از طریق این آدرس می تونید آرشیو ذخیره شده وبلاگ توسط وب آرشیو رو باز کنید و صفحاتی که الان قابل دسترسی نیستن رو بخونید به صورت عادی می تونید رو لینکها کلیک کنید، آرشیوهای ماهانه رو باز کنید و غیره ، تا زمانی که بلاگفا بتونه به صورت نرمال همه آرشیو رو برگردونه ،اگر نشد که یه زمانی باید خودم وقت بگذارم همه پست ها رو از اول آپ کنم

روش پیدا کردن این آرشیو برای وبلاگتون هم تو این پست نوشته شده، برای ورود به سایت مربوطه ترشکن لازمه


برچسب‌ها: آرشیو حذف شده , آرشیو وبلاگ , پستهای غیر قابل دسترسی

دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ | 18:3 | .... |

دیروز پایان یک ماهه باشگاه رفتن و رژیمم بود و حدود سه کیلو و نیم وزن کم کردم و 7 سانت دور کمر از جایی که ناف میگذره و 9 سانت از قسمت برجسته ترین قسمت شکم و 3/5 سانت دور باسن کاهش سایز داشتم و به نسبت رضایت بخش بوده

امروز بخاطر وضعیت کاریم که از 20 شهریور باید برم سر کار ، باشگاه رو عوض کردم چون باشگاه فعلی صبحها فقط برای خانمهاست و بعدالظهرها به آقایون اختصاص داره،بنابراین باشگاهی رو انتخاب کردم که کل ساعت روز برای خانمها سرویس ارائه بده ، مسیرش دور تره ، کوچکتره ، دستگاههای کمتری داره ، اما خب در کل بد نیست، امروز عصر اولین جلسه ای بود که رفتم اونجا، البته عروسک هم از چند روز پیش داره میره همین باشگاه و با هم میریم ، اما اون بعد از ایروبیک به خاطر نگین بلافاصله برمیگرده خونه و من می مونم و حدود یک ساعت هم با دستگاه کار میکنم 

AnyWay خبر از همایونی بگم که روز شنبه که تماس گرفته بود گفت برادرش یکشنبه عمل میشه و تا امروز خبری ازش ندارم 

خب بریم به جریان دکتر کوچیک

دیشب دیدم نوتیفیکیشن رسید ایمیل بالای تبلت داره خودنمایی میکنه طبق معمول فکر کردم از این ایمیل تبلیغاتیهاست و اهمیت ندادم حدود ساعت 11 بود که بیکار شدم و تبلت رو گرفتم دستم و خواستم هشدارهای اضافه رو پاک کنم که دیدم عه ، ایمیل از دکتر کوچیک بوده

سلام خوبین ؟ شبتون بخیر ، ممنون از مطالب خوبتون تو سایت ، پیشنهاد میکنم از مطالب مرتبط با رشته مثلا مسائل آموزش و پرورش و دانشگاهها و موضوعات علمی بویژه روش تحقیق کمی و کیفی و غیره هم تو سایت استفاده کنید، راستی کار پایان نامه به کجا کشید؟

این جمله ها رو خوندم با خودم گفتم انگار کلا دست از سایتش شسته و با خیال راحت نشسته اونجا فقط رصد میکنه که اینجوری نوشته ساعت ارسال هم دقیقا 10 شب بود


برچسب‌ها: دکتر کوچیک , شیراز , دروازه کازرون , گیپوربافی , اوریگامی

ادامه مطلب
چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ | 0:42 | .... |
باز دکتر یادش افتاده نزدیک نیمه شب ایمیل بده، ملت اس ام اس بازی و واتزاپ بازی میکنن ما ایمیل بازی میکنیم، الان اخرین ایمیل رو جواب دادم ولی خستم بایدبخوابم، فردا مینویسم



سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ | 1:44 | .... |

یه فلش بک بزنم به اتفاقاتی که از نقلشون عقب موندم- به دلیلی نوشتنش رو به تأخیر انداختم ولی دلیلش محقق نشد و الان تعریف میکنم تا بعد که ادامش پیش بیاد-

درباره همون شبی که همایونی تماس گرفت و باهاش صحبت کردم 

شازده طبق معمول و به قول معروف خروس خون رو واسه تماس گرفتن انتخاب کرده بود - ساعت یک شب-

 ظهرش بهش گفته بودم که حتما تماس بگیره میخوام باهاش صحبت کنم، این یعنی باید خودش اتومات شروع میکرد ، اما دیدم هی داره طفره میره و طبق معمول اینجور مواقع شوخیهای بی سر و ته میکنه ، یهو برگشتم بهش گفتم الان این اداها رو در میاری که من شروع کنم به صحبت کردن؟ گفت آره خب

- رو که نیست سنگ پاست -

-کمی خلاصه و جمع و جور مکالمه رو نقل میکنم - :

ببین من و تو یه سابقه چند ماهه خیلی کوتاه با هم داشتیم که خوب بود و تقریبا خاطره خوبی ازش دارم ، گرچه الان  ترجیح میدم بگم دود شده و رفته هوا و از نظرم کلا اون برهه وجود نداشته

بعد یهو برگشتی ، حتی دلیلشو هم نپرسیدم و نه میدونم چرا و نه میدونم اون مدت که همه چیز تموم شده بود چکار کردی؟ - منظورم ورود یه آدم دیگه تو زندگیش بود-

خب الان که برگشتی ،ما داریم همدیگه رو مسخره میکنیم نه؟

نه تماس درست و حسابی ای با هم داریم، نه حتی وقتی ده روز از هم بی خبریم تکست رد و بدل میکنیم که احوالی از هم پرسیده باشیم، یه سلام و صبح بخیر و شب بخیر که نشانه ادب و احترامه هم به هم نمیگیم، نهایتش وقتی خیلی کار واجبی باهات داشته باشم بهت پیام میدم اونم بدون استفاده از واژه سلام، انگار همین دو دقیقه قبلش باهات صحبت کرده باشم  نه اینکه در عمل و واقعیت چند روز بوده که کلا با هم تماس نداشتیم

من حتی انگیزه ندارم باهات تماس بگیرم. وقتی چند روز خبری ازت نیست ، بنا بر ادب و احترام که خصوصیت ذاتیمه میگم یه تماس بگیرم احوال بپرسم ، بعد که گوشی رو میگیرم دستم با خودم میگم زنگ بزنی بگی سلام حالت چطوره خداحافظ؟ واقعیتش من و تو چی داریم دربارش با هم صحبت کنیم؟ اصلا من نمیتونم این وسط "ما" ببینم ، هر زمان میخوام چیزی به خودت بگم یا تو ذهن خودم فکری باشه ، به شکل من و تو مطرح میشه 

این چه وضعیه درست کردی؟ همینجوری بی هدف داری روزها رو میگذرونی ، حس میکنم تو آب نمک خوابونده شدم ، حتی این سوال هم به ذهنم رسید و مدتی خیلی اعصابم به هم ریخته بود که نکنه پای یه زن دیگه در میون باشه

تا این لحظه ساکت بود و گوش می کرد ، برگشت گفت :میخواستم یه شوخی باهات بکنم ولی دیدم خیلی جدی هستی، خب می پرسیدی

یهو عصبانی شدم و نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم اگر یه کلمه شوخی کنی هر چی فحش بلدم بارت میکنم-فکر کنم تازه داشت با خصلت وحشی من آشنا میشد، تا قبلش همیشه روی خندون ازم دیده بود و یه کلمه حرف درشت و بی احترامی ازم نشنیده بود- نمیدونم حساب برد یا فهمید با یه پاچه پاره طرفه سکوت کرد


برچسب‌ها: قبله عالم , همایونی

ادامه مطلب
شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ | 14:40 | .... |

به علت مشکلات مجدد بلاگفا ، این روزا هیچ کامنتی نداشتم ، اگر کامنت گذاشته بودید و تایید نشده تقصیر از من نیست و باید یقه بلاگفا رو بگیرید

دو روز پیش زنگ زده میگه مشخصه که مهره کمر داداش جونش شکسته و عکسهای کمر رو به یه طبیب سنتی که بهشون میگن شکسته بند، نشون داده نظر اونم این بوده که عمل بشه

بهش گفتم این داداشت چند سالشه؟ به خیال خودم که بین 25 تا 35 سن داره که همچین مسخره بازی ای در آورده و رفته دعوا کرده ، برگشته میگه 43 سال!!! یعنی از خودشم بزرگتر- حالا سوال بزرگتر اینه که این داداشش مجرده؟ و چرا؟  آخه اینم تو خونه خودشون زندگی میکنه-

گفتم ای بابا پس چرا با این سن رفته این کارو کرده ؟ یه جوری جریانو پیچوند انگار نمیخواست دربارش صحبت کنه، منم دیگه پا پیچ نشدم ، همون متلکی که زده بودم کافیش بود

از دکتر کوچیک بگم که رفتم تو سکوت بعد از دو روز از واتزاپ یه پیام فرستاد - گفته بودم وقتی سکوت کنم و خبری ازم نباشه یه پیامی میفرسته چون میدونه براش جواب میفرستم- با این مضمون:


برای خودت یک دایره اعتماد درست کن !
آنهایی که مهم هستند را بگذار درون دایره، کم اهمیت ترها را روی خط ، و باقی را بیرون از این دایره فرضی تصور کن.
هر وقت کسی حرفی به تو زد که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟؟
جزو افراد مهمند یا نه فقط هستند . . .
آیا براستی ارزش دارد از کسانی که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم !؟
چرا بگذاریم آدمهای کم اهمیت زندگیمان ، ما را ناراحت کنند حتی برای ثانیه ای!؟
یادمان باشد وقتی دیگران بدانند که نمیتوانند ناراحتتان کنند، دیگر تلاشی هم برای ناراحت کردن شما نمی کنند. . .
این راز آرامش من است

نمیدونستم باید چی جواب بدم ، اگر این متن به شکل هدفمند فرستاده شده بود ، آیا قسمت بالای متن رو به خودم میگرفتم یا قسمت پایین رو؟ اصلا نتونستم تصمیم بگیرم کدومش رو انتخاب کنم

بالاخره گشتم و یه متن بی ربط پیدا کردم و براش فرستادم :

انسانهای ناپخته
همیشه میخواهند
که در مشاجرات پیروز شوند...
حتی اگر به قیمت
از دست دادن "رابطه" باشد...

اما انسانهای عاقل
درک میکنند که گاهی
بهتر است در مشاجره ای ببازند،
تا در رابطه ای که
برایشان با ارزش تر است
"پیروز" شوند..

 از اونجایی که دیدم بی ربطی این متن با اونی که دکتر فرستاده اونقدر تابلو هست که باعث شک به سلامت عقلم بشه ، پشت بندش متن پست قبل : قانون پل طلایی ، رو هم براش فرستادم ، حالا تو این سه تا پیام پیدا کنید پرتقال فروش را 

قبلا نوشته بودم که پست چالش عشق رو از تو وبلاگ کپی کردم و تو سایت دکتر هم گذاشتم ببینم عکس العملش چیه اما هیچی بروز نداد، بعد از اینکه پیام واتز اپ رو براش فرستادم ، رفتم متن قانون پل طلایی رو برای سایت دکتر هم بذارم اتفاقی یه نگاه به قسمت کامنتهاش انداختم ، دیدم خودش از تو پنل مدیریت سایت رفته برای چالش عشق کامنت گذاشته خیلی آموزنده بود ، ممنون!!! یعنی کامنت با اسم مدیر ارشد ثبت شده و همون لحظه به فکرم رسید اگر گلابتون اینو ببینه مطمئنا این سوال تو ذهنش میاد که مگه کی متن رو گذاشته که دکتر تشکر کرده؟

جمعه هم که رفته بودیم صبحونه خورون چند دفعه گفت واسه چی این اواخر نمیای سایت دکتر رو بخونی و کامنت بذاری؟ بچه نیاز به تشویق داره ، ناسلامتی من و تو تا الان همیشه بهش روحیه میدادیم و برای پستهاش نظر میذاشتیم تا بقیه هم تشویق بشن، اون لحظه گفتم وقت نداشتم ، بعد میرم- ولی خب خنده داره که خودم برم زیر مطلب ارسالی خودم کامنت تشکر بذارم

از دیروز تا الان مدام تو فکرم به دکتر بگم :دکتر من به کسی نگفتم دارم تو ارسال مطالب سایت به شما کمک میکنم - مطمئنا فورا دوزاریش میفته منظور از این "کسی" حتما گلابتونه- ببینم چی میگه ، آیا ایرادی نمی بینه که اگر نیاز شد به گلابتون بگم دارم سایت دکتر رو اداره میکنم؟ گرچه خودم خیلی موافق نیستم ، مطمئنا بیشتر ذهنش تحریک میشه که مگه چه خبره که دکتر این مسئولیت رو داده به من و به اون نداده



ادامه مطلب
پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ | 15:44 | .... |

از جمله قوانین توصیه شده در مذاکره این است که اگر کسی در مذاکره به شما دروغ گفت و شما متوجه شدید که او دروغ می‌گوید، نباید این مسئله را مطرح کنید. به عبارتی، ما اصلا حق نداریم طرف مقابلمان را ضایع کنیم. چرا که در مذاکره، طرف مقابل یا همکار من است یا دوست یا یکی از اعضای خانواده من. باید به یاد داشته باشیم که به‌ هر حال، می‌خواهم رابطه‌ام را با این فرد ادامه بدهم و اگر بخواهم دروغش را به رویش بیاورم، برای خودم نامطلوب خواهد بود چرا که حرمت‌ها از بین می‌رود و دیگر به‌سختی می‌توان رابطه را ادامه داد.به همین دلیل در مذاکره مفهومی داریم به نام «پل طلایی».

این مفهوم که یک قانون خیلی قدیمی ‌چینی است، می‌گوید اگر دشمن به شما حمله کرد و از پلی بر روی رودخانه‌ای گذشت، پل پشت سرش را خراب نکنید؛ چون وقتی دشمن بداند دیگر راه برگشتی ندارد، انرژی و تلاشش برای شکست دادن شما مضاعف خواهد شاد. در عوض بروید و پل پشت سرش را از طلا بسازید تا اگر خواست عقب‌نشینی کند، احساس کند که روی این پل طلایی، حتی عقب‌نشینی هم افتخار است.
پس ما، نه تنها نباید طرف مذاکره‌مان را ضایع کنیم، بلکه حتی موظف هستیم کمک کنیم که او خطایش را به شیوه آبرومندانه‌ای بپوشاند و عقب‌نشینی کند. در این صورت، رابطه قابل‌ ترمیم خواهد بود. مطرح کردن دروغ و خیانت دیگران، تنها در حالتی معنا پیدا می‌کند که تصمیم گرفته باشیم دیگر تحت هیچ شرایطی به دوستی و همکاری با آنان ادامه ندهیم.نه تنها مثالهای متعدد سیاسی و تجاری، بلکه حتی مثالهای خانوادگی هم در این زمینه وجود دارد. وقتی مادری از فرزندش می‌پرسد که تو سیگار می‌کشی؟ فرزند هم می‌گوید نه؛ اصلا! مادر ممکن است یک لحظه اشتباه کند و بخواهد ثابت کند که من گیج نیستم! من زرنگم و واقعیت را می‌فهمم. با بیان واقعیت، اولین اتفاقی که می‌افتد این است که قبح این ماجرا در خانواده می‌ریزد. ولی زمانی که قبح این قضیه ریخته نشده است حداقلش این است که در ساعتی که فرزندشان در خانه است، به خاطر پنهان کردن از آنها سیگار نمی‌کشد. حتی اگر در خانه دیدند که ته سیگار افتاده، می‌توانند پل طلایی بسازند: «آن مهمانی که سیگاری بود چرا ته سیگارش را اینجا انداخته» که فرزند احساس کند هنوز حرمتی وجود دارد و باید مواظب باشد. سخت است که من چیزی را بفهمم و نگویم؛ ولی من می‌خواهم بچه‌ام تربیت شود نه اینکه شعور خودم را ثابت کنم!
این خیلی خطرناک است که ما با اطرافیانمان به شکلی برخورد کنیم که چیزی برای از دست دادن باقی نماند. اگر شما به من دروغ بگویید و من این دروغ را به روی شما بیاورم، شما مسلما به من نمی‌گویید: «من نمی‌دانستم تو متوجه می‌شوی من دروغ می‌گویم! پس از این به بعد من دیگر به تو دروغ نمی‌گویم!» بلکه با خودش میگوید باید به این آدم دروغ‌های پیچیده‌تری گفت! پس شما با این کار آن فرد را تبدیل به یک آدم راستگو نمی‌کنید، بلکه او را به یک دروغ‌گوی حرفه‌ای‌تر تبدیل می‌کنید. بنابراین منی که کیف بچه‌ام را می‌گردم، درواقع امنیت ایجاد نمی‌کنم، بلکه باعث می‌شوم فرزندم سوراخ‌های بهتر و امن‌تری برای قایم‌کردن پیدا کند


برچسب‌ها: پل طلایی , فلسفه چینی

چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 13:20 | .... |

چند روز پیش یه کارشناس تو برنامه سیمای خانواده شبکه یک داشت میگفت

اگر دیدین یه دختر تیپ مردونه میزنه، حتما پدرش جایی در گذشته نقش خودشو خوب انجام نداده

با خودم گفتم بابای من که نه نقش همسری  در مورد  مامانم و نه نقش پدریشو در مورد من خوب انجام نداد، پس چرا هیچ وقت علاقه ای به داشتن تیپ مردونه ندارم

این روزا خیلی تلخ و غمگینم و مدام پستهایی مینویسم که خواننده ها رو یاد سریالهایی مثل تنهایی لیلا میندازه، دارم سعی میکنم کمی از این حال فاصله بگیرم و تلخ ننویسم ولی هنوز موفق نشدم از پیله در بیام



چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 8:39 | .... |

یه وقتهایی هست مثل الان که هیچی درست پیش نرفته، یه جعبه کادویی داشتم میساختم به شکل پروانه انحناهای قسمت دم بالش خیلی ریز و پشت هم ردیف شده و دستم برای حالت دادن دیواره باز نبود، نتیجتا هم دیواره بد تا خورد و هم قسمت زیری که باید مماس با دیواره چسب میخورد پاره شد

 یه وقتهایی مثل الان که از سردرگمی پروپوزالم نمیدونم چکار کنم، دکتر بزرگ که گیجم میکنه و کمک قابل توجهی بهم نمیده، دکتر کوچیک که وقتی ازش مشاوره خواستم فقط یه خط جواب نوشته چون متغیرهات زیاده گیج کنندست، و خانم دکتر که فایل رو خونده و به مریم گفته این موضوع به درد دکترا میخوره، بره دو تا متغیرشو حذف کنه، من وقت ندارم بهش مشاوره بدم!!!  امیدم به خانم دکتر بود که بتونه مشکل ربط متغیرهامو حل کنه، تو نحوه ربط دادنشون به هم مشکل دارم و هر جور جابجا میکنم درست نمیشه، گلابتون شانس آورد  خانم دکتر متنشو براش مرتب کرد و ربط مطالبشو درست کرد و اونم فرستاد برای دکتر کوچیک و دیگه پروپوزالش تایید شد، این برام جالبه که خانم دکتر وقتی مشاوره رو قبول کرده چرا الان همچین حرفی زده، تازه به خودمم نگفته و به مریم گفته پیغام برسونه، اینم شانس من

 یه وقتی مثل الان که از هرچی پایان نامست حالم به هم میخوره و دلم میخواد برم پول بدم به یکی تا کارمو انجام بده و خودم با خیال راحت بخورم و بخوابم

 یه وقتهایی مثل الان که دلم میخواست یه مرد پشتم بود و بهم آرامش میداد، مامان و بابا و خواهرم که هیچی از مقوله پایان نامه نمیدونن و فکر میکنن اندازه نوشتن یه انشا از رو یه متن آماده راحته، دکتر هم که مثلا خودش پایان نامه داشته و دانشگاه آزادی بوده، کاملا زده خاکی، یه سری که ازم پرسید پروپوزالتو چکار کردی؟ گفتم هنوز موضوعمم تایید نشده، پروپوزال پیش کش با شوق درباره مطالعاتم و زحمتی که تو اون مدت طولانی کشیده بودم صحبت کردم به خیال اینکه تشویقم میکنه که ناامید نشم، بعد بحث به هزینه واحد پایان نامه کشید برگشت گفت یه ۵٠٠ تومن داده بودی به استاده کارت راه میفتاد و لازم نبود نزدیک۴میلیون بدی  برای پایان نامه، گفتم مگه پولش میره تو جیب اون؟ این پول مستقیم میره به حساب دانشگاه،یه جوری نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت که مونده بودم این همه حماقت از کجا ناشی میشه؟ انگار مغازه بقالیه که پول دستی بدی به استاد و چونه هم بزنی قیمت واحد پایان نامه بیاد پایین 

 چرا من قاطی این آدمها گیر افتادم؟

 دیروز عصر عروسک با نگین اومده بود پایین، منتظر دکتر بود که بیاد و برن جایی، روی مبل نشسته بود و نگین هم تو بغلش، من پایین مبل رو زمین نشسته بودم و قربون صدقه نگین میرفتم، همیشه از اصطلاح ملوسم و میوه بهشتی و گل خوشبو استفاده میکنم، کف پاهای کوچولوشو تو دستام گرفته بودم و میبوسیدم و عشقولانه هامو میگفتم نگین هم واسم ذوق میکرد، یهو برگشتم دیدم دکتر جلو در هال ایستاده داره یه جوری با پوزخند نگاه میکنه، با خنده گفتم چی شده؟ گفت انگار سنت بالا رفته مغزت آب شده!!!  -دقیقا یک روز بعد از تاریخ تولدم-

 سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم، دیروز تا الان ذهنم مشغول اینه که چه کار احمقانه ای کردم که جلو بقیه اینو بهم گفت؟ مثل همیشه خوردم و دم نزدم

 البته کلا برای سال تحویل و روز تولدم وقتی میخواد تبریک بگه فقط این دو تا جملست: مبارک باشه انشالله امسال دیگه عاقل بشی، آدم بشی!!! -



سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ | 19:32 | .... |

از دیشب دوباره سرویس دهی بلاگفا دچار مشکل شده و مدام دسترسی به وبلاگ و پنل مدیریتی با محدودیت مواجهه،و از قبل هم که حسابی نسبت بهش دل چرکین شده بودم ، بنابراین تصمیم جدی به انتقال به سرویس دهنده دیگه ای دارم، گرچه اجبار به این کوچ دارم وگرنه به اینجا خیلی عادت کردم

قبلا یه اکانت برای روز مبادا تو بلاگ اسکای ساخته بودم اما امروز تو رزبلاگ هم ثبت نام کردم ، اولش فکر میکردم روالش طبق معمول بلاگفا ، پرشین بلاگ ، بلاگ اسکای و از این قبیل باشه اما بعد از ورود به پنل مدیریت متوجه شدم گسترده تر از این حرفهاست و با یک وب سایت طرف هستم البته امکاناتش قابل توجه و جالبه ، اما یه چیز دست و پاگیری داره به عنوان عضویت اعضا ، که البته برای دور زدنش و اینکه کسی نخواد مراحل عضویت رو طی کنه ، در حال حاضر نمایش مطالب رو برای عموم آزاد گذاشتم

هنوزم دو دلم برای انتقال ، ولی اینجا واقعا دیگه نمیشه ادامه داد، اینقدر ضعف تو سیستم مدیریتی واقعا نوبره



سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ | 14:6 | .... |

روز اولی که رفتم باشگاه چون مربی میخواست برنامه کار با دستگاه و رژیم بده همه چیز درباره مشکلات بدنی ، یا بیماری و چیزهای دیگه رو پرسید، یکی از سوالها این بود که ازدواج کردی؟ از ذهنم گذشت بگم نه مجردم ، ولی با خودم گفتم شاید تغییرات هورمونی که تو بدن یه زن ایجاد میشه و با بدن یه دختر فرق داره تو رژیم و برنامه های کار با دستگاه و غیره تأثیر داشته باشه ، خیلی آروم طوری که کسانی که تقریبا نزدیکمون بودن متوجه نشن ، گفتم جدا شدم، یه خورده سوال کرد که چرا و چی شد و منم خلاصه حد 10 جمله گفتم و سر و تهش رو هم آوردم

مسئول باشگاه ها و مربیا معمولا با هم درباره کسانی که میان تو محیط ورزشی، صحبت میکنن و به قول غیبت و نخودچی خورونشون به راهه ، حالا نمیخوام بگم حتما اینا این کارو کردن ، ولی خب احتمالش زیاده

 



ادامه مطلب
سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ | 12:4 | .... |
مطالب قدیمی تر