صدای شماره گیر تلفن...  بوق،  بوق بوق

-الو جانم نفسی

--قبله عالم سلام...، میخواستم بگم کلاهتو بذار بالاتر، دوشب دیگه زنتو خواستگاری می کنن 

قراره دوشب دیگه این اتفاق بیفته،البته اون تیکه بالا طنز بود، بهش نمیگم، ولی من چطوری به ملت میگفتم این قبری که میبینین مرده توش نیست؟ تازه از نظر شرعی کسی که از زن شوهر دار خواستگاری کنه اون زن برای همیشه بهش حرام میشه

طرف پسر همسایمونه!!! حتی نمیخوام درباره مشخصاتش حرف بزنم، هیچوقت ازش خوشم نمیومد چشماش سبز روشنه، مامان بهشون گفته بود نه ولی اصرار کرده بودن و مامان تو رو دربایستی اجازه داده، گرچه باهاش دعوا کردم و گفتم باید همین امشب بره کنسل کنه 



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 20:34 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

دیشب همایونی آخر شب پیام داد و گفت همگی رفته بودن بیرون شام بخورن

گفت جات خالی بود، گفتم نبود، با تحکم نوشت بود!!!

یه کم نق زدم بهش، که من دلم تنگ شده،اصلا میخوام صداتو بشنوم، بهم زنگ زد، بهش گفتم تو خیلی دلگنده ایا نمیگی من دلم برات تنگ میشه؟ خندش گرفت گفت تو هم داری میگی؟ پس مامانم راست میگه انگار دلگندم، گفتم انگار؟ یعنی هنوزم میخوای بگی نیستی؟ وقتی ساعتهای طولانی نیستی اذیت میشم، گفت سعی میکنم بیشتر بهت برسم

میون صحبتهامون یه چیزی پیش اومد که برگشت گفت: تو باید دیشب همراه من میومدی-منظورش همون مراسم شب عید فطر بود- گفتم مگه هر جا تو میری من باید برم؟-عمدی پرسیدم اینو- گفت بله هرجا من صلاح بدونم باید باشی!!! - جریان روز قدس و فلان و بهمان رو به یادتون بیارین-

من هیچ اعتقادی به این چیزا ندارم ، بانو ، توپولو،فاطمه و... همتون میگین این مسئله قابل چشم پوشیه، ولی بخدا من اصلا فلسفه این کارا رو مسخره می دونم،حتی بخاطر مسئله شغلیم برام بهتره که حضور داشته باشم تا بالا دستیا یا لباس شخصیا و ... که گزارش همه چیز همه کارمندا رو می دن ببینن، اما شرکت نمیکنم ،هیچ کدوم از راهپیماییهای توی سال رو قبول ندارم، نماز جماعت و نماز جمعه و مراسم شب احیا و ... رو سالهاست گذاشم کنار بعد اون مقیده بره مراسم وداع با رمضان!!!

همایونی رک میگه هر جا من صلاح بدونم تو هم باید باهام باشی،این یعنی تمام اون مراسمهای مذهبی ، تمام راهپیمایی ها ، مجالس مسخره ای که این قشر شرکت میکنن و همینطور جلسات رسمی ای که به هر دلیل براش پیش بیاد،بعد من قرتی وسط یه مشت "پوشیه زن" چطوری میشم؟ -پوشیه همون روبندست- احتمالا باید تبلتم رو ببرم مثل این بچه کوچولوها خودمو سرگرم کنم ، یا اینکه یهو وسط ملت خوابم بگیره و شروع کنم خمیازه کشیدن و یا اینکه کلا خوابم ببره که این خیلی زشته ، خودم اصلا دوست ندارم تو یه مجلس رسمی جلو ملت خوابم ببره، در هر حالتش هم خودم زیر سوال میرم هم واسه شخصیت همایونی خوب نیست

اون میگه تو ملکه منی،وقتی فکر میکنم می بینم عنوان کمی نیست، با موقعیت همایونی من دقیقا مثل یه ملکه باید رفتار کنم همراهی قبله عالم تو مراسمها ، رتق و فتق امور منزل ، رفتار بی عیب و نقص... پس اون دختر آسیب پذیر و کوچولوی درونم کجا باید التیام پیدا کنه؟ سخته بخدا هرچی بیشتر میرم جلو می بینم مسئولیت زندگی با همایونی سختتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم، شاید روزی اینقدر دوستش داشته باشم که از همه چیز براش بگذرم، ولی این خیلی بعیده...، کاش قبل از اون بلاهایی که سرم اومد همایونی رو دیده بودم، اونوقت حتما بی چون و چرا همه چیزش رو می پذیرفتم



تاريخ : چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | 13:33 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

-سلام عشقم، عیدت مبارک

-- ممنونم قبله عالم عید تو هم مبارک

-اینجوری تبریک میگی؟ 

-- خب وقتی دوری، تبریک عید اینجوری روی لبهام می ماسه ویخ و سرد با پیام بهت میرسه

-صبر داشته باش جبران میکنم... 

همایونی...، من فقط گریه کردم و تو نفهمیدی



تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | 23:28 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این روزا درگیر پاک کردن غوره بودیم که آب بگیریم، هم برای خودمون هم دایی مامان،از کت و کول افتادیم دیگه ، ضمنا کلی هم سبزی خوردن مامان هی رفت خرید آورد هی ما پاک کردیم ، هی خرید، هی پاک کردیم، الان یخچال رو نگاه کنی همش سبزی خوردنه، نه که فامیلهای ما وقتی میخوان سبزی بخورن انگار اومدن سر زمین بچرن ، واسه همین مامان این هم سبزی خرید...

از این وسواس مامان برای کم نبودن وسایل اعصابم خورد میشه، خب بابا یه وعده سبزی خوردن پای سفره نباشه نمیشه؟ ترشی و ماست و ماست خیار و کوفت و زهرمار همش باید با هم سر سفره باشه؟ حالا ببینین روزی 3 مدل غذا واسه ناهار درست میکنه شب هم باز غذای تازه ، بعد خوردن هم نمیره،اسراف فقط، پیاز داغ درست کردن و گوشت مزه دار کردن برای کباب مرغ و گوشت و ماهی و غیره و ذالک هم بماند که واسه اونا هم برنامه ای داشتیم این روزا، طوری شد که دو تا یخچال خودمون و دو تا فریزرها، و یخچال فریزرهای خواهرم و عروسک هم کلا اشغال مواد غذایی و میوه و سبزی و بند و بساط این 4 روز شده ، گفتم مامان نکنه عروسیه من خبر ندارم،معلوم هست داری چکار میکنی؟

خب مثل اینکه معصومه خانم تا الان نیومده،فقط داییم اینا هستن ، گرچه مشکوک میزنه ،به مامان گفتم این میخواد غافلگیرتون کنه حالا ببین کی گفتم یهو زنگ میزنه میگه ما تو راهیم شب بیایین دنبالمون ، دایی مامان هم اگر با ماشین خودشون بیان دیگه تا فردا میان-اینطور که خودشون گفته بودن- اگر با اتوبوس بخوان بیان نمیدونم کی میشه چون زنگ میزنن که بابا بره دنبالشون

اگر جریان فقط به داییم اینا ختم بشه اون جریان 3 مدل غذا هم ممکنه منتفی بشه و فقط 2 مدل درست کنه ما که حریفش نمیشیم ، الان حداقل 15 ساله واسه هر مناسبت اینجوری ما از دو هفته قبل به گوشش میخونیم و افاقه نمیکنه

خب اینا رو ولش، همایونی دیشب گفت میخواد بره مراسم شب عید فطر، خندم گرفت بخدا، مگه شام غریبونه ؟ تا حالا نشنیده بودم از این مراسما هم هست،گفت تا صبح مسجد می مونه و بعد از نماز عید میاد، فعلا ازش خبری ندارم ،چون حتما خوابیده و دلگنده کبیر معلوم نیست کی بهم پیام بده

روزها همینجور چیپ و بیخود دارن میگذرن و من بی حوصله تر میشم...



تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | 14:45 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

- قبله عالم؟

-- جان دلم؟

- میدونی خانما مستعد پوکی استخون هستن و کمبود بغل هم تشدیدش میکنه؟

-- تو نگران نباش ، من میدونم با استخونات چکار کنم ... 

پیشاپیش عید همگی مبارک



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 12:36 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من به صدای بم تو معتاد شدم، به اون خنده ها، به اون عزیزم گفتنهات...، شبها بی اینکه تو گوشم آروم بگی یادت نره تو مال همایونی هستی نمی تونم بخوابم...

ولی چطور بهت بگم همایونی که این ممکن نیست ، دوست دارم اینا رو ازت بشنوم اما جدی نمیگیرمش، تو بگو نیاز دارم کسی جدی اینها رو بهم بگه، ولی من جدی "باشه" نمیگم، باشه ی من برای این مدته ،25 مهر روزیه که به تو حرام میشم ، و باید برای محرمیتی که اتفاقی توش نیفتاده عده نگه دارم !!!

این 10 روز اخیر روال بی خبریم از همایونی خیلی بود، از پنجشنبه به این ور تشدید شد مثلا روز جمعه فقط از طریق پیام متوجه شدم نرسیده به راهپیمایی ، شب هم حتی بهم پیام نداد، شنبه صبح باهاش تماس گرفتم اولش جواب نداد و بعد هم که جواب داد گفت خونست، بعدش هم باز تا شب خبری ازش نشد،یعنی هیچی به هیچی انگار نه انگار که من این روزا وجود خارجی دارم، فقط اندازه یک پیام شاید!!!

یادتونه که گفته بودم گفته من دل گنده هستم؟

دیشب که دیدم هیچ خبری ازش نبود، براش نوشتم 

فکر نمیکنم این روالی که پیش گرفتی و دیگه شکل بی محلی گرفته درست باشه

به همین سادگی ...، پیام داد که نفس من مهمون داشتم تا الان !!! ساعت 1:30

نوشتم فکر کردی این پیام توجیه خوبیه؟ تازه بدتر شد جریان، من یه دلیل موجه در مورد رفتارت میخوام!!!

برام نوشت:

از نظر تو که قابل قبول نیست!! من امشب میزبان بودم و از بعدالظهر تا حالا دست تنها دستم بند بوده...

من چیزی نگفتم تا اینکه خودش تماس گرفت کاملا خسته و وا رفته ، ساعت نزدیک 4 صبح بود

بهش گفتم خودت اصلا متوجه اتفاقات دور و برت هستی؟ میگفت نه اصلا حتی فکر نمیکردم تو این حرفا رو بزنی، این حرفا مال توه؟ چیزی نمیدونی و قضاوت کردی؟ گفتم بذار من منظره رو برات تشریح کنم ، بذار از دیدگاه من قضیه رو ببینی

براش تشریح کردم مسئله و موارد رو و گفتم که مگه میشه آدم تو طی روز حتی اندازه 30 ثانیه تنفس میون کارهاش نداشته باشه که یاد طرفش بیفته؟

میگفت نظرت محترمه!!! -برداشت من اینه که وقتی یه نفر این جمله رو میگه یعنی من قبولش ندارم ولی مودبانه ردش میکنه- البته خوبه که اینا رو میگی ولی تو بدون اینکه وضعیت رو بدونی قضاوت کردی

به عنوان مثال برای مخالفت گفت جمعه من با فیروزه و نگین رفتم از خونه بیرون نمیتونستم بهت زنگ بزنم -روز جمعه وقتی از خونه رفته بود بیرون فقط پیام داده بود که من اومدم راهپیمایی و از نظرم وقت کافی برای تماس داشت چون اینقدر دیر رفته بود که راهپیمایی عملا منتفی بود ، نکته بعدی ، خواهرشو با خودش برده بود، پس اینکه من گفتم اگر باهاش ازدواج کنم مجبورم برم راهپیمایی احتمالا درسته !!! -

بهش گفتم خب تو پیام دادی من الان راهپیمایی هستم ، من از کجا باید می دونستم؟ تو که پیام دادی مینوشتی من الان با بچه ها راهپیمایی هستم ، همین برام کافی بود، پس بدون که وقتی از وضعیت چیزی بهم نگفتی چرا باید دچار قضاوت نشم؟ گرچه الانم قضاوت نکردم ، فقط ازت خواستم دلایل موجه برای کارهات بیاری

گفت آره اینجا حق با توه من معذرت میخوام... ولی در کل من تو روز که میرم مشغول کار میشم هر زمان میتونم جواب تو رو بدم ، اما میدونی دلم میخواد تمرکز داشته باشم و بهت زنگ بزنم یا جوابت رو بدم این مدته اصلا تمرکز نداشتم-یادتونه گفتم شناختی که ازش به دست آوردم اینه که خوشش نمیاد تو مواقعی که واقعا جاش نیست موبایل بگیره دست و تلفن جواب بده یا پیام بده؟ این نشون میده درست شناختمش-

خب این میشه مصداق بارز دلگندگی آقا که نمیدونه من یه زنم تو لحظات غیر رمانتیک نیاز آنچنانی به اون تمرکزی که ازش حرف میزنه ندارم فقط میخوام توجهش رو دریافت کنم،در حالیکه اون داره رو روال همیشگی خودش پیش میره که اگر چیزی این وسط حایل باشه تا اون حایل برطرف نشده سمت من نیاد

بهش گفتم در کل اگر هم برداشتی صورت گرفته این برداشت تقصیر رفتارهای توه ...

چیزی که برداشت کردم اینه که به نظر میاد همایونی زنی تو زندگیش نبوده که رابطش باهاش از جنس رومانس و عاشقانه و جهت موندگاری بوده باشه،نهایتا ممکنه زن هم اگر بوده برای رفع نیاز -گرچه اولا این مسئله شخصی خودش بوده و ایراد محسوب نمیشه برای الان من- و چون الان من برای موندگاری اومدم-از دید خودش چون نظر منو که نمیدونه- هنوز براش جا نیفتاده چطور باید برای من تو روزهایی که خیلی سرش شلوغه و اعصابش به هم ریختست وقت بذاره

همایونی درباره ریزه کاریهای رفتار و احساس دلتنگی یه زن انگار چیزی نمیدونه دقیقا یاد دکتر کوچیک افتادم ، روزی که داشتیم گویه های پرسشنامم رو باهاش چک میکردم یادتونه چه حرفا زد که با خودم گفتم انگار این زن تو زندگیش نیست یا اگر هست بیچاره زنه

ولی این وسط موندم بگم این مسئله، دلگندگی همایونی رو تحت الشعاع قرار داده و باعث شده بیشتر بشه یا برعکس...یک مسئله ای هم که این وسط هست ،من کلا نسبت به این مسئله یک مقداری توجه بیشتری نشون میدم برای همین برام بیشتر نمود میکنه شاید منم باید یه کم خودمو تعدیل کنم منی که نمیخوام باهاش برم زیر یه سقف چرا باید گیر بدم به این مسئله؟ گاهی فکر میکنم درسته که روال طبیعی یه رابطه رو باید پیش ببرم اما این مدت محدودی که خودم ازش خبر دارم کاری میکنه از خیلی چیزهای یه رابطه نرمال چشم پوشی کنم

امروز بهتر رفتار کرده...

شاید با این حرفا به نظرتون بیاد خیلی وابستش شدم بخاطر همین این مسئله برام مهم شده ، باور کنین نیستم،دوستش دارم اما عشق یه مقولست که درشو بستم گذاشتم کنار ،فقط با خودخواهی تمام دلم میخواد اون درست رفتار کنه همین!!!



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 16:16 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من این همه به عروسک میرسم و حواسم هست همه چیز بخوره و وعده های غذاییش تو روز تکمیل باشه و این " بچه گاو"مون خوب رشد کنه ، هی بدیم بخوره ، بعد اون الدنگ دنیا بیاد من فحش بخورم 

از همین جا ترانه جون عمت از مهرشاد رو از طرف این بیشعور به خودم تقدیم میکنم البته فقط بخاطر اسمش 



تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 18:5 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

تو خونه ما سفره افطار از حداقل یک ربع قبل از اذان پهن میشه و غذاها رو هم یه چند دقیقه قبلش میاریم سر سفره که به محض گفتن الف الله اکبر، ملت روزه دار مثل موریانه بریزن و سفره رو تخلیه کنن

من و عروسک و خواهری هم که روزه نیستیم ولی خب پای سفره با مامان و بابا و دکتر همنشین هستیم، عروسک که بخاطر وضعیتش تو روز 6 وعده غذا میخوره

دیشب قبل از گفتن اذان من و عروسک غذا کشیدیم و شروع کردیم به خوردن ، خواهرم گفت هوی شما دوتا مگه کورین بقیه روزه هستنا 5 دقیقه صبرکنین بعد بخورین

من یه قاشق پر کردم و گذاشتم دهنم گفتم من یه گاو تو شکممه ، عروسک هم گفت منم یه بچه گاو تو شکممه

همچین خندیدم ...، اولش کسی حواسش به جریان نبود ، رسما ماها رو گاو و بچه داداشمونو گوساله خطاب نمود



تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 12:58 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

شدیدا کم حرف شدما، اتفاقای دور و برم رو می بینم اما حتی حوصله نمیکنم بیام بنویسم، قبلا تو هر چیزی یه نکته طنز می دیدم و میتونستم باهاش بقیه رو هم بخندونم،اما این دوره ارشد انگار بدجور منو تو خودم فرو برده ، میگن سکوت نشانه انبیاست ، دارم پیامبر میشم انگار 

امروز ملتفت شدم این مادر گرامی در یک حرکت خودجوش بلند شده یکی از کیفای منو تیکه و پاره کرده داده دست خواهره که از روش الگوی کیف چرم در بیاره- داشت پشت تلفن به خالم میگفت-

یعنی میخواستم خودمو  وسط خونه از عصبانیت نصف کنم، خب مادر من تو کی اومدی تو این اتاق من سرقت، مگه تو روزه نمیگیری؟ مسلمون نیستی؟ دزدی در ملا عام؟ رفتم تو نشیمن بهش گفتم پاشو برو تا افطار صبر نکن که روزت باطله دزد خبیث 

والا از این به بعد قصری میارم میذارم تو اتاق، واسه اجابت مزاجم نمیرم بیرون ، امنیت که ندارم تو این خونه 



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 18:27 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

اینقدر من ضجه زدم و نالیدم ، امروز همایونی خواب موند و نتونست به راه پیمایی برسه، فقط جهت مشایعت شرکت کنندگان، راهی خیابونا شد 

من دیگه حرفی ندارم میرم سمت افق محو شم،همایونی اگر بدونه سق من اینقده سیاهه فوری کات میکنه 



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 12:31 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.