ترانه مدیون مهران آتش رو تو وبلاگ سمانه شنیدم این لینک دانلودش ، برای همتون که زندگی عاشقانه دارین

من عاشقت شدم که هستی صاف و ساده
تا ته قصه پیشتم تا ته جاده
میخوام بدونی که تو اوج این صدامی
تو تک ستاره ی همه ی روز و شبامی
باید بدونی که دلم واست میمیره
هرجا بری سراغ قلبتو میگیره
برای داشتنت دلم واست میخونه
تا آخر عمر پای این دلت میمونه
با تو بارونی نمیشه دیگه حالم
من این حال خوشم رو از تو دارم
به تو مدیونم برای خوبیاتو
به وجودت میبالم
♫♫♫
همیشه عاشقم اگه عشق تو باشه
نزار دلم یه لحظه از دلت جدا شه
میخوام بدونی که واسم زندگی هستی
بخوای نخوای تو کنج این دلم نشستی
مثل تو خوشحالم و خوشبینم و هم خوب
خوبی و خوشحالی حالم از دلت بود
دستت تو دست من سپردی و چقدر زود
دل به تو دادم که یه عمری عاشقت بود
با تو بارونی نمیشه دیگه حالم 
من این حال خوشم رو از تو دارم
به تو مدیونم برای خوبیاتو
به وجودت میبالم



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 23:56 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این مدت چیزهایی از همایونی می شنیدم مبنی بر گرایش راست اعتقاد C or C که داره ، اما زیاد بهش میدون نمی دادم ، دیروز متوجه شدم این مسئله ریشه دارتر از این حرفهاست و ما گرایشهای کاملا متفاوت داریم طوری که اگر قرار باشه بنا به دموکراسی و آزادی بیان ، بخوایم عقایدمون رو بگیم ، همیشه با هم درگیر خواهیم بود و طرف مقابل رو بخاطر این اعتقادات تخطئه می کنیم، این مسئله از جانب همایونی مطمئنا با شدت و قدرت زیادتری انجام میشه چون تفکر اون تفکر غالب مملکته و اعتقادات من نه 

 اگر فقط مسائل مذهبی صرف بود میتونستم باهاش کنار بیام اما جریان اعتقادات C or C اصلا شوخی بردار نیست یک ماهیتی داره که خود به خود به همه جای زندگی سرایت میکنه و روش تأثیر میذاره ، خانواده خودمم درسته که اندازه خودم باز و سکولار نیستن ، اما دیگه تا حد همایونی هم نیستن ، خیلی وقتها بخاطر همین مسئله دهنم رو بستم و جلوشون ابراز عقیده نکردم، یا اگر هم کردم بلافاصله بوسیله دکتر و بابام کوبیده شدم و به عنوان یه آدم با فکر مخرب و ولنگار حساب شدم!!!

بنابراین تجربه ای که تو خانواده خودم دارم فکر میکنم حد شدیدترش تو برخورد با همایونی اتفاق بیفته، میدونین چیه؟ همین امروز تصمیمم رو گرفتم ، من با همایونی ازدواج نمیکنم، فعلا هستم باهاش ولی از همین دیروز ازش فاصله گرفتم ، طوری که علاقه ای تو وجودم ریشه نکنه ، فقط همون خوش اومدن ساده باشه و بیشتر نشه ، دلم میخواست باهاش به نتیجه می رسیدم میتونست شوهر خوبی باشه اگر گرایشمون تو اون زمینه با هم تقریبا هماهنگ بود ، اما اینجوری نه نمیتونه مرد من باشه

 فقط به عنوان مردی که فعلا تو زندگیمه از بودنش لذت می برم اما نه اندازه ای که بهش تکیه کنم و عاشقش بشم ،مثل یه دوست پسر ساده نگاش میکنم ، بی هیچ آینده ای و این برخوردهامو باهاش عوض میکنه و دیگه اون رسیدگی سابق به عنوان همسر احتمالی آینده رو بهش نمیکنم ، بیدار کردنش و بقیه موارد رو از دیروز گذاشتم کنار، فعلا قصد ندارم به خودش بگم ، حتی دیگه آنچنان علاقه ای هم ندارم خودش رو ببینم

متاسفم برای رویایی که یه حباب بیشتر نبود...

میگین که خب میشه در این مورد سکوت کرد، اما نه واقعا نمیشه، شنیدین این جمله رو؟ 

وقتی تو یک رابطه هیچ تنشی بوجود نیاد یعنی یکی از طرفین یا هر دو در مورد احساسشون راستش رو نمیگن

یعنی باید همیشه دهنمو ببندم بخاطر این که تنشی به وجود نیاد؟تا زن خوبی به نظر بیام؟ این چیزیه که از زندگی میخوام؟ حالا قبول کنم برم تو چادر ، مقید بشم نماز بخونم و زوری روزه بگیرم ،اما این یکی ؟ حاشا نمیتونم ، من توی زندگی اعتقاد شدیدی دارم به آزادی بیان و اینکه دو نفر به هم تو این موارد احترام بذارن نه اینکه یه نفر اون یکی رو بخاطر این مسئله بکوبه و بخواد وانمود کنه نمیشه روش حساب کرد و همین میشه سرچشمه فاصله گرفتنهای دیگه

زندگی فروغ فرخزاد رو خوندین؟ اون هوس شعر گفتن داشت شعری که همه میگفتن مبتذله و نشان از اخلاق فاسدش داره ، اما اون فقط شعر میگفت ، خیالات هوس گونه یه زن ...، اما همه کوبیدنش، با همایونی منم همچین زندگی ای خواهم داشت ، من کنار مردی میتونم آرامش داشته باشم و بهش عشق بورزم که منو همونطوری که هستم با تمام اعتقاداتم با تحسین نگاه کنه

این پست مریم چقدر با حال من میخونه ، وقتی قراره همه چیزم رو قربانی کنم و خفه بشم و خود واقعیمو پنهان کنم برای اینکه تنها از این طریق یک دختر ، همسر یا مادر خوب خواهم بود

قبلا هم سرم اومده ،  بعدا اگر حوصله کنم دو نمونه از این مسئله براتون تعریف میکنم تا بدونین چرا همین الان بلافاصله این تصمیم رو گرفتم



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 13:21 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 22:35 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

دوباره بوی یه تعطیلی اومد و فامیلیهای وابسته و واباز ما شروع کردن به زنگ زدن و احوالپرسیهای بودار کردن... 

دایی مامانم که دیروز تماس گرفتن ولی مامانم اینا نبودن امر فرمودن بابات اومد بگو زنگ بزنه، شب بابام زنگ زد خیلی راحت سفارش تهیه آبغوره دادن تا ایشون با بانو سر وقت موعود برسن،  هم کیف مهمونی رو بکنن هم آبغوره آماده باشه!!!  ما باید غوره ها رو بخریم بشوریم تمیز کنیم آب بگیریم که اونا آماده ببرن کوفت کنن

مامان علی هم دیشب زنگ زد، زنداییمو میگم، اونم یه اخلاق گندی که داره ما رو خر فرض میکنه،

-الو عمه جان علی دلش براتون تنگ شده میخواد صحبت کنه - حالا این مدت اخیر چرا علی دلش هوای عمشو نمیکرد؟ - 

 ماحصل صحبت اینه که جواد - داییم- دلش واسه خواهر جانش تنگ شده میخواد ببیندش پس علی چی میگفت این وسط؟ 

دردسرتون ندم فقط دون پاشیدن بود که مامان منم بگه خب این عید پاشین بیاین!!!  گرچه اونا نیازی به عید ندارن تابستونه و تعطیلی مونا و تا الانم معصومه خانم واسه ددر رفتن کاری به این نداشته که داییم سرکاره یا نه،  سه ماه تابستونو مثلا میرفت مشهد خونه مامانش - میدونین که دختر یه دایی دیگه مامانمه که با اون دایی اولی که گفتم سفارش آبغوره داد رفتن دو تا خواهر رو گرفتن- و اصلا هم عین خیالش نبود شوهرش چی میخوره،  چی می پوشه، از اونطرف مامان عروسک زن دایی دومم داییمو جمع میکرد ومیگفت بره خونشون واسه غذا و اینا

 حالا خانم شوهر شناس شده میگه جواد بیاد میاییم- زکی من که میدونم آخرش بدون اون میاد، چون مامان عروسک با دایی دارن واسه عید میان 

تازه پریشب هم که به همه زنگ زدن و خبر بارداری عروسک رو جهانیش کردن که یه وقت کسی نگه چرا بهمون نگفتین و قهر کنن!!  بخاطر روش بد پدر و مادرم در واقع ما هزار تا اقا بالاسر داریم، اینقدر که بابای من مسخره بازی در میاره تو مردمداری

خلاصه بارداری عروسک شده بهانه که ملت بریزن اینجا....  ننه و بابای بچه یکی دیگن،  ننه بزرگ و بابابزرگ و بابا بزرگش هم همینطور بعد بقیه میخوان سورچرونی کنن

به اندازه ای عصبانیم که اصلا شیرازه جملات از دستم در رفته

گوشه سمت چپ صفحه وبلاگ برین تو لینک فال روزانه رو ماه شهریور کلیک کنین فال من میاد بعد ببینین همراه مناسب چی نوشته!!!  شاخم در اومد همایونی اردیبهشتیه

 



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 10:51 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

ساعت 1:34 صبح

تو رو به سوی خدایت العفو العفو... مصحف ورق میزنی، من الغوث الغوث گفته ام از سِحر خیال تو...

1:42

بوققققققققق

نمیگم چی جوابمو داد چون در عین قشنگیش خیلی خاص بود ،کلی رنگ عوض کردم

قبله عالم این چند روز اخیر که گذشته شبها بهم زنگ نزده ، و صبحا هم بیدارش نکردم چون برنامه قاطی بوده و میرفته احیا میخواستم بخوابه دیگه ازش نمی پرسیدم به جاش تو روز باهام در تماس بوده ، حتی دیشب قبل از رفتن به احیا هم صحبتی نکردیم ، فقط اون پیامی که من بهش دادم و اون جوابش رو داد، صبح هم که از احیا برگشت باز پیام نداده بود

ساعت از 10 گذشت خودم باهاش تماس گرفتم دو بار به فاصله نیم ساعت اما جواب نداد ،عجیب بود چون همیشه حتی وقتی جایی میره ، با تلفن دیگه ای صحبت میکنه یا کاری دیگه انجام میده عادت نداره تماسمو بی جواب بذاره ، نهایتا تو حالتهای فورس ماژور ده دقیقه بیشتر نگذشته که خودش تماس میگیره، اما امروز...

دیروز رو میدونم که گیر یه کاری بوده پاسگاه یا همچین چیزی، نگفت در مورد چی ولی صبح بهش زنگ میزنن یهو از خواب می پره و دیگه نمیفهمه چطوری دوش بگیره و بره دنبال کارش 

تماس اول که بی جواب موند با خودم گفتم امروزم حتما یه همچین حالتی پیش اومده ، ولی وقتی نیم ساعت گذشت و حتی تماس دوم رو هم جواب نداد، گفتم چی شده یعنی؟

نیم ساعت از تماس دوم گذشته بود که خودش زنگ زد، خودمو آماده کرده بودم صدای خیابون رو بشنوم ، اما دیدم صداش کاملا خواب آلوده -تا الان بهش نگفتم که صدای خوابآلودش به قول بچه های توییتر چقدر سکسی میشه 

اصلا یکی از دلایلی که اصرار دارم صبحا بیدارش کنم شنیدن صدای خوابآلودشه وگرنه دلم برای خواب موندنش که نسوخته  میخوام تا با کسی حرف نزده و گلوش وا نشده باهاش حرف بزنم

گفت ساعت 5 بعد از اذان گوشیهاشو سایلنت کرده و خوابیده چون تا ظهر هم با کسی قرار نداشته و این مدت خیلی کم خوابیده - من صدام در نیومد از شرمندگی ، روزه که هست از صبح هم گرفتار تا شب، مهمونی هم داشتن این مدت و تا دیروقت بیدار بود و بعدشم با من تا صبح حرف میزد- این چند شب اخیر بیچاره دیگه نمیکشیده

نکته مهم اینه که پشت بند جریان دیروز اصلا رفتار بدی نداشته ، کلا انگار اتفاقی نیفتاده، همون روال صحبت کردن و تکیه کلامهای محبت آمیزش هیچ تغییری نکرد ، با اون ادا و اطوار رفتاری که گفته بود داره ، فکر میکردم یه کم اذیت کنه ولی اصلا اینجور نشد...

این روزها به نظر میاد فکرش درگیر چیزیه ، مشغله کاریش زیاده ولی بروز نمیده ، همیشه لحنش مهربونه و با وجود خستگیهاش با بی حال و بی تفاوت حرف زدن تنش ایجاد نمیکنه - اینو با علف هرز و شیون مقایسه میکنم که هر اتفاقی که براشون میفتاد با نوع و لحن حرف زدنشون که کاملا بی تفاوت یا برعکس ، پرخاشگر میشد روم اثر منفی میذاشتن و حتی نمیگفتن چه مرگشونه طوری که اخرش کار به دعوا میکشید ، شما زنها می دونین عوض شدن لحن مرد چقدر ما رو میریزه به هم، مخصوصا وقتی رک نمیگن از چیزی خارج از فضای رابطه دو نفره خسته و ناراحت هستن ، آدم مدام حس میکنه کاری کرده که طرف رو رنجونده

این سایت برای دانلود بازیهای کم حجم کامپیوتر و موبایل هست من معمولا از این سایت خیلی بازی میگیرم ، نه که کودک درونم هنوز زندست واسه همین عاشق بازیهای مدیریتی هستم 


برچسب‌ها: دانلود بازی کم حجم کامپیوتر , بازی موبایل , بازی اندروید , قبله عالم

تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 12:58 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

همایونی میدونی وقتی به خودت میگی "قبله عالم" من اندازه وزن همین عبارت ازت متوقع میشم؟ فکر میکنم توانای همه دنیایی، هرچی اراده کنی همونه ، و من هرچی ازت بخوام میتونی فراهم کنی، فکرمو بخونی، وقتی ناراحتم خودت حدس بزنی...

همایونی، قبله عالم یعنی خدا، تو باید اندازه خدا بزرگ باشی و بخشنده ، رحمت بدی و غضب نکنی...

همایونی نمیخوام بدونی که از هیبتت ترسیدم ، نمیخوام بدونی اینکه نمیتونم اسمت رو صدا کنم یه درصد زیادش بخاطر همین ابهتیه که داری، دلم لک زده یه بار مثل خودت که کش دار بهم میگی نازیییییی؟ منم همونجور صدات کنم ، اما مجبورم به همون همایونی گفتن قناعت کنم

همایونی من دارم تلاش میکنم صلابت تو خودمو تحت الشعاع قرار نده ، خودم میدونم در مقابل تو کم میارم ، اون چیزی که من توی وجود تو می بینم خیلی بیشتر از این حرفاست، ولی دلم میخواد اونو کنار مهربونیت حل کنی، اگر بیشتر از این بترسم میذارمت کنار

امروز اولین حمله خشمم رو همایونی دید ، جا خورد ... گرچه فقط ناراحت بودم و کمی تند صحبت کردم ،ولی داد نزدم

یک ساعت بعدش زنگ زدم ازش عذرخواهی کردم و اونم انصافا خوب برخورد کرد-گرچه یکی هم پیشش بود و نمیتونست درست صحبت کنه-، حالا باید دید این مسئله تاثیر دیگه ای تو روابطمون میذاره یا نه ، مثلا اینکه کلید کنه رو همین یه بار و قضاوت کنه راجع بهم یا اصلا ظرفیتش چقدره؟ آدمها تو طول زندگی هزار بار با هم بحث می کنن و درگیر میشن ، مهم اینه که چقدر اون آدم براشون مهم باشه که بعدش کلا مسئله رو فراموش کنن یا بخاطر اخلاق ناسالم بخوان ادامه دارش کنن

** پی نوشت

یک چیزی که امروز دیدم این بود که همایونی عکس تیپ امروزش رو فرستاد بازم یه کت و شلوار خاکستری ،البته طرحش متفاوت بود ، اما مسئله مورد نظر، پیرهنیه که زیر کت پوشیده بود : مشکی!!!

بهش گفتم چرا مشکی پوشیدی؟ گفت بخاطر شهادت حضرت علی

-عه اون که دیروز بود

-- من تا سوم می پوشم!!!

صورتش رو هم گذاشته پر شده یواش یواش داره با طرح ریش پروفسوریش یک دست میشه، من دارم فکر میکنم باید کمی نگران باشم، اگر اون این همه مقیده، من که نیستم...

اتفاقا شب وفات میشینم لاک میزنم و ذوق میکنم،من سکولار ، کنار همایونی عجب وصله ناجوری میشم


برچسب‌ها: سکولار , سکولاریسم , قبله عالم , همایونی

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 22:12 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

دیروز ونوس میخواست فیلم پل چوبی رو ببینه و من براش یه لینک پیدا کردم و با اینکه مدتهاست دیدن فیلم داخلی رو گذاشتم کنار اما خودمم دانلودش کردم و شب نشستم و دیدم، واقعا افتضاح بود ، یک فیلمنامه بسیار عجولانه ، اصلا نمی فهمیدی اتفاقات فیلم از کجا شروع شد و کی تمام شد و رفت موضوع بعدی، همه چیز در هم ریخته و هشل هفت

واقعا متاسف شدم برای این سینما، برای فیلمی که اجازه نمایش پیدا نکرده بود و بالاخره با اصلاحات روی پرده رفت و همین مسئله کافی بود تا تماشاچی رو به پای گیشه فروش بلیط سینماها بکشونه و هزار نفر دیگه رو توی گوگل با سرچ اسم "دانلود فیلم پل چوبی بدون سانسور"، احتمال میدم این فیلمی که من دیدم همون سانسور شده وزارت ارشاد باشه ولی بودن اون صحنه ها که وجودشون سرجمع فقط 9 دقیقه به طول فیلم اضافه میکرد،هم نمیتونست فیلم رو از این فلاکتی که دچارش بود آزاد کنه

ولی مسخره ترین سکانس ، همون سکانس آخره که بهرام رادان به سمت شمال داره رانندگی میکنه و پشت رل دست چپش رو با حلقه نشون میده، پیشنهاد میکنم نبینین

از این لینک می تونین یه نقد تقریبا خوب از این فیلم بخونین



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 15:25 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

-تو خیلی بلند قدی، وقتی رو به روت ایستادم باید رو پنجه پاهام بلند شم تا بتونم به چشمات زل بزنم؟


--تو رو به روم وایسا، بقیش با من...

ویدئو



تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 19:27 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

صبح یکی از همکلاسیها ، رو واتزاپ پیام داد که عروس خانم من منتظر جواب بله هستما ، تعجب کردم جریان چیه؟ 

نوشتم سلام جریان چیه؟ گفت من با آقای ح صحبت کردم و قرار شد تو رو دوباره بیاره تو گروه -جریان بیرون اومدنم از گروه درسی واتزاپ که آقای ح ساخته بود رو که یادتونه - هنوز موافقتت رو اعلام نکردی؟ 

گفتم والا نه من به کسی در این مورد چیزی گفتم نه کسی اومده سر وقتم و اصلا نمیخوام برگردم تو گروه ، گفت نه قبول کن که دور هم باشیم اینجوری بهتره ، یه کم من و من کردم و بعد بالاخره گفتم باشه مشکلی نیست چون شما داری میگی قبول میکنم گرچه برام علی السویست و کاری با اون گروه ندارم بخوام پیام درسی هم بدم تو گروه دخترا میذارم و به گلابتون میگم منتقل کنه تو گروه آقایون

خلاصه گذشت دیدم این آقای ح بی سواد مثل سری قبل چون بلد نیست یه عضو حذف شده رو از کجا باید دوباره برگردونه تو گروه کلا گروه رو پاک کرده و دوباره ساخته و منم آورده تو ، خندم گرفت این بشر واسه اینکه خودش سبک نشه نیومده بهم بگه میخوام برگردونمت تو گروه البته دو جریان هست این وسط

سری پیش بهم گفته بود نگو من دوباره اوردمت تو گروه ، که من تو بحبوحه اون دعوا، قشنگ وسط گروه اعلام کردم و زینب ف عاشق سینه چاک آقای ح اینو دیده بود ، و مورد دوم اینه که بازم برای اینکه به گوش زینب ف نرسه که آقای ح با من صحبت کرده و منو برگردونده احتمالا گذاشته این خانم ب بیاد با من صحبت کنه ، خلاصه که انگار حسابی زینب ف ازش زهرچشم گرفته چون دیگه هیچ نشونه و اثری این مدت از آقای ح نبود و برام هیچ متن طنز یا شعر یا فایل ویدئویی نمیفرستاد

حالا باید ببینم باز این زینب ف چه عکس العملی نشون میده 

همایونی عادت داره هر عصر جمعه میره سر خاک برادرش به بهشت زهرا اصفهان میگن باغ رضوان ، بار اول که جمعه عصر گفت باغ رضوانم، گفتم به به خوش بگذره افطاری دعوتی؟من تاحالا اسمشو نشنیده بودم کجای اصفهانه؟  فقط نوشت قبرستون -لحن نوشته خیلی سنگین بود-، به اندازه ای جا خوردم که حد نداشت، سوتی بدی دادم 

این جریان مبارزه با روزه خواری اینقدر جدی شده که امروز اومدم نشستم کنار مامان رو مبل جلو تلویزیون-عکسهای خونه رو که یادتونه ، منظورم تلویزیون مامانه- داشتم بستنی میخوردم یهو زد پس کللم ، گفت جلو من روزه خواری میکنی؟ 



تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 15:20 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

وقتی اون پست رو می نوشتم اینقدر به قضاوت درست همتون اعتماد داشتم که فکر نمیکردم کسی از حرفهام ناراحت بشه

ولی دیدم نه تک به تکتون رنجیدین

رجوع کردم به خودم و دیدم تأثیرات فشاری که این روزا تحمل کردم برای تصمیم به موندن کنار همایونی و ادامه دادن یا کلا کنار گذاشتنش و عطاش رو به لقاش بخشیدن، خیلی توی پست دیروز نمود پیدا کرده ،متوجه شدم که تمام به هم ریختگیم توی اون جملات فریاد شده بود و خیلی تند حرف زدم ، در حالیکه قصدم اصلا این نبود و فقط میخواستم دیدگاههای خودمو عنوان کنم 

خیلی غمگین شدم دیروز تا الان، و از همتون عذر میخوام، من همیشه تو لحظه های شاد و سختم همتون رو کنار خودم داشتم و با همراهیتون و روحیه دادنهاتون انرژی گرفتم ، هنوزم شماها رو کنارم میخوام

هر وقت دیدین به  هم ریختم کمکم کنین ، من هنوزم همون بدبینی ها رو دارم، هنوزم همون پس زمینه ذهنی خطرناک باهامه ، طوری که گاهی همایونی رو خیلی بد می بینم ،اما دارم تلاش میکنم بی خود و الکی نذارمش کنار، وقتی می بینم با محبت سعی میکنه کاستی ها رو جبران کنه ، وقتی می بینه چندین روز گرفتار بودنش و اینکه کم برام وقت گذاشته، دلخورم کرده و سرتق بازی در میارم، از خوابش میگیره و باهام حرف میزنه تا دم صبح ،طوری که وسط حرف زدن خوابش میبره و صدای آروم نفس کشیدنهاشو می شنوم و قطع میکنم، وقتی به دل من لباس می پوشه و عکسش رو برام میفرسته که بدونم به حرفم عمل کرده، وقتی میگه با اینکه نباید این کارو بکنم اما چون تو دوست داری کل صورتمو اصلاح میکنم - همایونی ریش پرفسوری میذاره بهش میاد مخصوصا با تیپ چهره و کلا شخصیتش میخونه، مسئله مهم اینه که وجهه اجتماعی و مراوداتش مناسب این نیست که صورتش کاملا اصلاح شده باشه اما وقتی فکر میکنم می بینم نمیتونم تحمل کنم و یه بار بهش گفتم باید صورتت رو کاملا اصلاح کنی-

اینا در واقع هیچی نیست ، اما وقتی ریز بشی می بینی که اجباری هم به انجام همین کارهای ریز بی ارزش نداره ، یاد گرفتم و فهمیدم آدمها با انجام دادن همین کارهای ریز یواش یواش خودشونو اثبات میکنن-کاری که خودم بارها برای شیون و علف هرز انجام دادم حتی کارهای خیلی بزرگ کردم براشون اما اونا ندیدن و قدر ندونستن- میدونم آدمها لازم نیست حتما کوه جابجا کنن تا تو دل آدم بشینن -در موقعیت فعلی کوهی نداریم جابجا بشه-

خیلی وقتا خجالت میکشم بگم همایونی من فکر میکنم تو بدی ، من فکر می کنم تو خائنی ، تو لحظه های آرامشم بهت میگم همایونی من تو رو قبولت دارم، اما چند ساعت بعد یهو میشینم گریه میکنم و با خودم میگم  اگر اونی نباشه که نشون میده چی؟ من دارم ریا میکنم ، با مردی که بهم میگه صداقتت توجهمو جلب کرده!!!

این دو سه روز اخیر چند بار دستم رفته سمت گوشی بهش پیام بدم بگم همایونی منو ببخش نمیتونم ادامه بدم،ولی یه چیزی جلومو گرفته ... 

مینویسم ، از کش و قوس هامون ، اما لطفا در مورد نصیحتهاتون کاملا دو جانبه نگاه کنین کاملا منطقی و هم بدی های منو ببینین هم خوبی های اونو ، چون من رو لبه تیغ دارم راه میرم و ممکنه هر ایده ای حتی ممکنه با یک پیش داوری زود هنگام ،کاری کنه بی انصافی کنم و همایونی رو رها کنم

**پی نوشت:

خواننده های قدیمی دراور اتاق رو که یادتونه نه ؟ واسه اسباب کشی از اون اتاق به اتاق فعلیم چقدر عکس انداختم از کمدها و مانتوهای روی  هم تلنبار شده ، دیروز ویرم گرفت ازش یه عکس به یاد قدیم براتون بندازم عکس

این و این مخاطب خاص داره ، من ساعت 2 دیشب 

**پی نوشت 2:

در واقع مخاطب این دو تا عکس همایونی بودن،دیشب برای اولین بار این فاز  عکس براش  فرستادم ، فقط گفت قبله عالم از اموالشان بسیار خشنودند  



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 12:55 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.