انگار از تو مه اومدم بیرون ، مدتها هیچ نمیتونستم بنویسم و از ناراحتی کور شدن کل توانایی نوشتنم حتی نمی تونستم پنل مدیریت رو باز کنم، اما مجبورم دوباره بنویسم باز هم باید بتونم متنهای بلند رو به راحتی و بدون اینکه سر رشته کلام از ذهنم بیرون بره مثل وقتی که دارم کنفرانس ارائه میدم با یک دور نوشتن و بدون هیچ ادیت موضوعی ای ، بنویسم ، این ترم مدام باید مقاله ارائه کنم و ذهنم باید کاملا آماده پردازش اطلاعات و نوشتنشون به صورت سریع روی کاغذ باشه،چون داریم بدیعه پردازی رو تمرین میکنیم

دکتر کوچیک تو کلاس شیوه های کیفی بازم داره  بهمون سخت میگیره تا برای واحد پایان نامه و کلا موفق بودن تو این رشته آماده بشیم، این ترم باهاش همین یک درس رو دارم بقیه واحدهام همه با دکتر بزرگ و خانم دکتره،یک تکلیفی برای هفته پیش در نظر گرفته بود که باید یک متن می نوشتیم که توش یه واقعه یا مکان یا دیدار از یه شخص رو طوری به تصویر میکشیدیم که تمام خواننده یا شنونده های متن حس کنن تو صحنه و فضای اون اتفاق حضور دارن و من هر کاری میکردم نمیتونستم بنویسم، روزها می گذشتن و من موضوعات مختلفی رو تو ذهنم میاوردم اما دریغ از اینکه بتونم بین جملات توی مغزم ارتباطی برقرار کنم ، شانس آوردم و هفته پیش کلاس تشکیل نشد، و با بدبختی تونستم برای این هفته متن رو آماده کنم 

یه روز، دکتر بزرگ کلید برد بخش رو بهم داد و گفت تو که آدم شاد و سرزنده ای هستی باید برد رو اداره کنی و براش مطلب تهیه کنی،از این حالت مرده خارجش کن، برات نمره هم در نظر میگیرم، تو ذهنم سریع گذشت که دکتر از من دل مرده تر تو کلاس نیست ، به خنده هام نگه نکن، من فقط یه صورتک خندونم...

ولی در جواب از گلوم صدامو شنیدم که میگفت چشم دکتر ، بخاطر نمره نیست که قبول میکنم ، نیاز دارم به نوشتن و " باید " کسی مجبورم می کرد ، من این کارو براتون انجام میدم

و ماحصل ناتوانی من تو نوشتن اون تکلیف تو ادامه مطلبه، سعیمو میکنم بیشتر بنویسم ولی سنگینی درسهای این ترم واقعا منو به وحشت انداخته

برای تنوع و گذر از این دلمردگی موهامو رنگ کردم مامان اینا  که خیلی خوششون اومد این هم عکس



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 14:26 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
بچه که بودم به تقلید از فیلمای خارجی حوله می پیچوندم دور سرم میرفتم تو حموم  از اون وانا که نداشتیم، تو تشت پلاستیکی گردا میخوابیدم کلی هم شامپو میریختم که کف کنه،مثلا حموم میکردم و میومدم،مامانم که می فهمید می زد پس گردنم  به دو دلیل یکی چون شامپو حروم می شد و دوم اینکه درست حموم نمیکردم بعد برم میگردوند تو حموم که مثل آدم حموم کنم 

 سمانه بازم پس گردنی 



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 21:56 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

نام: ندا

نام خانوادگی: فلانی زاده

فرزند: سوم!!!

این قسمت اول از فرم مشخصات یه دانشجوی جدیدالورود بود که تو چک کردن مدارک متوجهش شدم،نمیدونستم تو ستاد ثبت نام چطوری جلو خندمو بگیرم،آخرشم زارت زدم زیر خنده و آبروم جلو والدین و دانشجوهایی که تو صف ثبت نام جلوم ایستاده بودن رفت

یه مدت پیش اوایل شهریور که برگشتم خونه مامان گفت واسه ترمیم تاتوی ابروهام وقت بگیر-همون موقع که پارسال بردمش بعدش هرچی بهش گفتم واسه ترمیمش برات وقت بگیرم هی قر و اطوار اومد بعدش که اون میخواست بره من وسط امتحانای میان ترم و بعد پایان ترمم افتاد، هی مامان نق میزد وقت گرفتی؟ من میگفتم یادم رفت، یه روز بهش گفتم مامان اون موقع که وقت داشتم هی بهت گفتم نیومدی حالا وسط امتحانای من ویرت گرفته بری ابروهاتو ترمیم کنی؟ خلاصه که دیگه نشد تا اون موقع-

زنگ زدم براش وقت بگیرم بعد از صحبت با خانم آرایشگر، قرار شد دستیارش برام نوبت بزنه، اسم رو گرفت و نوبت رو داد بعد گفت : همراهم دارین؟

من: نه خودش تنهاست

منشی: عزیزم منظورم شماره موبایله!!! 

هیچی دیگه آبروم رفت

روز 20شهریور رفتیم واسه تاتو مامان،همینجور که مامان رو یونیت خوابیده بود و داشتن کارش رو انجام میدادن ، با خانم آرایشگر که زن عموی یکی از همکارهای سابقمونه که دیگه نمیاد صحبت افتاد و به محل کار و اینا رسید بعد منشیه رو کرد بهم و گفت شما همکار دارین؟ گفتم آره و شروع کردم داد سخن دادن در موردش

خانم آرایشگر میون شور حرفام گفت منظورش اینه که شما هم وقت تاتو داری؟

با خودم گفتم اگر سوتی سری قبلیم یادش مونده باشه میگه این دختره کلا تعطیله

مامانم اینا جمعه شب اومدن،در واقع قرار نبود اون روز بیان میخواستن تو برگشتن یه سر هم از راه یاسوج برن آبشار مارگون یاسوج و یکی دو روز هم اونجا اطراق کنن ولی نمیدونم چرا یه کله اومدن خونه،برادر زن عموم هم فوت شده بود یکشنبه دوباره رفتن واسه مراسم ختم اون، دوشنبه عصر برگشتن

مامان و بابای عروسک امروز صبح برگشتن آبادان،اما ...،یادتونه گفته بودم معصومه حتما میاد؟ خب حاج خانم هی منتظر بود خواهرم و داماد برن آبادان که یا قبلش بیاد اینجا و با اونا برگرده یا نه بذاره اونا برن و با اونا بیاد اینجا بالاخره از یه سرش ماشین در اختیارش باشه و نخواد با اتوبوس بیاد،دایی مامان و جریان آبغوره رو یادتونه؟ خب اونا هم نیومده بودن،معصومه متوجه میشه اونا کی میخوان بیان، قشنگ خودشو جل کرد با اونا اومد که باهاشون هم برگرده و الان خونه ماست،علی خیلی پر حرف شده و حرف گوش نکن ، ولی نکته جالب اینه که دیروز اومده به من میگه آجی؟ گفتم بعله؟ میگه هنوزم اون خانمه میره تو ظرفشویی ظرفا رو میشوره و میره؟ -پست عید رو یادتونه ؟ - شاخ در آورده بودم بعد از 6 ماه این بچه اون حرف رو یادشه؟ گفتم تو اینو واسه چی یادته؟ گفت واسه چی یادم نباشه؟ هیچی دیگه از حاضر جوابیش زبونم کوتاه شد 

زن دایی بزرگم که گفتم دنبال سر ما از آبادان با نوه هاش اومدن و خونه رو تبدیل به تیمارستان کردن رفته اما خبر جالب اینه که عروسش بازم حاملست،قبلا گفته بودم که اولش یه پسر دنیا آورد، پسره پنج ماهه بود که فهمیدن سه ماهه حاملست و یه دوقلوی دختر دنیا آورد- همون آتیش پاره ها که تو 6 ماهگی با هم فرگاز رو انداخته بودن زمین- خالا بعد از حدود 3 سال باز...!!! خواهرم وقتی شنید سرشو تکون داد و گفت قربونت برم خدا اون که نیاز نداره اینجوری منم اینجوری

اون خالمم که اینجاست یه جریاناتی داره که هعی هزار و یکشبی شده واسه خودش

درباره خواهرمم بعد می نویسم

جودی عزیزم منو دعوت کرده به چالش ده کتاب تأثیر گذار نمیدونم واقعا سلیقه هر کس خاص خودشه،شاید حتی قابل خوندن نباشن اما من یه نوستالژی در مورد کتابهایی که خوندم دارم و اونا روم تأثیر زیادی گذاشتن

اول از همه کتاب زیبای خفته که قصه های سوپر اسکوپ با نوار منتشرش کرده 

دوم در واقع قصه علیمردان خان بود که کتاب نیست اما برای من یه چیز خاصه

سوم کتاب خاطرات حسین فردوست که تو 11 سالگی خوندمش

چهارم کتاب هزار و یکشب که اونم تو همون حدود سن خوندم

پنجم کتابهای برجسته کلاسیک دنیای ادبیات نمیدونم کدومشون رو بگم اما با شناختی که ازم دارین فکر میکنم حدس زدنش سخت نباشه، برباد رفته به ترجمه شبنم کیانی البته دنباله اون رو به اسم اسکارلت تو دوره دانشجویی خوندم

ششم کتابهای الکس هیلی مثل ریشه ها 

هفتم کتابهای پائولو کوئیلیو و گابریل گارسیا مارکز،نیمدونم کدومشون رو از هم تمایز بدم و مقدم بدونم

هشتم کتابهای آگاتا کریستی که البته نمیشه گفت رتبه هشتم براش مناسبه ، من تو تمام دوران کتاب خوندنم بارها و بارها کتابهای مختلفش رو خوندم حتی با تکرار و تکرار و تکرار ، اما یادمه اولین کتابی که ازش خوندم دشمن پنهان بود این کتاب مال دختر عموم بود ، از همون روز بهش علاقه مند شدم، کتابهای آرتور کانان دویل بالاخص شرلوک هولمز رو هم میخوندم اما هیچی برای من آگاتا نمیشه

نهم کتابهای هری پاتر عاشق فضا سازی و شخصت پردازی این کتاب شدم ، و سه بار از اول تا آخر خوندمش ، ترجمه ویدا اسلامیه از این کتاب عالیه

کتاب خاطرات یک پرنسس مرده رو هم به عنوان آخرین کتاب معرفی میکنم که درباره زندگی یکی از آخرین سلطانه های عثمانیه

علاوه بر اینا کتابهای خواهران برونته،ایزابل آلنده، سیدنی شلدون و خیلی های دیگه هستن که هر کدومشون برام دنیایی هستن، باید یه یادی هم کنم از کتاب کلیدر دولت آبادی و کتابهای مسعود بهنود، چشمهایش، ورق پاره های زندان و بقیه کتابهای بزرگ علوی،واقعا نمیدونم شاید باید اینا رو اول میگفتم اما سعی کردم بر اساس بیشترین تاثیری که روم گذاشتن و همچنین با توجه به ترتیب خوندن اسم ببرم



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 20:1 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این چند روز بارها اومدم تو پنل مدیریت که بنویسم اما نتونستم،انگار کل حس نویسندگیم محو شده،نمیتونستم به افکارم نظم بدم برای نوشتن، دارم به این نتیجه میرسم کلا وبلاگ نوشتن رو بذارم کنار،اگر دیدین این پست خیلی پراکنده گویی داره علتش همینه

از شنبه تایم کاریم شروع شد،و هر روز میرفتم سرکار،اما نکته مهم مسئله اینه که مامان اینا با دایی و زندایی و غول مرحله آخر رو راهی کردیم برن مسافرت،بابام نمیخواست بره،طبق معمول انگار که من اگر نرم یه اتفاق وحشتناک صورت میدم ،اما چون از قبل می دونست من تاریخ شروع کارم چیه، دیگه به اینکه گفتم من نمیام گیر نداد و راضی شد و رفتن البته به طور معمول مامان و زندایی نباید به راحتی راضی میشدن اما چون می دونستن من هستم با خیال راحت راهی شدن، شب قبل از حرکتشون برادر عروسک یک برنامه ای در آورد بیا و ببین،این بچه واقعا نیاز به ادب کردن داره و زن دایی و دایی و خود عروسک از بچگی این بچه رو خیلی لوس و ننر بار آوردن،البته مامان منم یه نقش عظیمی تو بی تربیتی الان این بچه داره، هر چی این بچه میخواست براش فراهم کردن اونم وقتی که مثلا خواستش مناسب سنش نبود، یادمه یک سال و نیمش بود از آبادان زنگ میزدن احوال پرسی یا مامان زنگ میزد با اونم حرف میزد میگفت چی میخوای عمه برات بگیره؟ اونم هر چی میخواست میگفت و میدونست عمه براش فراهم میکنه یا با اتوبوس می فرستادن یا کسی میخواست بره اونجا،بعد هم که کار بدی میکرد اگر زندایی میخواست دعواش کنه،عروسک الکی پشیبانیشو میگرفت اگر عروسک میخواست دعواش کنه برعکس میشد، دایی هم که این وسط کاری نداشت،حالا رسیده به سن بلوغ و نوجوانی بچه از دست در رفته

اون شب بهش گفتن محمدرضا پاشو کمک کن وسایل رو بچینن تو ماشین، یک المشنگه و دعوای زرگری ای راه انداخت و چنان سوال جواب زندایی کرد و پررو بازی در آورد که صدای عروسک که اولش بازم به غلط داشت پشتیبانیشو جلو زنداییم میگرفت در اومد،واقعا از طرز تربیت این بچه متنفرم، همه اون ادا اطوارا برای این بود که کمک نکنه

این روزها هم که خبر بهم میدن و با خواهرم صحبت میکنم میگه مسافرت رو به دهن همه زهرمار کرده از بس نق میزنه یا قهر میکنه مثلا میره تو خاک و علف میخوابه ... اوف نگم بهتره ، اگر این بچه رو بدن دست من کاری باهاش میکنم که  سر یک ماه یه "آدم" ازش در بیاد

البته اینم بگم که خواهرم و شوهرش یک روز بعد از مامان اینا پشت سرشون رفتن،بازم خوب شد که یه مسافرت براشون جور شد، گرچه این مدت هر وقت داماد میومد بهش تذکر میدادم خواهرمو ببره بیرون بگردونه، یا به فکر باشه حتما مسافرت ببردش ، و بیشتر دلم میخواست دوتایی تنها برن مسافرت ولی همینم خوبه

همکارم رشته خودم قبول شد،با خودم میگفتم با شناختی که ازش دارم حالا دیگه هی بخاطر شیفت بیچارم میکنه،ترم پیش بخاطر درسهام هیچوقت نشد که بخوام شیفت رو به هم بریزم،اما مطمئن بودم که اون اینکارو میکنه با اینکه کلاسهامون دو روز آخر هفتست و با شیفت کاری تو هفتمون اصلا تداخل نداره اما خب آدمی مثل اون احتمالا بابت هر چیز کوچیکی میخواد جا به جایی بوجود بیاره

از طرف دیگه درگیر مسئله طلاقشه،هرچی بگم این دختر تو زندگی خنگ بازی در آورده کم گفتم،حالا بعد حوصله کنم درمورد جریانش می نویسم، و ضمنا از نظر هزینه هم مشکل داره و نمیتونه مطمئن باشه از پسش بر میاد یا نه،مخصوصا که وضعیت پرداخت حقوقمون سه چهار ساله خیلی خراب شده و حتی شده 9 ماه حقوق عقب افتاده و چون ما مثل هیات علمی ها بعد از پایان ترم حقوق میگیریم ببینین چه ضایعه عظیمی میشه وقتی این همه مدت عقب میفته،با اینکه اون قبلا کارمند همون دانشگاه آزادی بوده که خودم دارم توش درس میخونم نمیدونم چرا هیچ پس اندازی نداره،دانشگاه دو سال پیش یه سری نیرو تعدیل کرد این و یکی دیگه که قبل از این اون اومد و همکارم شد جزو اونا بودن،اون یک سال اومد برای بار دوم باردار شد و بعد از زایمان برای شروع سال تحصیلی پیش گفت نمیتونم دیگه بیام و شوهرم اجازه نداده و این رو جای خودش معرفی کرد و از مهر پارسال این  همکارم شد، اسمش سعیدست

یه مشکل بزرگی که سعیده داره،دم دمی مزاج بودنش تو تصمیماتیه که میخواد بگیره،یعنی با اون همه مشکلاتی که براش پیش اومده و افتاده تو خط طلاق الان گاهی در میاد میگه پشیمونم میخوام برم زندگی کنم!!! ولی شوهره نمیخواد اما از طرفی بامبول در میاره چون اول سعیده ترک زندگی کرده،داره اذیتش میکنه برای اینکه نتونه مهریشو بگیره، از سوی دیگه برای انتخاب رشته ارشد دمار از روزگار من در آورد از بس زنگ زد بهم که من چی ثبت نام کنم،یه روز میگفت تربیت بدنی میخوام اونو دوست دارم بهش میگفتم خب برو همون، دوباره میگفت خب اینجا که این رشته رو نداره ، اونوقت همین از نظر وقت و هزینه بیشتر بهم فشار میاره،میگفتم خب نرو، یه رشته انتخاب کن همینجا، عین منو گلابتون،فکر کردی ما رشتمون رو دوست داشتیم؟ نه برای ما فرقی نمیکرد چی میخونیم،برامون مهم بود همینجا باشه که کارمون رو نخوایم رها کنیم،راضی میشد ، دوباره فرداش زنگ میزد یه چیز دیگه میگفت یعنی تا روزی که ثبت نام کرد مدام نظرش عوض میشد

خنده دار اینجا بود که روزی که گفت قبول شده من تبریک گفتم باز جریان هزینه رو پیش کشید، بازم کلی نصیحتش کردم که اگر طلا داره بفروشه فکر نمیکنم ضرر داشته باشه طلا رو صرف ارتقا مدرکش کنه، گفت باشه،فرداش تو محل کار دوباره گفت نه معلوم نیست استخدام بشم یا نه چرا الکی هزینه کنم!!! فقط لبخند زدم،فرداش اومد گفت میگما به نظرت من کلا بی خیال این نشم و برم برای پرستاری بخونم و لیسانس پرستاری بگیرم؟!!! مونده بودم بهش چی بگم، آخر الامر گفت فردا میرم ثبت نام میکنم ولی برای شهریه یه مهلت میگیرم که وقتی حقوق رو دادن، بپردازم

فرداش رفتم محل کار دیدم اومده ، گفتم مگه تو مرخصی نگرفتی بری ثبت نام؟ گفت نه کلا منصرف شدم ، بابام میگه الکی هزینه نکن، این در حالی بود که من صبح همون روز قبل از ورود به قسمت کاری با حراست که از آشناهای دور همین سعیده هم هست صحبت کردم و گفتم میشه با رئیس صحبت کنین حقوقش رو زودتر بپردازن که بتونه شهریه رو پرداخت کنه؟ وقتی اومدم و سعیده این رو بهم گفت عجب بور شدم،گفتم ببین من رفتم برای این صحبت کردم حالا باز آبرومونو برد

این روزا گاهی تو حیاط می دوم،ولی نه به صورت منظم، کلا تنبل وار،نیم ساعت بیشتر نمیشه،در حالیکه برای نتیجه گرفتن باید یک ساعت وقت بذارم و تازه کار وحشتناک بعدش اینه که رژیم رو رعایت نمیکنم که انگار هیچ

یه روزهایی دلم بدجور میگیره،کارای خونه رو که میکنم و ظرفا رو میشورم و به عروسک میرسم و میام پایین، مثل جنازه میفتم جلو تلویزیون ، عین یه تیکه گوشت بی استخون، واقعا برای خودمم عجیبه چرا اینجوری شدم،هیچ علتشو نمی فهمم

اتفاق دیگه ای که این مدت افتاد این بود که میخواستم رام تبلت رو از 4.1.2 به 4.4.2 ارتقا بدم،قاعدتا باید مستقیم از روی خودش آپدیت میشد اما این اتفاق نیفتاد حدس میزدم به خاطر این بوده که روت کردم اما دختر خالم تبلتش عین مال منه اون روت نشده ولی اونم نمیتونست آپدیت کنه،خلاصه بعد از کلی تحقیقات تو نت و از دیدن کارهایی که همون آقایی که چند بار بخاطر جریان به هم ریختگی اون دفعه تبلت و تعویض رامش رفتم پیشش، به این نتیجه رسیدم که خودم رام رو عوض کنم ، چون چند دفعه رفتم پیش همون آقا و قرار شد فایل رام رو دانلود کنه تا تبلت رو ببرمو عوض کنه اما هر دفعه بهم گفت نمیدونم چرا تا نزدیکهای آخرش دانلود میشه ولی بعد یهو Fail میشه

خودم فایلش رو از نت گرفتم حدود 2 گیگا بایت بود و توضیحات رو از چندین مرجع معتبر تو نت و مخصوصا فرومهای خارجی خوندم شب ساعت 10 شروع کردم به عوض کردن رام، ولی نشد و ارور داد،یعنی به حال مرگ رفتم همون ساعت شماره اون آقا رو گرفتم با اینکه دیروقت بود ، بنده خدا جواب داد و راهنمایی کرد، نمیدونم میدونین یا نه ولی اگر حین تعویض رام مشکلی پیش بیاد ممکنه گوشی کلا به فنا بره یا بریک بشه که در  هر دو حالت یعنی کلا باید انداختش دور، دردسرتون ندم تا صبح ساعت 4 درگیرش بودم و بالاخره درست شد-ناگفته نماند تمام مدت که داشتم فرومها و مقالات خارجی و داخلی رو میخوندم ،اشکهام سرازیر بودن- خواهرم اومد و رنگ و روی سفید شده از ترسمو دید اولش گفت از بس این چیزا رو انگولک میکنی مگه مرض داری خب؟بعد رفت بیرون دوباره یک ساعت بعد اومد دید دارم گریه میکنم دلش سوخت گفت درست میشه نگران نباش ، کل نت رو زیر و رو کردم برای فهمیدن علتش، و یه نکته کوچولو این وسط مسئله رو حل کرد، تو یه فروم خارجی دیدم نوشته بود ممکنه که پورت رو عوض کنین درست بشه، منم کابل رو به پورت پشت کیس زدم و درایورهای یه ورژن جدیدتر رو هم که تقریبا میشه گفت فقط یه منبع ارائه کرده بود گرفتم و رام آپدیت شد

حالا دیگه یاد گرفتم و ترسی ندارم، امروز دوباره رام رو عوض کردم ، دیگه نه تنم لرزید و نه گریه کردم  حالا که یادم میاد چطوری اشک میریختم از خودم خجالت میکشم

بذارین برم ناهار رو سرو کنم عصر احتمالا میام دو سه تا سوتی این مدت رو هم براتون می نویسم جیگرتون حال بیاد

 

ببخشید نظرات پستهای قبل رو هم بعد تایید میکنم و جواب میدم

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 12:41 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
ظهر این پست رو کامل میکنم، هستم فقط مثل این اواخر خیلی بی حوصله، الان سرکارم



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 9:21 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من بچه که بودم اولین بار که کلمه جاکش رو شنیدم فکر میکردم اسم یه شغله ،یه شب هی رختخوابمو میکشیدم اینور و اونور داداشم گفت اه بسه دیگه چکار میکنی، گفتم جاکشی، مامانم شنید اومد یه پس گردنی بهم زد 😁😁😁



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 11:6 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

تنبلی این روزهام باعث شده عین خیالم نباشه که باید پیگیری جریان معدل رو بکنم،یعنی یه جایی از مغزم میگه نمیخواد خیلی شور بزنی،جریان مربوط به اتفاقات بین دکتر بزرگ و مدیر کل آموزش دانشگاهه و اگر دکتر اون درس رو درست کرده باشه معدلت درست میشه،اگر هم نه که هیچ،و تا الان که معدلم منهای همون 0.25 تو پنل نشون داده میشه، طوری شدم که اون روز مطلب رمز دار رو که گذاشتم عصر، سمانه بهم پیام داد و گفت ادامه مطلب رمز نداره و بازه،خب فکر کنین اون عکس که گذاشته بودم رو چند نفر بدون رمز دیدن،متاسفم برای حافظم،به نظرم میاد واقعا دچار آلزایمر شدم

بذارین از بی حوصگیهام نگم،سوتیهای بچگی رو بگم آبروی خودمو ببرم یه کم جیگرم حال بیاد 

اولین چلو عمرمو تو 9 سالگی درست کردم،اونم به صورت کاملا یواشکی و بدون آموزش قبلی،اون روز مامان رفته بود بازار و دیر کرده بود ، من و دکتر هم اون روز بعدالظهری بودیم و میترسیدم بدون ناهار بمونیم،خیلی هم دلم میخواست که یه کاری کنم مامان بهم افتخار کنه،خلاصه رفتم و فقط با توجه به کارهایی که دیده بودم مامان انجام میده برنج رو دم دادم و بدون اغراق اصلا شفته نشد و کاملا دون کشید،از اینجا میگم کارم بی عیب بود چون مامان که اومد خونه و برنج رو آماده دید، فکر کرده بود کار عمست ، اومده خونه و خواسته با این کار یه دهن کجی بهش بکنه و نشون بده زن بی فکریه ،اصلا هم نپرسید کی برنج رو دم داده ،منم تو پوست خودم نمی گنجیدم، سر همین مسئله نزدیک بود یه دعوا راه بیفته ولی به موقع متوجه شد کار من بوده ،اما جای دستت درد نکنه و افتخار کردنی که منتظرش بودم یه پس گردنی نثارم شد  

جالبه که در توضیح این جریان بگم معدلهای 20 و رتبه هام تو مسابقات قرآنی و هنری و کتابخوانی و کوفت و زهرمار هیچوقت باعث نشد مامان و بابا بهم افتخار کنن،در واقع جریان اینجوری بود که جلو بقیه پز میدادن به هوشم ولی وقتی خودمون بودیم و کسی نبود من هیچ حسی از این افتخار نصیبم نمیشد،انگار کاملا نامرئی بودم یا همه بچه های عالم همینجوری بودن و من کار خاصی نکرده بودم،دچار حس دوگانگی بودم همیشه،شایدم مامانم اینا میخواستن من به خودم مغرور نشم و تعریفها باعث نشه که احیانا درست درس نخونم

این مسئه در مورد زیبایی چهرم هم صادقه ، به عمرم یاد ندارم مامان یا هیچ کس دیگه تو خانواده یا حتی از دوستای مدرسم از زیباییم تعریف کرده باشه،همیشه خودمو زشت ترین دختر دنیا می دیدم، قصه جوجه اردک زشت رو که می شنیدم به خودم فکر میکردم و تو ذهنم میگذشت که من جوجه اردک زشتم که هیچوقت یه قوی زیبا ازم ساخته نمیشه، اولین بار که متوجه زیباییم شدم،بخاطر خواستگارهای جور واجوری بود که تو سن 14 سالگی سرازیر میشدن خونه و مامان قصد داشت مخفیانه همه رو رد کنه اما اصرار و سمج بازی بعضیهاشون باعث میشد یه جورایی راز از پرده بیرون بیفته،تازه همون موقع هم باز فکر میکردم نصف بیشترش بخاطر شرایط خانواده و شغل بابامه که البته همینطور هم بود،ولی خب دانشگاه که رفتم دیگه کسی نمیتونست چیزی نگه، و خیلی وقتا از زبون بقیه و یا پشت سرم می شنیدم که در مورد ظاهرم چه نظری دارن

نمیگم دچار عقده شده بودم ، اما جالب بود برام که انگار یه قابلیتی که داشتم و هیچ وقت دیده نمیشد رو همه داشتن می دیدن،یواش یواش از اون حالت خجالتی صرف و حرف نزدنهای تو جمع های غریبه و ابراز وجود نکردنهام زمان بحثهای علمی و فلسفی و غیره  خارج شدم و خودمو پیدا کردم-اطلاعات عمومی بالایی داشتم اما همیشه بخاطر اینکه بگن دختر زشت و چه به این اداها و حرفا سکوت میکردم-،اینی که الان می بینین هستم فکر میکنم نتیجه شنیدن اون چیزهایی بود که باید تو خونه بهم گفته میشد نه اینکه از دهن دخترای خوابگاه بشنوم و از نگاه پسرای دانشگاه بخونم

همیشه به خودم میگفتم اگر یه زمانی دختر دار شدم هیچوقت این نکته رو فراموش نمیکنم که به اندازه ای که دچار غرور نشه زیباییش رو یادآوری کنم یا حتی اگر دخترم زشت از آب در اومد بازم اونقدر استعدادهای دیگش رو تقویت کنم که از این نظر اعتماد به نفسش کمی جبران بشه،گرچه همه ما می دونیم یه دختر دلش میخواد زیبا باشه و همه از چهرش تعریف کنن



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 19:34 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

این روزا نسبت به همه چیز بی علاقم،اصلا نمیتونم بیام اینجا بنویسم،انگار با کل دنیای مجازی خداحافظی کردم،شاید هم عادت این مدتم بوده که باعثش شده، چون دست به تبلت و گوشی نمیزدم،گاهی حتی از صبح تا شب نمیفهمم گوشیم شارژش تموم شده و خاموشه،و ضمنا اینکه امروز متوجه شدم گوشی مشکلات به هم زده و پیامهای وایبر،واتزاپ،پیامهای اوریجینال که از طریق خط میان ، هیچکدوم وارد گوشیم نمیشن یعنی فرستنده می بینه که اومده ولی من چیزی دریافت نمیکنم،نمیدونم مشکلش از کجاست،یه ریست فکتوری زدم و مموری رو فرمت کردم،در واقع بابت اون بود که مجبور شدم بیام پای سیستم و گفتم پست هم بنویسم

این روزا خونه فوق العاده شلوغه ،زن دایی بزرگم دنبال سر ما بلند شد اومد اینجا ، با عروس و نوه هاش،دخترشم که با دو تا بچه همینجا زندگی میکنه دیگه روزانه میریزن اینجا و خونه شده تیمارستان،به زور دارم این همه سر و صدا و اذیت و جیغ رو تحمل میکنم،از اون طرف غول مرحله آخرش برادر عروسکه،بچه 16 ساله 100 کیلویی زبون نفهم اذیت کن،دیگه نوبره

عروسک حالش خدا رو شکر خیلی خوبه،یه کم اجازه راه رفتن داره، یه چند تا آزمایش هم داشت باید انجام میداد که دیروز نمونه هاش رو تحویل دادیم، مربوط به سلامت و رشد بچست

از آبادان جوجه بلبل با خودمون آوردیم،خواهرم صاحابش شد،البته من که وقت رسیدگی بهش رو ندارم،چون باید دستیش کنیم و بعد که دستی شد،جوری میشه که مثلا میاد رو شونه میشینه غذا میخواد باید بدی بخوره بعد رو دستت بخوابه ،قبلا داشتیم و همینجوری بزرگش کردیم یه روز در خونه باز بود فرار کرد و رفت، خلاصه که نمیشه من بخوام نگهش دارم، ولی یه روزایی مثل امروز آورده گذاشته پیشم الانم رو شونم خوابیده!!! 

ممنونم بانو که منو به چالش معرفی کتاب دعوت کردی من کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد از اوریانا فلاچی رو معرفی میکنم 

نمیدونم دقیقا باید چی بگم دربارش، اما ترجیح میدم هر کس نخونده خودش بدون هیچ توضیحی از طرف من امتحانش کنه

همون رمز ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 12:49 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک

من برگشتم منتها تنها نه، اولش قرار بود تنها بیام ، اما وقتی آدم اختیارش دست خودش نباشه میشه اینکه باید وایسه بقیه براش تصمیم بگیرن،عجله داشتم سریعتر برگردم ، دست آخر این شد که بلیط گرفتن منو عروسک با هواپیما برگشتیم و زندایی و دایی و پسرداییم هم با ماشین خودشون اومدن چون امتحانات پسردایی تموم شده بود و دایی هم تونسته بود مرخصی بگیره

جریان از این قراره که روزی که اون پست رمز دار رو نوشتم ،بعدش رفتم لیست دروس رو گرفتم اما بعد متوجه شدم معدلم جای 20، 19.75 ثبت شده، امکان نداشت، دروس پیش نیاز که تو معدل تاثیر ندارن و هرچی حساب کردم دیدم جمع هیچ کدوم از دروس پیش نیاز با اون درسهای تخصصی این معدل رو نمیده،فرداش انتخاب واحد بود ، دوباره رفتم همون کافی نت، اما پنل دانشجوییمو که باز میکردم اجازه انتخاب واحد نمیداد،درحالیکه پیشاپیش یک میلیون و چهارصد بصورت الکترونیکی ریخته بودم به حساب که پنلم به محض باز شدن انتخاب واحد اجازه انتخاب بده،چون تجربه خوبی در مورد واگذار کردن کارهای اینجوری به بقیه ندارم مجبور شدم بگم میخوام برگردم خونه و دنبال کارامو بگیرم ، حالا همه خونه ایم

عصر رسیدیم خونه ،اینقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چی شد، فقط لباسامو عوض کردم و افتادم رو تخت ، انگار سالیانیه نخوابیدم،تا فردا صبحش خوابیدم، یعنی حتی بیدار نشدم مسواک و سرویس بهداشتی و این حرفا،صبح از درد مثانه بیدار شدم

رفتم دانشگاه با یه پرینت از کارنامه ، دفتر مدیر کل آموزش اون منو فرستاد پیش منشی بخش تا لیست دروس پیش نیاز رو پاراف کنه،رفتم اونجا خانمه گفت زبان تخصصی درس پیش نیاز نیست،گفتم تو لیست دروس اینطور نوشته و ضمنا دکتر فلانی -دکتر بزرگ- خودشون گفتن این درس پیش نیازه، زنگ زد به مدیر کل آموزش اون میگفت مگه لیست دروس رو نداری؟ طبق همون پاراف کن، زنه میگفت نه من همچین کاری نمیکنم ، قبول ندارم که زبان تخصصی پیش نیاز باشه!!! انگار حرصش گرفته بود ،این همون زنست که روزای امتحان دوبار بهم بخاطر اینکه لاک زده بودم تذکر داد و گفت معرفیت میکنم به کمیته انضباطی و من محل نذاشتم

خلاصه من تماس گرفتم با دکتر بزرگ و گفت باشه فردا من میام خودم درستش میکنم،جریان پنل انتخاب واحد رو هم درست کردم و برگشتم خونه،باز افتادم به خوابیدن ، الان چند روزه فقط خوابیدم،دیگه خیالم راحته که مامان و زندایی به عروسک میرسن و طبقه بالاست،واسه همین بدون فعال بودن ناخودآگاهم میگیرم میخوابم، امروز کمی حالم بهتره،عصر با دکتر بزرگ تماس بگیرم ببینم جریان رو درست کرده یا نه

14 واحد اختصاصی برداشتم این ترم خیلی باید تلاش کنم

یه بدشانسی دیگه که آوردم اینه که تعداد تخصصیهام ترم پیش زیر حد لازم بوده و تو رتبه بندی شرکتم نمیدن، واسه همین باید تلاش کنم معدل این ترم هم 20 بشه، بنابراین دیگه جای بازیگوشی ندارم و کل هفته هر زمان وقت گیر بیارم باید درس بخونم

اون همکارمم گیر داده و تو امتحان ارشد شرکت کرده،البته من که مشکلی ایجاد نکرده بودم براش تو دوره کاری،که بخوام مدام شیفت عوض کنم،ولی اگر اونم قبول بشه اونوقت ممکنه مدام بخواد بخاطر شیفت اذیت کنه و توقع داشته باشه جابجا کنیم، اینو نگفتم که بگم دوست ندارم قبول شه،گفتم که میدونم اگر قبول شه چه دردسرایی درست میکنه 

بقیشو بعد میگم، ضمنا سحر و فاطمه جان ببخشید من وایبر رو Mute کرده بودم امروز باز کردم متوجه شدم پیام دادین ، شرمنده بودم دیگه حتی اونجا جواب ننوشتم ولی بگم این مدت انگار که تو غار بودم،از همه عالم به دور، دیگه راحت گوشیمو ولش میکنم از خونه میرم بیرون،گاهی یادم نمیاد باید گوشی رو با خودم ببرم ، متحول شدم کلا



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 15:47 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
یه مشکلی پیش اومده من دارم بر میگردم خونه، تنهایی... سرعت پایینه و الان باید خاموش کنم 



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 15:55 | نویسنده : ... | اشتراک گذاري در فيس بوک
.: Weblog Themes By VatanSkin :.