روزهای تنهایی من
روزمره نویسی 
لینک دوستان

 

سودابه سدیفی

خاطره آیت الله موسوی اردبیلی

روایت احمد توکلی از تقابل بنی صدر با انقلاب

 

بعد ممکنه شرحش رو بنویسم، ولی خب خوندن این چند لینک احتمالا اون چیزی که تو ذهن من هست رو برای شما هم مشخص میکنه-ممکنه لینک اول ف/لتر باشه


برچسب‌ها: سودابه سدیفی, بنی صدر
[ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:59 ] [ ... ]

در این مکان زمستان هنوز جاریست

[ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:11 ] [ ... ]

یک ویدئویی دیروز به دستم رسید که آهنگ شاد و قشنگی از یه خواننده تاجیک بود،خیلی خوشم اومد ، اسمش رو نمیدونستم ، اما وسط سرچ زدنام برای مقاله ها تو گوگل گوشه چشمی هم داشتم و بالاخره از روی تصویرش تونستم اسمش رو پیدا کنم ، اسمش نازیه کرامت الله هست،دخترهای تاجیک الحق که زیبایی و سادگی خودشونو حفظ کردن

البته باید بگم که تاریخچه و روال کار خواننده های تاجیک اصلا مثل خواننده های اونور آبی و داخلی ما نیست میدونین که از نظر آزادی زنان برای خوانندگی کشور افغانستان و پاکستان و بقیه کشورهای پارسی گو ، سالهای اخیر بعد از فروپاشی شوروی و برچیده شدن طالبان کم کم تونستن فعالیت خودشونو شروع کنن و حتی به بیرون از مرزهای کشورشون کشیده بشن،ولی از بین همه این کشورها ، خواننده های تاجیک مخصوصا بانوانشون تونستن خوب بدرخشن، اما بین اونها و خواننده های ایرانی خیلی تفاوت هست اولا که خیلی فروتن و متواضع هستن و ثانیا مثل خواننده های ما ترانه هاشون تو سالنهای معروف پخش نمیشه یعنی چیزی به اسم کنسرت ندارن که بتونن ازش درآمد چشمگیری داشته باشن، شاید تعجب کنین ولی تمام درآمدشون از خوانندگی تو مراسم های عروسی و جشنها در میاد و عجیب تو این مراسم از خودشون مایه میذارن و حتی تو آب و هوای بد مجلس گرم میکنن، شرکتهای موسیقی آلبومهای اونها رو با قیمتهای خیلی پایین منتشر میکنن، و بیشتر جنبه تبلیغ کارشون رو داره 

Any Way نازیا کرامت الله که با صدا و اداهای جالب میون اجراش و به قول گوگوش تو عکدمی  "اکت" عالی ای داره ، نمیخوام از عنوان لوند براش استفاده کنم چون این روزها بار منفی این واژه زیاد تر از اونیه که بشه به یه خانم محترم داد ، ولی خب اگر بخوایم طناز بودن و نرمی و دلنشینی حرکاتش رو معنی کنم میشه همون لوندی که شیرینی لهجشو بیشتر میکنه

این لینک این آهنگ تو یوتیوب هست خودتون قضاوت کنین، سادگی آرایش و چهرش خیلی جذبم کرد، گرچه ویدئوهایی که ازش دیدم فقط تو دو سه تاش خوش لباس بوده و لباس این ویدئو واقعا تو ذوق میزنه اما خب ممکنه مد اونجا این رو ایجاب کنه ، برای من که خوش لباس بودن یک بانو رو با کت و دامن لباس شب با مدلهای ساده و شیک می پسندم این لباس حکم موتورسوارهای وحشی آمریکایی رو داره  

هر جا گشتم لینک MP3 از آهنگها ندیدم و اگر هم بود خیلی بی کیفیت بود، خودم این ویدئو رو کانورت کردم و اینم لینک دانلودش لذت ببرید

اینم یه آهنگ دیگه از نازیا لینک 


برچسب‌ها: نازیا کرامت الله, آهنگ تاجیکی, نازیه کرامت الله, خواننده تاجیک, Noziya Karomatullo
[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:4 ] [ ... ]

یک هفته دیگه نگین خانم ما یک ماهه میشه، ولی این مدت اصلا آروم نبوده، حتی کار به خونریزی از ناف هم کشید، نفخ شدیدی داره که با هیچ دارویی چه خونگی چه اونایی که دکترش تجویز میکنه خوب نشده،چنان مثل مار به خودش می پیچه و رنگش کبود میشه که حالم بد میشه،شبها که معمولا نمیخوابه،گاهی حتی تو روز هم!!! بچه ای که باید حدود 18 ساعت در روز حتما بخوابه نهایتا در حالت کاملا آرمانی 8 ساعت میخوابه؛ دکتر و عروسک دیگه دارن از بی خوابی از هم می پاشن اما به شکل عجیبی حمام کردن رو دوست داره،وقتی میخوایم تمیزش کنیم یا وقتی میخواد حموم بره صداش در نمیاد ، اما امان از وقتی که حموم یا شستشو تموم میشه و میخوان لباس تنش کنن

خدا رو شکر نافش خوب شد و پارگی نداشت ، فقط چون تازه داشت زخمش جوش میخورد این فشارها کمی زخمش رو باز کرده بوده،ولی مجرای اشک چشم چپش بستست و عروسک بر عکس اینکه ماها به روش های سنتی تمایل داریم ، دوست نداره از اون طریق عمل بشه، تا زنداییم اینجا بود کارهایی که مامانش میگفت رو انجام میداد اما اون که رفت یه  جور دیگه شد،حتی بلافاصله وسایلشو برداشت و رفت طبقه بالا، به مامان گفته بود میخوام خودمو محک بزنم ببینم میتونم سوار کار بشم ، مامان این مدت شاکی بود میگفت اگر من بگم بده دست من آرومش کنم نمیده و میگه خودم میخوام یاد بگیرم آرومش کنم ولی دو دقیقه بعد نگاه میکنم می بینم بچه بغل مامانشه ،من هرکاری کنم آخرش مادر شوهرم ، بچه رو هم زودی برد بالا که به ما عادت نکنه و ...،

البته با اینکه این رفتارها رو با خودمم کرده بود اما نه به روی عروسک و دکتر آوردم و نه به مامان گفتم که تنش بیشتر نشه-بهتره بگم خودم بی خیالم نسبت به این مسائل- ، کلی دلیل آوردم برای مامان که این وسط یه وقت بخاطر یک وجب بچه دلخوری پیش نیاد،از این قبیل که مامان تو هرچی هم که عمه باشی ولی از مامانش که نزدیکتر نیستی، خودتو بذار جای اونا، تازه تو اینجا هستی هر روز میتونی ببینیش،ولی زندایی آبادانه نمیتونه ،نسرین هم بچه دار بشه تو نزدیکتری یا خواهر شوهرهاش؟مطمئنا اگر بخواد حرف کسی رو گوش کنه یا بچه رو بده به کسی اولویت با توه، یه دلخوری هم بخاطر همین یه روز صبح بین مامان و دکتر پیش اومد، تو یک موقعیت مناسب رفتم یه شال مثل عمامه پیچیدم دور سرم و نشوندمشون و با مسخره بازی و طنز که مثلا من آخوندم رفتم منبر با سلام و صلوات شروع کردم و یه حرفهایی زدم که دلخوری نباشه و همه همدیگه رو درک کنن، نه دکتر و عروسک، مامان و تجربشو نادیده بگیرن و نه مامان بخواد از اینکه اونا میخوان بچشونو طبق سلیقه خودشون تربیت کنن دلخور بشه، دلم میسوزه که همین دکتر و ایضا بابام منو یه آدم آشوبگر و هوچی حساب میکنن، هیچوقت نتونستن منو بشناسن

یه مسأله دیگه که متوجه شدیم ، انگشت چهارم هر دو پاش هست که کاملا زیر دو انگشت کناریش قرار گرفته ، و این نگرانم میکنه ، اولین مرتبه خود عروسک متوجه این مورد شد، گفتیم چیزی نیست ، وقتی شروع کنه به راه رفتن ، پاهاشو بذاره زمین درست میشه، البته یواشکی نگاه کردم به پاهاش دیدم این انگشت دقیقا جایی که باید باشه قرار داره ، یعنی محل رویش بند های انگشت درسته ،شاید چون هنوز عصب های پا قوی نیستن نمیتونه حالت بده به پاهاش،ولی این یکی از نگرانی هامه،نکنه مشکل ژنتیکی باشه

از خودم بگم که دیوونه این وروجک شدم ، حتی دقیقا نمیدونم چرا دوسش دارم،گاهی خندم میگیره،من و عشق بچه؟ واقعا عجیبه،البته همین الانم فکر میکنم چون بچه خودم نیست،همیشه فکر میکنم از اون دسته موجوداتی هستم که بچه هاشونو میخورن،چیزی که برام مسلمه اینه که بچه رو نباید خودم دنیا بیارم چون قطعا ازش متنفر میشم،این رو برای جو دادن نمیگم، میدونین که من با خودم رو راست تر از این حرفها هستم،اگر فوبیای بارداری رو بذارم کنار مسائل دیگه ای هست که باعث میشه بچه ای که از وجود خودم کنده شده رو دوست نداشته باشم، این مسائل به خاطر این نیست که مثلا شیزوفرنی دارم،تو این وضعیت مملکت و بحران هویت جوونها و مقولات مرتبط، هرگز مایل نیستم بچه داشته باشم

Any Way از مصیبت وارده بگم که حالا که دو ماه از شروع ترم دوم گذشته یهو میگن باید واحد پایان نامه رو هم بردارید!!! خب میدونید این یعنی فاجعه

قاعده اولیه ای که وقت ورود و طی دو ترم پیش تاکید داشتن این بود که تا واحدهامون تمام نشه پایان نامه رو نمیتونیم برداریم،گلابتون که یک ترم از من زودتر وارد شد الان ترم 4 هست و بعد از گذروندن کل واحدهای درسی و سمینار که طی اون خیلی از کارهای اولیه جمع آوری منابع و مبانی نظری موضوع و پیدا کردن متغیرها و ردیف شدن موضوع تحقیق و آماده کردن پروپوزال هست رو طی ترم مهر انجام داده ، با اینکه هنوز پروپوزالش آماده نیست اما این ترم دیگه 6 واحد پایان نامه رو گرفته،حالا من هنوز 8 واحد درسی + اون وصایای مسخره رو دارم +سمینار و الان هم 6 واحد پایان نامه!!! قراره له بشم این ترم

وقتی گلابتون متوجه شد که این ترم پایان نامه رو قراره بردارم به وضوح شوکه شد،یعنی حس من از پشت گوشی این بود که ترسید، آخه اگر طبق روال پیش میرفتیم اون باید نهایتا تو شهریور دفاع میکرد، و اولین فارغ التحصیل این رشته تو مرکز میشد و من بعد از اون ، و اگر قرار بود موقعیتی تو قسمت پژوهش نصیب کسی بشه قاعدتا اون اولویت پیدا میکرد ولی الان در صورتیکه موفق بشم به موقع مطالبم رو گردآوری کنم و تا شهریور دفاع کنم، موقعیت برابر و مساوی میشه

وقتی بهش گفتم اولش گفت چطور ممکنه ؟ نه نمیشه ، ادامه دادم دکتر نامه داده و الان آوردن دادن به من که هفته آینده ببرم و قسمت آموزش این واحد رو اضافه کنه گفت خب باشه اشکال نداره ما تو اولویت هستیم تا ما دفاع نکنیم به شماها وقت دفاع نمیدن، اما قاطع زدم تو پرش و گفتم دکتر گفته هر کس زودتر تمام کرد وقت دفاع میگیره، و خالی شدن بادش رو پشت گوشی کاملا متوجه شدم،چون صداش کاملا بی حال شد

حالا من باید تو این 20 روز تعطیلی خودمو بکشم تا بتونم پروپوزال رو نهایتا تو اردیبهشت بدم،ولی هیچ ایده ای ندارم،ذهنم کاملا متشتت شده و نظم فکریم کاملا به هم ریخته ، آخه از قبل شروع به جمع آوری منابع کرده بودم -به خیال اینکه وقت کافی دارم تا آخر تیر که پروپوزال شسته-رفته ای رو تحویل بدم ،بدون اینکه مسیر اصلیم مشخص باشه و طیف وسیعی از گستره موضوعی رو پیش رو دارم که هرچی بیشتر جلو میرم گیج تر میشم

هیچ حس و حالی برای عید ندارم، انگار که کلا با روزهای دیگه سال برابره،گرچه من از بچگی هم نمیدونستم چرا  وقتی نه تغییری کردیم نه آدمهای دیگه ای شدیم میگیم سال نوت مبارک،چه چیزی نو شده که من نمی فهممش؟ اگر لباسه که طی سال هم لباس و کفش جدید میخریم ، پس چرا اون موقع سال نو نمیشه؟ از همون بچگی زیادی فکر میکردم، معتقدم سالی که معلوم نیست چطوریه نباید شروعش جشن گرفته بشه ، اگر تا آخر سال اتفاقات خوب افتاد و بالنسبه پیشرفت کرده باشیم باید آخر سال رو جشن بگیریم

و خبر  آخر ، اون برگشته ...، بعدا دربارش صحبت میکنم

با نوشتن جمله بالا ،بیشتر متوجه تغییرات وحشتناکی که تو روحیم اتفاق افتاده شدم،به درجه ای از عرفان رسیدم که اتفاقی به این خاصی رو به این شکل بی تفاوت گونه نقل میکنم یا شاید به قول مازلو به self-steam رسیدم-البته فقط از جنبه وارستگی از آدمهای دنیا-


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:17 ] [ ... ]

اسم جمعه دخت ، بالاخره انتخاب شد : نگین

این اسم با اسم منو خواهرم همخوانی داره ، گرچه اولش قرار بوده خواهرم اسمش نگین بشه ،ولی بابای مامان پیشنهاد میده که بذارن نسرین ، از اونجا که اسم منو مامانِ بابام انتخاب کرده برای اینکه مساوات رعایت بشه قبول میکنن

حس خیلی جالبیه ، نمیدونم چطوری توصیفش کنم،البته عجیب هم هست، مامان ازم پرسید حالا که عمه شدی چه حسی داری؟ گفتم واقعیتش هیچی ، فقط خیلی دوستش دارم، همین، مامان گفت خب همینه ، این نسبت خونیتونه که داره کشش ایجاد میکنه، روزا دیگه سرکار بند نمیشم، همش منتظرم شیفتم تموم بشه بیام خونه ببینمش،حتی اگر گریه کنه،بوی شیرینی میده،از ترس ویروس گرفتن هنوز نبوسیدمش،فقط گردنشو بو میکنم ، خواهرم که میگه من عمه نیستم،من نسرین جونم، حق نداره به من بگه عمه!!! و خب تمام بار عمه بودن به دوش منه،دیروز هم برای اولین بار پی پی خانم خانما رو شستم اصلا هم اخ و پیف نکردم و برخلاف چیزی که فکر میکردم عق نزدم -خیلی عجیب بود برام-و الان واقعا لایق عنوان عمه هستم

قدیمیها میگفتن بچه ای که روز دنیا بیاد ، شب ناآرومه و نمی خوابه، واقعیه، نگین شبا نمیخوابه،خیلی گریه میکنه،نوبتی نگهش میداریم که مامانش یه کم بخوابه، دچار کمبود خواب شدم اساسی،البته یک مقداریش هم بخاطر نفخ شکمش هست که داره کمتر میشه، ولی خب دیگه گریه شبانش رو باید تحمل کنیم،مهمونی دادن ها و سورچرونی ملت به راهه، تازه اونا که نبودن عید خراب میشن سرمون،منم قصد دارم خیلی از کارهای سمینار رو تو تعطیلات انجام بدم، بقیه جمله قابل حدس زدنه دیگه نه؟ 

نمیدونم چرا بعد از دنیا اومدن نگین همه اینشتین شدن و حافظه طلایی پیدا کردن و هرچی خاطره مسخره و آبروبر از من دارن یادشون میاد و رو میکنن و باعث خجالتم میشن، یعنی خواهر و برادرم اندازه من سوتی ندادن؟ یا اینقدر عاقل بودن که از این شیطنتهای خونه خراب کن انجام ندن؟ خودم که البته یادم نمیاد

خاطره مامان

1.

عکسهای عروسی مامانم و بابامو که سیاه سفیدن رو دیده بودم ،یه روز ماژیک برداشته بودمو رفته بودم سر آلبومها،مامانم یهو سر میرسه
-چکار میکنی؟
--میخوام عروسیتونو رنگ کنم
واقعا شانس آورد، دیر رسیده بود عکسهای عروسیشون به فنا میرفت

2.

مامان میگه یه روز میخواستیم ازتون عکس آتلیه ای بگیریم، داداشتو بردیم سلمونی موهاشو مرتب کنیم،میخواستیم یه کاری کنیم آروم بشینه و اذیت نکنه ،هی تعریف کردیم که به به چه قشنگ شده و مرتب شده تو هم از بس با داداشت رقابت داشتی ، اون وسط بهانه گرفتی که منم میخوام عین داداشم موهامو کوتاه کنم هر کاری کردیم حریفت نشدیم، نشوندیمت و کوتاه کردیم ، وقتی بلند شدی تازه فهمیدی چقدر زشت شدی دیگه نق نقهات بدتر شد با همون حال عنق بردیمت عکس گرفتی، مقایسه کنین منو با داداشم 

 مامان همیشه میگه به دو دلیل خدا رو شکر میکنم که بزرگ شدی، اول اینکه اون قیافه زشتت قابل تحمل شد،دوم اینکه از شر شیطنتهای خونه خراب کنت خلاص شدم 

3.

تو یه فیلم دیدم یه سیاهپوست تخم مرغ خامو شکست تو دهنش و قورت داد، به مامی گفتم جوجه این آقاهه مشکی میشه؟ 

4.

این یکیو دیگه خودم یادم اومد

تابستون بعد از کلاس اول واسه تقویت خواندن ، روزنامه میخوندم،عبارت تنگه هرمز رو دیدم،فکر میکردم منظور قسمتی از بدن فردی به نام هرمزه ،رفتم از مامان پرسیدم مامی تنگه من کجامه؟

هنوزم هستا ، ماجرا به همین چند تا ختم نمیشه،منتها بخوام همه رو تعریف کنم تا ده سال دیگه مطلب دارم

 

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 17:56 ] [ ... ]

مهدی بیا...، مهدی بیا... 

عه!، این که مهدیه ست!!! 

بالاخره حاج خانم ما با ناز و ادای فراوون این جمعه ظهور کردن

از اونجا که کماکان اسم نداره من "جمعه دخت "صداش میزنم

عکس

عکس

 

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:57 ] [ ... ]

دیشب داشتم مقاله میخوندم، غرق مطلب بودم که داداشم زنگ زد به شماره اتاق و گفت دارم ثبت شرکت میزنم یه مشکلی دارم بیا بالا،ژاکتمو پوشیدمو رفتم ، در ورودی رو باز کردم یورتمه کنان پیتیکو پیتیکو با فریاد سلاممممممم دویدم سمت اتاق، یهو از اتاق پرید بیرون دستاشو باز کرد که جلو ورودمو بگیره، یواش گفت دوستم اینجاست...  دوستم اینجاست، هیچی دیگه نزدیک بود خواهر دکتر، لختکی بپره تو و آبروریزی بشه، چادر زن داداشمو دادن دستم که بپوشم اینقدر بلند بلند خندیدم که وقتی وارد اتاق شدم دوستشم تا منو دید خندش گرفت، مامان میگه تو جز آبروریزی کار دیگه ای هم بلدی؟ 

**

به نظر میاد نی نی ما فکر میکنه بچه فیله و باید ١٢ماه اون تو بمونه تا دنیا بیاد، وگرنه هیچ دلیلی وجود نداره که این تاخیرش برای دنیا اومدنو توجیه کنه 

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:26 ] [ ... ]

نمونه ای از مسائل فقهی خیلی مهم که مساوی مسئله هسته ای ایران هست و اگر حل نشه زندگی مردم مختل میشه!!!

ویدئو

*پی نوشت:

ظهر که پست رو ارسال میکردم وقت نشد درباره این ویدئو بنویسم

مسئله واقعا مهمیه که وقتی در بچگی شیر ماده الاغ خورده باشی با اون خر نسبت مادر و فرزندی پیدا میکنی و کره های اون الاغ خواهر و برادرهات محسوب میشن نه میتونی سوار اون خر بشی نه خواهر و برادرهات ، عه زشته مگه کسی از مادر و خواهر و برادراش سواری میگیره؟

حالا حکم رو تعمیم میدیم به گاو و گوسفند بز، اگر شیر اونا رو بخوری، دیگه نمیتونی گوشتشون رو بخوری، کسی که گوشت تن فامیلاشو نمیخوره!!!

اینجاست که می فهمیم ضرب المثل فامیل که گوشت آدمو نمیخوره ، اگر بخوره استخونشو دور نمیندازه از کجا اومده همچنین به همچین کسانی اگر بگیم کره خر ، یا گوساله یا بزغاله اصلا فحش ندادیم ،بلکه با عنوان واقعیشون خطابشون کردیم

یعنی فقهای مسلمان تا کجاها که پیشرفت نکردن،خدایا توبه 

 

**پی نوشت 2:

کلا ذهنم درگیر این مسئله خیلی مهم شده، الان تازه فهمیدم فقها چه چالش های عظیمی رو باید حل کنن

به ذهنم رسید که این خر و گاو و بز و بچه هاشون و کسی که شیرشون رو خورده از هم ارث هم می برن،مثلا فکر کن مامان خره بمیره ، پالونش رو باید به نسبت دو به یک بین کره خرهای پسر و دختر و خورنده شیر بسته به پسر و دختر بودنش تقسیم کنن

البته هنوز موضوع پدر گوساله یا بزغاله یا گوسفند یا خر ها هم هست که اونم من حتما در موردش فتوا میدم ، این عمامه صورتی من کجاست ؟


برچسب‌ها: مسئله فقهی, شیر الاغ, رضاع, خواهر و برادر رضاعی
[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 12:52 ] [ ... ]

فکر میکنم تازه فهمیدم چی تو این سریال هست که باعث عذابم میشه

مقدس خانم رو که سه برابر کنی و یه 20 -30 سالی هم سن بهش اضافه کنی، با همین خصیصه فضول و پررو بودن، دقیقا میشه عین مادرشیون من

دیشب که یک دفعه متوجه شباهت حیرت برانگیز این دو نفر شدم ، تازه دلیل اینکه وقتی این زن رو می بینم اینقدر ازش متنفرم برام مشخص شد، چون قاعدتا آدم نسبت به شخصیت یه نقش تو فیلم نباید این حد واکنش نشون بده

جالب بود برام که چقدر این آدما رو فراموش کردم که فهمیدن شباهت این دو تا همون اول اصلا برام مشخص نشد، گرچه بازم بغض کردم

اینکه دارم زود به زود پست میذارم به این دلیله که تمام ساعتهایی که تو خونه هستم رو پشت سیستم در حال سرچ مقاله درباره موضوع پایان نامه هستم، چون وقت زیادی برای ترجمه ندارم، از آبادیس آنلاین استفاده میکنم، متن رو تو ورد ذخیره میکنم، پرینت میگیرم ، بعد میشینم ویرایش میکنم، یه کم کارم زودتر پیش میره، این وسطا هم اگر حس کنم میتونم از خودم بنویسم پست میذارم

 

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:41 ] [ ... ]

 زن داداشم پیشنهاد اسم پارمیدا و پارمیس رو واسه نی نی شون داده ،داداشم گفته از این اسمهای پاره پاره انتخاب نکن که خوشم نمیاد 

اینا نه ماهه دارن اسم انتخاب میکنن هنوز با هم کنار نیومدن، دو سه هفته دیگه بچه داره دنیا میاد، هر وقت سرمو میذارم رو شکم عروسک باهاش صحبت کنم هوی صداش میکنم شاید به رگ غیرتشون بر بخوره و اسم انتخاب کنن، جالب اینجاست انگار بچه هم به اسم هوی عادت کرده

[ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:0 ] [ ... ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

روزهای تنهایی من پر ماجراست


درود و درد آمدن و درد...، ماندن و درد...، رفتن و درد
چه توان گفت؟ چه توان کرد؟
زندگیست دیگر درد دارد ، درد ، درد،
دخترکی ساده پوش و ساده زی هستم
کمرم خم روزگار گشته و زندگیم بی رنگ
اما گیسوانم را برای یارم سیاه نگاه داشته ام
خسته ام... پاهایی پر از تاول دارم و دلی پر از زخم
هیچ با من نمانده است در پس این سیاهی ها باز هم من تنها مانده ام...

خواســـتم بگویـــم که کیستــــم ...
دیـــدم نگفتن بهتر اســـت !چه ســود آن کــــــه نمی ماند همان بهتـــر که نشناسد مرا...! آن کـــس که می مانـــد خود خواهد شـــناخت ...!

موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
اشتراک گذاري در فيس بوک