر خیلی بی حوصله، الان سرکارم



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 9:21 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من بچه که بودم اولین بار که کلمه جاکش رو شنیدم فکر میکردم اسم یه شغله ،یه شب هی رختخوابمو میکشیدم اینور و اونور داداشم گفت اه بسه دیگه چکار میکنی، گفتم جاکشی، مامانم شنید اومد یه پس گردنی بهم زد 😁😁😁



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 11:6 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

تنبلی این روزهام باعث شده عین خیالم نباشه که باید پیگیری جریان معدل رو بکنم،یعنی یه جایی از مغزم میگه نمیخواد خیلی شور بزنی،جریان مربوط به اتفاقات بین دکتر بزرگ و مدیر کل آموزش دانشگاهه و اگر دکتر اون درس رو درست کرده باشه معدلت درست میشه،اگر هم نه که هیچ،و تا الان که معدلم منهای همون 0.25 تو پنل نشون داده میشه، طوری شدم که اون روز مطلب رمز دار رو که گذاشتم عصر، سمانه بهم پیام داد و گفت ادامه مطلب رمز نداره و بازه،خب فکر کنین اون عکس که گذاشته بودم رو چند نفر بدون رمز دیدن،متاسفم برای حافظم،به نظرم میاد واقعا دچار آلزایمر شدم

بذارین از بی حوصگیهام نگم،سوتیهای بچگی رو بگم آبروی خودمو ببرم یه کم جیگرم حال بیاد 

اولین چلو عمرمو تو 9 سالگی درست کردم،اونم به صورت کاملا یواشکی و بدون آموزش قبلی،اون روز مامان رفته بود بازار و دیر کرده بود ، من و دکتر هم اون روز بعدالظهری بودیم و میترسیدم بدون ناهار بمونیم،خیلی هم دلم میخواست که یه کاری کنم مامان بهم افتخار کنه،خلاصه رفتم و فقط با توجه به کارهایی که دیده بودم مامان انجام میده برنج رو دم دادم و بدون اغراق اصلا شفته نشد و کاملا دون کشید،از اینجا میگم کارم بی عیب بود چون مامان که اومد خونه و برنج رو آماده دید، فکر کرده بود کار عمست ، اومده خونه و خواسته با این کار یه دهن کجی بهش بکنه و نشون بده زن بی فکریه ،اصلا هم نپرسید کی برنج رو دم داده ،منم تو پوست خودم نمی گنجیدم، سر همین مسئله نزدیک بود یه دعوا راه بیفته ولی به موقع متوجه شد کار من بوده ،اما جای دستت درد نکنه و افتخار کردنی که منتظرش بودم یه پس گردنی نثارم شد  

جالبه که در توضیح این جریان بگم معدلهای 20 و رتبه هام تو مسابقات قرآنی و هنری و کتابخوانی و کوفت و زهرمار هیچوقت باعث نشد مامان و بابا بهم افتخار کنن،در واقع جریان اینجوری بود که جلو بقیه پز میدادن به هوشم ولی وقتی خودمون بودیم و کسی نبود من هیچ حسی از این افتخار نصیبم نمیشد،انگار کاملا نامرئی بودم یا همه بچه های عالم همینجوری بودن و من کار خاصی نکرده بودم،دچار حس دوگانگی بودم همیشه،شایدم مامانم اینا میخواستن من به خودم مغرور نشم و تعریفها باعث نشه که احیانا درست درس نخونم

این مسئه در مورد زیبایی چهرم هم صادقه ، به عمرم یاد ندارم مامان یا هیچ کس دیگه تو خانواده یا حتی از دوستای مدرسم از زیباییم تعریف کرده باشه،همیشه خودمو زشت ترین دختر دنیا می دیدم، قصه جوجه اردک زشت رو که می شنیدم به خودم فکر میکردم و تو ذهنم میگذشت که من جوجه اردک زشتم که هیچوقت یه قوی زیبا ازم ساخته نمیشه، اولین بار که متوجه زیباییم شدم،بخاطر خواستگارهای جور واجوری بود که تو سن 14 سالگی سرازیر میشدن خونه و مامان قصد داشت مخفیانه همه رو رد کنه اما اصرار و سمج بازی بعضیهاشون باعث میشد یه جورایی راز از پرده بیرون بیفته،تازه همون موقع هم باز فکر میکردم نصف بیشترش بخاطر شرایط خانواده و شغل بابامه که البته همینطور هم بود،ولی خب دانشگاه که رفتم دیگه کسی نمیتونست چیزی نگه، و خیلی وقتا از زبون بقیه و یا پشت سرم می شنیدم که در مورد ظاهرم چه نظری دارن

نمیگم دچار عقده شده بودم ، اما جالب بود برام که انگار یه قابلیتی که داشتم و هیچ وقت دیده نمیشد رو همه داشتن می دیدن،یواش یواش از اون حالت خجالتی صرف و حرف نزدنهای تو جمع های غریبه و ابراز وجود نکردنهام زمان بحثهای علمی و فلسفی و غیره  خارج شدم و خودمو پیدا کردم-اطلاعات عمومی بالایی داشتم اما همیشه بخاطر اینکه بگن دختر زشت و چه به این اداها و حرفا سکوت میکردم-،اینی که الان می بینین هستم فکر میکنم نتیجه شنیدن اون چیزهایی بود که باید تو خونه بهم گفته میشد نه اینکه از دهن دخترای خوابگاه بشنوم و از نگاه پسرای دانشگاه بخونم

همیشه به خودم میگفتم اگر یه زمانی دختر دار شدم هیچوقت این نکته رو فراموش نمیکنم که به اندازه ای که دچار غرور نشه زیباییش رو یادآوری کنم یا حتی اگر دخترم زشت از آب در اومد بازم اونقدر استعدادهای دیگش رو تقویت کنم که از این نظر اعتماد به نفسش کمی جبران بشه،گرچه همه ما می دونیم یه دختر دلش میخواد زیبا باشه و همه از چهرش تعریف کنن



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 19:34 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این روزا نسبت به همه چیز بی علاقم،اصلا نمیتونم بیام اینجا بنویسم،انگار با کل دنیای مجازی خداحافظی کردم،شاید هم عادت این مدتم بوده که باعثش شده، چون دست به تبلت و گوشی نمیزدم،گاهی حتی از صبح تا شب نمیفهمم گوشیم شارژش تموم شده و خاموشه،و ضمنا اینکه امروز متوجه شدم گوشی مشکلات به هم زده و پیامهای وایبر،واتزاپ،پیامهای اوریجینال که از طریق خط میان ، هیچکدوم وارد گوشیم نمیشن یعنی فرستنده می بینه که اومده ولی من چیزی دریافت نمیکنم،نمیدونم مشکلش از کجاست،یه ریست فکتوری زدم و مموری رو فرمت کردم،در واقع بابت اون بود که مجبور شدم بیام پای سیستم و گفتم پست هم بنویسم

این روزا خونه فوق العاده شلوغه ،زن دایی بزرگم دنبال سر ما بلند شد اومد اینجا ، با عروس و نوه هاش،دخترشم که با دو تا بچه همینجا زندگی میکنه دیگه روزانه میریزن اینجا و خونه شده تیمارستان،به زور دارم این همه سر و صدا و اذیت و جیغ رو تحمل میکنم،از اون طرف غول مرحله آخرش برادر عروسکه،بچه 16 ساله 100 کیلویی زبون نفهم اذیت کن،دیگه نوبره

عروسک حالش خدا رو شکر خیلی خوبه،یه کم اجازه راه رفتن داره، یه چند تا آزمایش هم داشت باید انجام میداد که دیروز نمونه هاش رو تحویل دادیم، مربوط به سلامت و رشد بچست

از آبادان جوجه بلبل با خودمون آوردیم،خواهرم صاحابش شد،البته من که وقت رسیدگی بهش رو ندارم،چون باید دستیش کنیم و بعد که دستی شد،جوری میشه که مثلا میاد رو شونه میشینه غذا میخواد باید بدی بخوره بعد رو دستت بخوابه ،قبلا داشتیم و همینجوری بزرگش کردیم یه روز در خونه باز بود فرار کرد و رفت، خلاصه که نمیشه من بخوام نگهش دارم، ولی یه روزایی مثل امروز آورده گذاشته پیشم الانم رو شونم خوابیده!!! 

ممنونم بانو که منو به چالش معرفی کتاب دعوت کردی من کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد از اوریانا فلاچی رو معرفی میکنم 

نمیدونم دقیقا باید چی بگم دربارش، اما ترجیح میدم هر کس نخونده خودش بدون هیچ توضیحی از طرف من امتحانش کنه

همون رمز ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 12:49 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من برگشتم منتها تنها نه، اولش قرار بود تنها بیام ، اما وقتی آدم اختیارش دست خودش نباشه میشه اینکه باید وایسه بقیه براش تصمیم بگیرن،عجله داشتم سریعتر برگردم ، دست آخر این شد که بلیط گرفتن منو عروسک با هواپیما برگشتیم و زندایی و دایی و پسرداییم هم با ماشین خودشون اومدن چون امتحانات پسردایی تموم شده بود و دایی هم تونسته بود مرخصی بگیره

جریان از این قراره که روزی که اون پست رمز دار رو نوشتم ،بعدش رفتم لیست دروس رو گرفتم اما بعد متوجه شدم معدلم جای 20، 19.75 ثبت شده، امکان نداشت، دروس پیش نیاز که تو معدل تاثیر ندارن و هرچی حساب کردم دیدم جمع هیچ کدوم از دروس پیش نیاز با اون درسهای تخصصی این معدل رو نمیده،فرداش انتخاب واحد بود ، دوباره رفتم همون کافی نت، اما پنل دانشجوییمو که باز میکردم اجازه انتخاب واحد نمیداد،درحالیکه پیشاپیش یک میلیون و چهارصد بصورت الکترونیکی ریخته بودم به حساب که پنلم به محض باز شدن انتخاب واحد اجازه انتخاب بده،چون تجربه خوبی در مورد واگذار کردن کارهای اینجوری به بقیه ندارم مجبور شدم بگم میخوام برگردم خونه و دنبال کارامو بگیرم ، حالا همه خونه ایم

عصر رسیدیم خونه ،اینقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چی شد، فقط لباسامو عوض کردم و افتادم رو تخت ، انگار سالیانیه نخوابیدم،تا فردا صبحش خوابیدم، یعنی حتی بیدار نشدم مسواک و سرویس بهداشتی و این حرفا،صبح از درد مثانه بیدار شدم

رفتم دانشگاه با یه پرینت از کارنامه ، دفتر مدیر کل آموزش اون منو فرستاد پیش منشی بخش تا لیست دروس پیش نیاز رو پاراف کنه،رفتم اونجا خانمه گفت زبان تخصصی درس پیش نیاز نیست،گفتم تو لیست دروس اینطور نوشته و ضمنا دکتر فلانی -دکتر بزرگ- خودشون گفتن این درس پیش نیازه، زنگ زد به مدیر کل آموزش اون میگفت مگه لیست دروس رو نداری؟ طبق همون پاراف کن، زنه میگفت نه من همچین کاری نمیکنم ، قبول ندارم که زبان تخصصی پیش نیاز باشه!!! انگار حرصش گرفته بود ،این همون زنست که روزای امتحان دوبار بهم بخاطر اینکه لاک زده بودم تذکر داد و گفت معرفیت میکنم به کمیته انضباطی و من محل نذاشتم

خلاصه من تماس گرفتم با دکتر بزرگ و گفت باشه فردا من میام خودم درستش میکنم،جریان پنل انتخاب واحد رو هم درست کردم و برگشتم خونه،باز افتادم به خوابیدن ، الان چند روزه فقط خوابیدم،دیگه خیالم راحته که مامان و زندایی به عروسک میرسن و طبقه بالاست،واسه همین بدون فعال بودن ناخودآگاهم میگیرم میخوابم، امروز کمی حالم بهتره،عصر با دکتر بزرگ تماس بگیرم ببینم جریان رو درست کرده یا نه

14 واحد اختصاصی برداشتم این ترم خیلی باید تلاش کنم

یه بدشانسی دیگه که آوردم اینه که تعداد تخصصیهام ترم پیش زیر حد لازم بوده و تو رتبه بندی شرکتم نمیدن، واسه همین باید تلاش کنم معدل این ترم هم 20 بشه، بنابراین دیگه جای بازیگوشی ندارم و کل هفته هر زمان وقت گیر بیارم باید درس بخونم

اون همکارمم گیر داده و تو امتحان ارشد شرکت کرده،البته من که مشکلی ایجاد نکرده بودم براش تو دوره کاری،که بخوام مدام شیفت عوض کنم،ولی اگر اونم قبول بشه اونوقت ممکنه مدام بخواد بخاطر شیفت اذیت کنه و توقع داشته باشه جابجا کنیم، اینو نگفتم که بگم دوست ندارم قبول شه،گفتم که میدونم اگر قبول شه چه دردسرایی درست میکنه 

بقیشو بعد میگم، ضمنا سحر و فاطمه جان ببخشید من وایبر رو Mute کرده بودم امروز باز کردم متوجه شدم پیام دادین ، شرمنده بودم دیگه حتی اونجا جواب ننوشتم ولی بگم این مدت انگار که تو غار بودم،از همه عالم به دور، دیگه راحت گوشیمو ولش میکنم از خونه میرم بیرون،گاهی یادم نمیاد باید گوشی رو با خودم ببرم ، متحول شدم کلا



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 15:47 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
یه مشکلی پیش اومده من دارم بر میگردم خونه، تنهایی... سرعت پایینه و الان باید خاموش کنم 



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 15:55 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

الان اومدم کافی نت لیست دروس رو ببینم گفتم قبل از هر کاری اول پست بنویسم بعد لیست دروس رو پرینت بگیرم و برگردم خونه دایی ، این روزا که خط دایمم خاموش بوده و پیامهای گروههایی که تو واتزاپ و وایبر عضو هستم رو هم Mute کردم و فقط باز میکردم و می بستم که هشدارها محو بشن، متوجه نشده بودم تو گروههای درسی چه خبره، مامان صبح زنگ زد خونه دایی و گفت گلابتون زنگ زده خونه و سراغمو گرفته و گفته بهم خبر بدن باهاش تماس بگیرم،خط دایم رو برداشتم و رفتم منتها الیه خونه باغ دایی اینا، که از اتاقی که عروسک توش استراحت میکرد دور باشه خونه - میدونین که خونه های شرکتی آبادان چطورین،اکثرا حیاطهاشون شکل باغه و دورش پرچین های شمشاد داره-

گوشی رو که روشن کردم یه پیام اومد برام که لبخند رو لبام نشست تو ادامه مطلب می نویسم چی بود...

تماس گرفتم و گفت تو گروه درسی برای همه نوشته که لیست دروس اعلام شدن،یهو ترسیدم گفتم نکنه انتخاب واحد بوده و من متوجه نشدم،گفت نه فعلا فقط لیست دروس اعلام شدن ، برو ببین، خب طبیعتا از خونه دایی با اون وضع نت که نمیشد،خونه دایی بزرگ هم نمیخواستم برم، اون دوقلوها و برادرشون خیلی شیطنت میکنن و منم این روزا اعصابم خط خطیه کلا، بی حوصله شدم،بالاخره هر جا باشی بازم خونه خود آدم نمیشه، مهمون میاد و میره و تا دیروقت بیدار می شینن، منم یه شرایط خاصی دارم که نمیتونم برم بخوابم،چرا؟ الان میگم

میدونین که فوق العاده سرمایی هستم،خونه دایی 24 ساعته کولرهای گازی و اسپیلت با دور فن بالا و درجه زیر 20 دارن کار میکنن، کل خونه برام عین سیبری شده،سعی میکنم جاهایی رو برای نشستن انتخاب کنم که تا حد امکان در معرض باد سرد نباشم،چون فورا سردرد میگیرم و سرما میخورم و اونوقت به جز اذیت شدن خودم برای عروسک هم خوب نیست،تو این وضع فکر کنین سرما بخوره بخواد سرفه و عطسه کنه، هرچی رشته کردیم برای تکون نخوردنش پنبه میشه

از اون طرف این مشکل برای شبها که میخوام بخوابم بدتر میشه چون عادت ندارم سرمو زیر پتو کنم سرما حتما به سر و پیشونیم میخوره و اذیت میکنه،جایی که شبها میخوابم تو لابی دوم خونه داییه که جدا کننده نشیمن کوچیک و اتاق خوابهاست،اونجا تنها جاییه که کولر توش کار نذاشتن،و چون همه مدام در رفت و آمد هستن و این محوطه در جدا کننده نداره،اگر مهمون بیاد و بیان تو نشیمن کوچیک بشینن من دیگه باید صبر کنم تا مهمون بره و ضمنا همه بخوابن که کسی هی نخواد از روم رد شه، وضعیت جالبی نیست،از طرف دیگه خب میخوام نزدیک عروسک باشم شب اگر بیدار شد چیزی خواست یا نیاز به سرویس بهداشتی داشت کافیه صدام کنه- تازه چند روزه که دیگه لنگ گذاشتن رو کنار گذاشتیم و از سرویس فرنگی استفاده میکنه - این مدت همش تو حالت خواب و بیداری بودم و خواب عمیق نرفتم،خلاصه جریان طوری شده که روی اعصابم یه کم اثر گذاشته

اما ... قشنگ تر از همه که باعث شده یه کم خوشحال باشم اینه که این روزای اخیر تکون خوردن بچه رو دیدم،مثل یه نبض یا ضربان،واسه خواهرم هیچوقت نتونستم ببینم اما عروسک وسواسی شده هر 10 دقیقه یک بار بلوزشو میزنه بالا، هی نگاه میکنه اگر ضربان رو دید خیالش راحت میشه اگر دو بار اینکارو کرد و ندید یهو نق میزنه میگه کوش؟ کجا رفت؟

از اون طرف بازم نگرانم که یه وقت این که الان دلش به سالم بودن و جنب و جوش بچه خوشه یه وقت اتفاقی بیفته 

اتفاقاتی هم این مدت افتاده اما جالبتر از همش پیامی بود که تو چند نوبت از یه دوست گرفتم و شاهکارش هم امروز صبح بود، گرچه کلا یه آدم عجوله و بدون اینکه فکر و ملاحظه بعدش رو بکنه یه حرفایی میزنه، ولی واکنش خودم یه کم جالبتر شد، اول اینو میگم

رمز جدید رو براتون میفرستم



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هشتم شهریور 1393 | 16:35 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من الان آبادانم و امروز اومدم خونه دایی بزرگم یه سر بزنم و برگردم خونه بابای عروسک اما با اصرار ناهار نگهم داشتن، خونه بابای عروسک مودم و نت پرسرعت و اینا نداره،چون داداشش خیلی بازیگوشه و اگر نت دم دستش باشه دیگه همون یه ذره درسی که میخونه رو هم میذاره کنار و از صبح تا شب میخواد تو نت ول بچرخه و برنامه دانلود کنه و تو فیسبوک و واتزاپ باشه، همین الانش هم که نداره با نت خط زیاد وقت میگذرونه و ضمنا خونه بغلیشون یه پسره هم سن و سال خودشه ، یه گوشه از نشیمن کوچیکه خونشون با وای فای اون برد داره رفته پسورد رو از پسره گرفته و خیلی وقتا اگر بخواد کاری انجام بده میشینه همون نقطه و به وای فای اون وصل میشه

دلیل اینکه زن دایی نمیتونست بیاد این بود که اولا این شازده بابت همین بازیگوشیا 5 تا تجدید آورده و امتحاناش از اول شهریور شروع میشد،ضمنا دایی هم که کارمند شرکت نفته و خاله بزرگه منم که همیشه خونشونه و نیاز به مراقبت دارن- درباره خاله بزرگه قبلا یه مختصری گفته بودم ولی محض یادآوری این خاله شوهر و بچه نداره،سالها پیش شوهرش رو از دست داد و دیگه ازدواج نکرد-

عروسک ازم قول گرفت که برنگردم و پیشش بمونم ، هی نق میزنه و میخواد برگردیم خونه خودمون،از روزی که این اتفاق افتاد همه کارهاشو انجام دادیم و حتی لگن زیرش گذاشتیم،همش ناراحته،میگه این چه وضعیه بچه بیفته برام راحتتره تا اینجوری شماها اینکارا رو انجام میدین،خجالت میکشم

بهش میگفتیم خب تو هم عین نسرین چه فرقی داره،مگه برای اون این کارا رو انجام نمی دادیم؟ مگه تو خودت مراقب نسرین نبودی هر وقت که ما نمیتونستیم باشیم گفت خب آخه من واسه نسرین از این کارا نکردم

واسه خندوندنش بهش گفتم تو همونی هستی که پوشکتو جلو چشمام عوض میکردن یکی دوبار هم خودم پوشکتو عوض کردم،حالا با اون موقعت چه فرقی داری؟ فقط گنده شدی 

دکترها نظر درست و حسابی ای ندادن ،فقط میگن عادیه و گاهی پیش میاد!!! یکی به من بگه یه مشک خون غلیظ مثل قیر مذاب چطور میشه عادی باشه؟ تازه گفته این توده خونی ممکنه بازم ریزش کنه، چون هنوزم هست و اگر جذب نشه خارج میشه

از بعد از جریانات خواهرم دیگه به حرف هیچ دکتری اعتماد ندارم،حتی اینبار دیگه نگفتم پیش فلان دکتر برین یا نرین یا بگردم دنبال دکتر خوب، نشستم ببینم چی میشه،فقط متکی به تلاش خودمونم برای مراقبت ازشون

چند شب پیش خواب دیدم خواهرم باز حاملست، تو خواب ترسیدم،بیدار که شدم زنگ زدم بهش گفتم نکنه دور و برت خبریه؟ گفت نه چطور؟ جریان خواب رو بهش گفتم ، گفت تو اگر راست میگی خواب ببین سالم دنیا اومده -اشاره به سری دوم که خواب دیدم حاملست و بعد هم از روی حالتهاش تشخیص دادم ولی خودش میگفت نه بعد معلوم شد که هست-

مامان رو هم که به زور قرص سرپا نگه میداشتیم و خواهرمو گذاشته بودم مراقبش باشه، این مدت کلا موبایلها رو از عروسک دور نگه داشتیم ، تا خونه بودیم کسی حق نداشت با موبایل روشن بیاد طبقه بالا، خودمم که صبح تا شب اونجا بودم و یه وقت یه سری میومدم پایین واسه تعویض لباس و حمام فقط یه نگاه به گوشی مینداختم و اگر وقت داشتم جواب پیامها رو میدادم و اگر وقتی نداشتم فقط برنامه رو باز میکردم که هشدارها از رو تسک بار بالای گوشی محو بشن

یه سری خاله های عروسک اومدن دیدنش،من سریع رفتم پایین پله ها و گفتم اگر میشه موبایلهاتونو خاموش کنین اگر هم نه کیفهاتونو بدین به من بذارم طبقه پایین ولی با موبایل روشن بالا نیاین، خاله هاش بدشون اومد،گفتم من تمام تلاشم اینه که تو این وضعیت امواج ازش دور باشه،شما نمیتونین نیم ساعت یک ساعت بدون موبایل باشین؟

بعدش مامان اینا کلی باهام دعوا کردن،شدم بد ماجرا طبق معمول، گفتم من به فکر خودتونم اونوقت رفتارتون اینه؟ بذار آدم بده من باشم کسی که نمیگه شماها بی تربیت بودین ، میگن من بی تربیتم که ازشون خواهش کردم موبایل خاموش کنن،پس از چی می ترسین؟ 

اینجا هم که هستیم روز اول که اومدم زندایی و داییمو کشیدم کنار و بهشون گفتم باید این کارو انجام بدن و بی رودربایستی کسی ناراحت نشه وقتی میگم موبایلها ازش دور باشه،خونه دایی اینا اینجوریه که در ورودی دقیقا وسط خط سیر خونه قرار گرفته ، وقت وارد میشی یه لابی کوچیکه، سمت راست نشیمن کوچیک و سمت چپ نشیمن بزرگ، کنار نشیمن بزرگ به صورت L آشپزخونه قرار گرفته و منتها الیه نشیمن کوچیک هم باز به صورت L به یه لابی اندازه ورودی ختم میشه که از اون جا دو تا اتاق خواب و حمام و سرویس بهداشتی هست،عروسک رو بردیم تو اتاق خواب و موبایلها رو میذاریم تو آشپزخونه و البته خودشون دایورت کردن به شماره خونه و خود موبایل رو تا خونه هستن خاموش میکنن-کاری که بهشون گفتم ما تو خونه واسه داداشم انجام میدادیم چون بخاطر شغلش نمیتونه موبایلشو خاموش کنه-خط دایمم رو که زنگ خور زیاد داره خاموش کردم،ولی ایرانسلمو روشن گذاشتم چون تماس روش ندارم و پیامهای واتزاپی بیاد

فعلا که اینجا هستم ببینم اوضاع چطور میشه، یواش یواش دوره کاریم هم با شروع ترم دانشگاهی شروع میشه و باید سرکار برگردم و درسها هم هستن،نمیدونم بعدش باید چکار کنیم،عروسک باید اینجا بمونه یا میاد خونه خودمون،خودش که گفته من با تو برمیگردم،منم که اختیارم فعلا دست خودم نیست،نشستم ببینم چطور میشه ولی خب هفته سوم شهریور دیگه باید حتما برگردم و کل هفته رو کار و درس...

الان پسورد نت پسر دایی رو گرفتم و گفتم بنویسم، ببخشید که نظر ها رو بی جواب تایید میکنم چون وقتی ندارم، با تبلت دارم تند و تند می نویسم و میدونین که مثل کیبرد خود سیستم نمیشه باهاش مسلط تایپ کرد، از همتون ممنونم که این مدت اینجا یا از طریق پیام احوالپرسی کردین و عذرخواهی میکنم که دیر جواب میدادم یا نمیرسیدم جواب بدم البته اینم بگم که در کل سرعت نت خونه داییم اینا خیلی کمه، نمیدونم چرا، ولی هر وقت میایم آبادان همینجوریه ، واسه باز کردن یه صفحه کلی باید به جی پی آر اس گوشی التماس کنی، فقط قدری که پیامهای متنی واتزاپ و وایبر برسه بد نیست،حتی خیلی وقتا واسه ارسال پیام مشکل دارم

 



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 14:16 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نیم ساعت پیش نوبتش شد رفت واسه سونو،الان اومده بیرون گفت این کیسه خونیه دور بچست گفته خودش جذب میشه و یه سری چیزهای دیگه هنوز جواب خود سونو پرینت نشده- فعلا حوصله نوشتن طول و تفصیلش رو ندارم تو مطب هستیم -

بعدش باید بریم آزمایشگاه، زنداییم میخواست پاشه بیاد،بهش گفتیم نه هستیم خودمون، گفت بفرستینش اینجا میخوام خودم مراقبش باشم، اگر بخوان بفرستنش که پیش مامانش باشه باید با پرواز ببریمش ، و احتمالا خودم باید ببرم برسونمش حالا معلوم نیست ، ببینم تصمیم آخرشون چی میشه

در حال حاضر باید یه چشمم به مامان باشه که حمله بهش دست نده و یهو غش نکنه و یه چشمم به عروسک باشه، به معنی کامل کلمه مستأصل شدم تو این وضع



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 14:53 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

خونه به حالت فورس ماژور در اومده،صبح ساعت 5 عروسک بیدار شده بره دستشویی یه دفعه یه مشک خون ازش ریخته

اوضاع به هم ریختست، بستیمش به تخت،رو شکمش یخ گذاشتیم،داروهای خونگی دادیم،اعصابم به هم ریخته،میخواستیم بیاریمش پایین اما باز تصمیم عوض شده فعلا بالا نگهش داشتیم و یکی باید مدام پیشش باشه، فردا ببریم سونو و بعد دکتر ببینم چی میگه

امیدوارم دیگه ادامه پیدا نکنه...



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 13:14 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.